Skip to content
Dec 12 11

.

by ترانه علیدوستی

نزدیک به پایان فیلم یه حبه قند،
آنجا که نیمه شب، پسندیده دراز کشیده بین فامیل سیاه‌پوش‌اش که بغل به بغل خواب رفته‌اند زیر چراغ‌ها،
تصویری هست؛
چشم که باز می‌کند سقف را می‌بیند
و آن پنکه‌ سقفیِ آشنای آبی را
که یک ذره از کاغذ تزئینی ریش ریش سرخابی، ته یکی از پره‌هایش جا مانده از دیروز؛
,و کوچک و ول و تنها، آویزان از یک تکه چسب نواری، با آمدن برق و روشن شدن پنکه، شروع می‌کند به پرواز.
آن جاست که حجت تمام می‌شود شاید
دلِ نگرانِ نوعروس
چه بخواهد برای ماندن؟

Nov 9 11

نطق احساسیِ دلتنگی و حسرت

by ترانه علیدوستی

مثل دختر بچه‌ی سه ساله‌ی یکی از دوستانمان که یک روز با دیدن سوسک در آشپزخانه ما ذوق کرد و جلو رفت تا با دست کوچکش سوسک را ناز کند… مادرش گفت خانه جدیدمان پر از سوسک بود وقتی این به دنیا آمد… برای این که اذیت نشود هر روز رفتیم با سوسکها حرف زدیم و بازی کردیم. آوردیم آن‌ها را شریک کردیم در روزمرگی‌هایمان… گفتیم قانون خانه را عوض کنیم طوری که سوسک باعث چندش و وحشت و ناآرامی ما نباشد.

خودم برایش می‌گویم. یک روزی می‌نشینم و همه‌ی این‌ها را برای بچه ام تعریف می‌کنم. وقتی این کار را می‌کنم که بچه‌ام هنوز فرصت زیادی داشته باشد تا این‌ها را هضم کند. و بعد از یاد ببرد. فرصت داشته باشد بپذیرد اما فراموش کند لحظه‌ی پذیرش را. همان‌طور که احتمالا درد لحظه‌ی به دنیا آمدن را فراموش کرده است.

اول از همه مرگ را برایش تعریف می‌کنم. پیش از این که عزیزی را از دست بدهد و رویارویی‌اش با نیستی خیلی شخصی باشد. پیش از این که ناچار باشد مرگ را همراه با ناباوری و دلتنگی و شیون‌های شبانه بشناسد. برایش می‌گویم که مثل تاریخ مصرف پشت قوطی شیر و ماست می‌ماند. که زندگی در هر چیز و هر کس قرار است تمام شود. برایش می‌گویم که بداند روزی که با مرگی روبرو شود، احساس خشم و حقارت خواهد کرد. و این که آن اندوه ممکن است هیچوقت قلبش را ترک نکند. اما در همان روزگار هم پذیرفتن و فهمیدن نیستی ساده‌تر از عمری ترسیدن از آن است.

خودم برایش می‌گویم که بداند ترس، اصلا مال آدم بزرگ‌هاست. بداند که ترس‌های بزرگ ممکن است در لحظه‌ی تنهایی به سراغش بیاید. روزی که برای خودش آدمی شده باشد و حضور من نتواند دردی از او دوا بکند. آن روز یادش باشد که از ترسیدن خودش نترسد. برایش می‌گویم که ترسیدن یعنی ندانستن. یعنی مطمئن نبودن از ثبات و امنیت. دانستن این که ترس جزئی از طبیعت اوست و بارها خواهد آمد و خواهد رفت، شاید کمک کند که او خودش را وقت ترسیدن آرام کند. شاید کمک کند که ترسیدن غافلگیر و ناتوانش نکند و هنوز بتواند فکری بکند برای خوب کردن خودش.

می‌خواهم بداند که گاهی حسادت به سراغ آدم می‌آید. یعنی این که زمان‌هایی هست که دست آدم از چیزهای خوب دنیا کوتاه می‌شود. باید بداند که گاهی چیزهایی که دوست دارد و فکر می‌کند برای داشتنشان محق است را به او نمی‌دهند و جلوی چشمش به دیگری می‌دهند. و دیدن دیگریِ خوشحال کار ساده‌ای نیست و اگر آدم سعی‌اش را کرد و از پسش برنیامد باید بداند که حسود است. حسود است و این به معنی محق بودنش نیست. به معنی محق نبودن دیگری هم نیست. حسادت آن قدر تحملش سخت است که بد نیست آدم بشناسدش تا زیادی غصه‌اش را نخورد. شاید به جای این که زیر بارش بشکند سعی کند از راه آن درد بزرگ‌تر شود و آزاده‌تر.

می‌خواهم برایش بگویم که در دنیا ناامیدی هم هست. ناامیدی معنی‌اش خسته شدن از خوش‌بینی است، و اگر آدم دیگران را به ورطه‌ی تلخی ناامیدی‌های خودش نکشد، خسته شدن هیچ ایرادی ندارد. برایش می‌گویم که خسته شدن ایستگاه آخر نیست و او حق دارد گاهی خسته باشد. حق دارد پا شل کند، آه بکشد، اخم کند. ولی باید بداند که ناامیدی به کسانی که دوستش دارند دخلی ندارد و خوب نیست کسی امید را از دیگری بگیرد به خاطر ناامیدی خودش. چون رسمش این است که آدم راه خودش را پیدا می‌کند، و امید می‌تواند هزار بار دیگر هم برگردد.

می‌خواهم برای بچه‌ام بگویم وقتی که دیگر بچه نباشد چه روزهای زیادی احساس خواهد کرد که دنیا آن‌طور که من می‌گفتم نبود. که من با هزاری آرزو و ادعا، احتمالا هیچوقت نخواهم نتوانست سوسکی را ناز کنم. و خودم هم خوب می‌دانم نصیحت‌های من نمی‌توانست فراتر از ترس‌ها و نا‌امیدی‌ها و حقارت‌های خودم برود، پس نمی‌توانست او را همیشه حفظ کند. همینطور که آرزوهای من شاید کوچک بودند برای او.

می‌خواهم یک بار برای همیشه به او بگویم که از من آزاد است. که از من دِینی به گردن او نیست. که او مسئول دلتنگی‌ها و حفره‌هایی که خودم عمری نتوانستم جبرانشان کنم نیست. برای من او آزاد است. می‌خواهم بنشینم و ساعت‌ها برایش بگویم که من بهشت را زیر پای خودم نمی‌بینم، و همه‌ی عشقی که به پای او بریزم را برای کیف کردن خودم می‌ریزم.

می‌خواهم برای او بگویم که این دنیا بدون عشق نمی‌ارزد… حتی اگر که من بگویم.

Apr 21 11

طرحی که از تو دارم، شبیه یک پرنده ست

by ترانه علیدوستی

فیلم‌های سیاه و سفید سال‌های دور پر از دویدن‌های زنان و مردانی‌ست که برای خداحافظی از قطاری، دیر می رسند. پر از تصویر کسانی که، با دستی بالا گرفته و فریادی بی صدا، دوان دوان و سکندری خوران پشت پنجره ی آخرین خاطره ات کوچک می شوند و جا می مانند.
پر از نامه های زیر پا افتاده و نخوانده مانده، پر از کسانی که می شد از مقابل هم عبور کنند به جای پشت سر.
حرف‌های نگفته، رازهای بر ملا نشده، پر از آرزوهایی که اسیر شرم شدند، قربانی وجدان.
می گویند درام یعنی وقتی که کسی انگیزه ای دارد و در مسیرش قدم بر‌می‌دارد و به مانع می‌خورد. می گویند فیلم‌ها این‌جاست که شروع می‌شوند. وگرنه لطفی ندارند. خالی‌اند و بی‌فایده.
مهم نیست. سرانجام قصه‌های زیادی حاصل لحظه‌ی غفلت یا اقبال یا اتفاق‌ است. قهرمان و عشق و مسیر، اسیر دست قضا و قدرند و گاهی کاری‌ش نمی‌توان کرد.

اما تو آزادی. تو لا به لای همین افسوس‌های مرسوم هم آزادی. بی این‌که بنا باشد من یا دیگری بزرگوارانه این نشان را به تو عطا کنیم. تو آزادی و آزادی تو ربطی به آن‌چه من از آن دم بزنم و درکش کنم ندارد. تو آزادی، چون آزادیت مثل آزادی من تلاشی ناشیانه نیست. درون توست. و از خودت شروع می‌شود.
تو به چشم من نقض قوانین بی‌رحم زیبایی درامی. تو قهرمان بزرگِ هیچ چیز نخواستنی. پا به مسیر نمی‌گذاری و موانع را بی‌معنی می‌کنی و نیازی به برانگیختن احترام نداری و باز داستان‌ات، لا اقل برای من ارزش هزار بار شنیدن را دارد.
رهایی‌ات، فکر کردن به رهایی‌ات، من را به دنیا امیدوار می کند.
پس تو را همیشه آزاد می خواهم. و آزاد دوستت دارم.
تصویر زنده و رنگین‌ات هیچ وقت پشت سرم کوچک نمی شود، دست نیاز و ناچاری‌اش بالا نیست و سکندری نمی‌خورد.
تصویر زنده و رنگین‌ات همیشه روی مبلی تک نفره لمیده، دستش را روی شکمش گذاشته و بلند می خندد، از خنده به هوا لگد می‌زند و هیچ وقت صاحبِ تنگ نظر نگاه پر از قضاوت را حتی نمی‌بیند. من را هم، که دور می‌شوم، و به بی‌قیدی مهربانانه‌ات می‌بالم. همیشه.

Dec 1 10

by ترانه علیدوستی

بعضی آدم ها طعم از دست رفتن نزدیکانشان را می چشند و بعضی نه.
کسانی که ‘قربانی’ می دهند توی دلشان حفره دارند. حفره ای که پر نمی شود. نمی شود. تا دنیا دنیاست پر نمی شود. مادر من همیشه می گوید: ‘فقط مرگ است که چاره ندارد.’ چاره نداشتن با دل انسان جور نمی شود هرگز. آدم زیر بار بیچارگی دل تنگی عزیزش، فکر از دست دادن عزیزش، تصور به زمین افتادن عزیزش خم و کهنه و کوچک می شود. همه این را می دانند. اما همه این را نمی فهمند. نمی شود فهمید، چون توی چشم آدم داغ دیده نمی شود نگاه کرد. بعید است که بشود. و تا چشم های کسی را نبینی راه پیدا نمی کنی به جاده ها و گذرها و کوچه پس کوچه های دلش.

بعضی آدم ها از نعمت بخشیدن برخوردارند و بعضی نه.
کسانی که از نعمت بخشیدن برخوردار نیستند را نمی توان سرزنش کرد. بعید است که بشود. سرزنش کسی، برای قرار گرفتن در وضعی که خود در آن دخیل نبوده و پیش بینی اش نمی کرده منصفانه نیست. هیچ صاحب حقی انتظار پامال شدن حقش را نداشته که بتواند خود را برای روبرو شدن با آن آماده کند. هیچ کس نمی خواسته در وضعی باشد که سیاهی انتقام گرفتن بشود تنها مأمن زخم های دلش. دل زخمی راه زیادی دارد تا برسد به آن قرار و سکوتی که برای بخشیدن لازم است.

بعضی آدم ها با اعدام مخالفند و بعضی نه.
کسانی که با کشتن دیگران مخالفند الزاما مخالف جزا نیستند. معمولا معتقدند که کشتن مثال بارز خشونت است و تنبیهی برای خشونت نیست. کشتن در ازای کشتن چاره نیست. خود، همان است. حتی شاید تلخ تر باشد چرا که با تدبیر و برنامه ریزی و مصلحت اندیشی برایش تصمیم گیری می شود و نه از جانب ذهنی آشوب زده که جانی به حساب می آید. اما جزایی باید باشد، جزایی سخت، برای تنها کردن دل آدم ها. برای ایجاد حفره ای که تا دنیا دنیاست پر نمی شود.

بعضی آدم ها عاشقی را به رسمیت می شناسند و بعضی نه.
کسانی که عاشقی را به رسمیت می شناسند الزاما صاحبان خوشبخت عشق یا قربانیان خشمگین آن نیستند. اما می دانند که قصه های تلخ و شیرین زیادی هر روز و هر روز به هوای عشق مسیر عوض می کنند. می دانند که عشق بادی است که به بادبان هرکس گیر کند سفرش را می برد به مقصد دیگری. می دانند که عاشق راحت تر زخم می خورد، و راحت تر زخم می زند. آن هایی که عاشقیت را به رسمیت نمی شناسند هم نه این که دل های نامهربان داشته باشند، بلکه انسان را، این اشرف مخلوقات را صاحب تصمیم و فکر می دانند. صاحب لحظه ی جادویی بزرگواری؛ صاحب لحظه ی تصمیم.

بعضی آدم ها هدف عشق های ماندنی می شوند، بعضی هدف عشق های رفتنی، و بعضی نه.
کسانی هستند که عشق را مثل فرزند ناخواسته ای که باید خدا را به خاطرش شکر کرد حفاظت می کنند تا با بزرگ شدنش عصای دستشان باشد. کسانی هستند که مجبورند یک عمر از دست عشقی که نمی خواهند شامل حالشان شود فرار کنند. کسانی هستند که یک بار روی آوردن عشق به زندگیشان را غنیمت می شمرند و قدرش را می دانند. کسانی هم هستند که بر حسب قضا و قدر، نام و صورت آشنایشان هزاران هزار عشق اصل و بدل برایشان می آورد.

همه ی آدم ها، همه ی آدم ها همه ی آدم ها
از دنیای نوجوانیشان خاطره ای یا خاطراتی از عشق های شرمگین و ممنوع دارند که هرگز فراتر از خیال های قصه مانند نرفته، یا که کمترین نشانه اش نامه نوشتن های یواشکی بوده، سکوتهای ترسای پشت تلفن زدنهای بی جا، یا حتی دست تکان دادن ها و جلب توجه کردن های آرزومندانه ای که امروز به آن ها می خندند، یا که هنوز معصومانه بابتشان خجالت می کشند… معلم دبستان، دوست خواهر بزرگتر، پسرعمویی که پس از سال ها از فرنگ آمده، هنرپیشه ای در یک سریال، همسایه ای که ساعت مدرسه رفتنش را با ما هماهنگ می کرد و یا ما فکر می کردیم که می کند… ورزشکاری که تصویر دویدنش بهترین تصویر بوده از قهرمانی که لایق عشق است…

درست همین حالا، خبر رسید که زنی که متهم بود به قتل زنی دیگر در یک ماجرای منتسب به عشق و حسادت، اعدام شد.
در این لحظه زنی کشته شد. به اتهام آتشی که در زندگی یک خانواده انداخت. به اتهام کشتن زنی، مادری، دختری.

من نمی دانم اگر قاضی بودم، جزو آن هفت نفری بودم که فکر می کردند شهلا جاهد بی گناه است، یا جزو بیست نفری که فکر می کردند گناهکار است.
بر فرض این که او قاتل بود…
می دانم که از دست رفتن عزیز چاره و درمان ندارد، می دانم که بخشیدن سخت است و خیلی اوقات خودم توانش را نداشته ام، با کشتن انسان ها مخالفم اما دلم می خواهد انسان ها جزای کاری که می کنند را بچشند، عاشقی را به رسمیت می شناسم و فکر می کنم انسان عاشق انسانیست که معنی خوشی ها و حسرت هایش با دنیای قاضی انسان های غیر عاشق متفاوت است اما خدا نیستم و نمی دانم در هیچکدام از این چیزهایی که می گویم حق با من هست یا نه.
اما این را می دانم که شهلا جاهد وقتی عاشق ناصر محمدخانی شد که سیزده ساله بود.
ناصرمحمدخانی وقتی به او روی خوش نشان داد که او نه تنها قاتل نبود، که گواهینامه هم نمی توانست داشته باشد.
سال ها در خانه ای مخفی اش کرد که از مسیر رفت و آمدهای روزانه اش دور نباشد.
از او یک مجرم ساخت. یا… اگر بخواهم مواظب حرف زدنم باشم، در مجرم شدن او نقش داشت و در نُه سال تمام زندانی بودنش، کتک خوردنش، بازجویی شدنش، تا دم مرگ رفتن و آمدنش، حتی نماند که نگاه معنادار مردم کوچه و خیابان مکدرش نکند.

بعضی آدم ها خودخواه و ترسو و ناجوانمردند و بعضی نه.
اما انگار فقط یکی هست که می تواند شب قبل سوار هواپیما شود، ساعت کوک کند تا قبل از طلوع آفتاب بیدار شود، شلوار و پیراهن بپوشد، سوار ماشین شود… و به تماشای حلق آویز شدن زنی برود که وقتی به او دل بست بچه بود اما سال ها، به گفته ی خودش، صبح های زمستان زودتر از او بیدار می شد تا قبل از او مدتی روی کاسه ی توالت بنشیند، مبادا که محبوبش، آرزویش، قهرمانش، حس کند آن سرمای بدمصب دم صبح را.

نمی دانم.
فرشته ی عدالت چشمانش بسته است و گاهی با چشمان باز می خواهمش.
این حفره ها پر نمی شوند. نمی شوند. تا دنیا دنیاست پر نمی شوند.

Oct 25 10

تلخی بی پایان

by ترانه علیدوستی

یادم نمی رود که یک بعد از ظهر داغ و خاکی و چرک، کنار ریل فراموش شده ی قطاری که جیغ هایش شبیه ترس هایمان بود نشسته بودیم، دل دل می زدیم که قصه ای داریم و فیلمی داریم و در این فیلم آدم هایی داریم که میانشان گیر افتاده ایم و نمی دانیم طرف کدام را بگیریم.
قصه ی ما درباره ی گناه بود، درباره ی قتل بود، درباره ی عشق بود، درباره ی مجازات بود و احساس… احساس. درباره ی همه ی آن چیزهایی که انگار عیب ترین عیب ها بود اما بخشیدنی می شد وقتی که فهمیدنی می شد و وقتی می شد فکر کرد و شاید، شاید، حق داد.
یادم نمی رود جمله اش را که “خوب نگاه کنی می بینی که چند بار در این فیلمنامه کلمه ی «حق» شنیده می شود. بارها شنیده می شود. از زبان خیلی ها، هر کسی به قد خودش، در حد خودش، به زبان ناقص یا کامل خودش… هر کس به شکلی این واژه را می گوید. پیش از این که آن ها مهم باشند، واژه ی «حق» است که باید شنیده شود. ده بار. صد بار. آن قدر که یاد همه بماند.”
این یکی از نخستین چیزهایی بود که از اصغر فرهادی آموختم. که حق را باید آن قدر گفت که یاد همه بماند.
نگفتن حق سخت است. درد دارد. به دل آدم می ماند.
حرف حق… قضاوت این که حرفی حق هست یا نه شاید کار هر کسی نباشد.
اما این که انسان ها حق دارند حرف بزنند را، به قول خودش، یک بچه ی پنج ساله هم می فهمد.
این چند خط هنوز هم شاید تکاندن غبار از این صفحه به حساب نیاید. چرا که غبار این اطراف بوی گند همین نگفتن ها را می دهد. نگفتن هایی که از ریخت می اندازندت.
این چند خط شاید فقط صدای چهار تا استخوان است که زیر بار این همه حرفی که نتوانستیم بگوییم و نتوانستیم بشنویم خرد می شوند.
این چند خط معنی طرفداری و نرخِ وسطِ معرکه و لشکرکشی نمی دهد. این چند خط افاضاتی در باب تعیین حقوق فیلمساز و هنرمند نیست. این چند خط، حیرت است. وحشت است. ناباوری است نسبت به فاصله ی باور نکردنی میان حقِ «گفتن» و منطقِ «نگفتن» . خشم است به نفع هر آن چیزی که قرار است بشود اسم حق -اسم حرف- رویش گذاشت. همدردی است از طرف هر کسی که ناحق شنیدن را درک کرده، با کسی که به تازگی ناحق شنیده و من، لا اقل من، خبر دارم که روزی پامال کردن حق برایش درد بزرگی بود.

یادم نمی رود روزی را که فیلممان پایان نداشت، از ترس این که تمام شود و توی دل آدمهای خیالی اش حرف نگفته ای مانده باشد هنوز.

نه برای خودم و بقایای بی ارزش یک وبلاگ، و فقط همین یک بار و برای یک دلگرمی کوچک جمعی درب نظرخواهی را باز می گذارم. پیشنهادم هم فقط نوشتن یک اسم است، واقعی باشد یا مستعار فرقی نمی کند. این دعوتی برای هواداری از یک شخص یا یک فیلم نیست، که اصغر فرهادی و سیل بی شمار طرفداران او نیازی به بالا خواهیِ این وبلاگ ندارند.
این دعوت برای آشنایی با آن هایی است که می توانند به نظر دیگریِ روبرویشان گوش دهند و به آن فکر کنند، بی این که الزاماَ با او موافق باشند… هر کس که طرفدار «حرف» است اسمی بنویسد. فقط برای این که چشممان به نام هم بیفتد و دلگرم شویم و باور نکنیم این کابوس عجیب و ناعادلانه، این تلخیِ بی پایان را.

نمی دانم آقای فرهادی، نمی دانم چطور شده که ارزش کار و بارمان، دغدغه های مان، ادعاهایمان، آرزوهایمان، توی این تورمِ خودی و ناخودی ست که از سکه می افتد. نمی دانم.
اما جای خالیِ حرف حق درد می کند، آشنای قدیمی سالهای شهر زیبا. می فهمی که.

پی نوشت: این متن صاحب پانزده مرتبه تکرار واژه ی حق است.

Oct 25 10

من و ماهی

by ترانه علیدوستی

یکی دو ماه پیش، دلزده و آزرده و غمگین، از راه دور با دوست شماره ی یک حرف می زدم. جمله هایم تلخ بودند و بدون فکر از ذهن شلوغم بیرون می ریختند. سکوتی که از پی شکایت های یک ریزم آمد پر از نا امیدی بود. دوست شماره ی یک گفت: یک چیزی بنویس برای وبلاگت. گفتم هیچ چیزی توی دلم نیست که عمق و توان بیشتری از این زجر داشته باشد. و مگر چقدر می شود از زجر نوشت؟ گفت که نه، برای خاطر همین زجر چیز خوبی بنویس. اصلاً داستانی خیالی. یا داستانی خنده دار… چیزی که خواندنش امید برساند، تنفسی باشد… چه می دانم، مثلاً بنویس همه چیز افتضاح است جز این که دیشب خواب دیدم ماهی ام دارد پرواز می کند.

خواب دیدم ماهی ام دارد پرواز می کند. پرسیدم: این جمله ی احمقانه را از کجایت آوردی؟ زد زیر خنده. و خندیدیم و خندیدیم. آن قدر که اشکمان در آمد. مثل همیشه.

خواب دیدم ماهی ام دارد پرواز می کند. شوخی ساده و بی معنی دوست شماره ی یک، که فی البداهه وارد درد دل های غمگین مان شده بود، بنا نبود بتواند امیدی برای کسی باشد. اما تصویری به من داد که مدت ها تفریح کوچک لحظه های خیال پردازیم بود. کوچکتر که بودم ساعت ها کنار تنگ ماهی قرمزی که از شب عید مانده بود می نشستم، نگاهش می کردم، و توی دلم می گفتم این تنها موجود زنده ایست که همه ی عمرش را پرواز می کند. به حرکت نرم تکه ی باریک دمش خیره می شدم، به این که هر از گاهی آرام و بی خیال دو باله ی نازک و بی وزن را باز و بسته می کند، کمی جلو می آید، کمی عقب می رود، به همان نرمی و آسودگی رو بر می گرداند. خودش را بی وزن تر می کند و بالا می رود، موجِ فرزی به هیکل کوچکش می دهد و پایین می رود.

ماهی همیشه برایم مثل فرشته ی بی آزاری بود که رها تر از هر جنبنده ای، یک عمر در سکوت آب، آرام و سر فرصت می رقصد. نمی توانستم ماهی بخورم، و نمی توانستم ماهی کوچکی را در دست بگیرم. دوست داشتن ماهی، او را در دنیای من تبدیل به قدیس کوچکی می کرد. می ترسیدم دستهای من برای این همه لطافت خطرناک و زبر باشند. می ترسیدم تن شکننده اش از پوست من خوشش نیاید. می ترسیدم که بترسد و قلب کوچکش تندتر بزند.

همه ی اطرفیانم می دانند که اگر در خانه ی من یک ماهی، یک حشره – حتی یک سوسک- بمیرد، آن قدر منتظر می مانم تا کسی بیاید و آن را بردارد و ببرد. می دانند که تحمل مقایسه ی ابعاد دست لرزانم با این تن لیز و سرد و باریک را ندارم. نگاهش هم نمی کنم. در اتاق دیگری می نشینم. صبر می کنم تا کسی بیاید.

اما آخرین بار، ماهی ای داشتم که همه چیز را عوض کرد. یک فایترِ قرمز رنگ بداخلاق، که عاشق باله های بلند سرخش بودم. وسط تنگ می ایستاد، تکان نمی خورد و روبرویش را نگاه می کرد. گفته بودند که عادت این نژاد این است. گفته بودند باید مواظب بود و تنگ یک فایتر را لبالب پر نکرد که ممکن است صبح بیدار شوی و ببینی شبانه خودش را انداخته روی زمین. یک بار با شال قرمزی که به سر داشتم رفتم روبروی تنگش. باید در آن شیشه ی گرد تصویر عظیمی همرنگ با خودش دیده باشد که ناگهان مثل گربه پشتش را خم کرد و آب شش هایش را مثل دو بادبان بیرون آورد و با تندی جلو آمد تا با حریفش بجنگد.

از همان روزهای اول که با خلق و خویش آشنا شدم کابوس هایم شروع شد. هر شب خواب می دیدم که از آب بیرون می پرد و چون نمی توانم به او دست بزنم جلوی چشمانم روی زمین خشک می شود. خواب می دیدم که حرف می زند. و یک بار خواب دیدم که ماهی ام دارد پرواز می کند.

گمان می کردم این تصویر را از فیلم “رویای آریزونا” دارم. اما بعد از این همه ماهی که تا آن روز در خانه داشتیم، این اولین ماهی بود که در خواب من پرواز کرد. و طولی نکشید که فهمیدم این ماهی من را نمی خواهد. این ماهی هیچ چیز نمی خواهد. این ماهی به این زنده است که نهایت تلاشش را بکند برای این که زودتر بمیرد.

یک روز آمد روی آب. مثل یک لاشه. وحشت کردم و عقب رفتم و دوستی را صدا زدم تا ببردش. چند روز بعد آن دوست زنگ زد و گفت که ماهی زنده است؛ خودش دلش می خواهد که روی آب بیاید. برش گرداند. باور نمی کردم که راست می گوید. اما ماهی نفس می کشید؛ هر از گاهی می شد باز و بسته شدن آب شش هایش را دید. همین طور مردمک ریز چشمانش را، که وقتی کسی به تنگ نزدیک می شد به سمت او می چرخید.

ماهی ام مدت ها روی آب ماند. در حالی که می ترسیدم آن دسته پولکهایش که از آب بیرون می ماندند خشک شوند. حاضر نبود کوتاه بیاید. ماهها روی آب ماند و سعی کرد بمیرد. هر روز با ترس می رفتم بالای سرش، و او چشم می گرداند و نگاهم می کرد، بعد هم با دلخوری نگاهش را می دوخت به همان روبروی همیشگی. تا این که موفق شد. موفق شد، و مرد.

به گمانم این اولین نگاه دقیق و عمیق من به یک ماهی بود، هر چند مرده. چون دیگر عادت کرده بودم به جای دور نشستن و خیال بافتن، خم شوم و نگاهی طولانی به حجم شناورش بیاندازم. آب شش اش تکان نمی خورد، چشمش نگاه نداشت، و رنگ سرخش چرک شده بود.

ناراحت شدم، اما عجیب بود که به سرعت فهمیدم احساس آزادی می کنم. فهمیدم این غصه ی چند ماهه ی کوچک – که ماهی افسرده ای دارم که از من متنفر است-، این انتظار طولانی برای مرگی که باید بیاید، این تخیل هر روزه ی ماهی ای که روی فرش چسبیده و خشک می شود، تمام شده است.

حالا دیگر رقص یک ماهی مستم نمی کند. دیگر شنا کردن بازیگوشانه ی ماهی سفره ی هفت سین برایم نشان دل انگیزی از تحرک و زیبایی نیست. ماهی، تبدیل شده به موجودی که از حرکت تند و ناگهانی اش مور مورم می شود. حالا از ماهی می ترسم. از معلق بودنش. این بی کرانه ای که ماهی در آن گم می شود برایم نه شاعرانه، که نا امن است. همان وحشتی که از مقایسه ی جسم یک ماهی با دست بزرگ خودم داشتم را، حالا از مقایسه ی جهان خشک و ملموسمان با دنیای خیس و تاریک و بی کران او دارم. دریایی که زیبا و درخشان و مهربان است اما تازگیها، تخیل تمام آنچه در آن مخفی است، تمام آنچه موجب ابهت اش می شود، آن راهی که طی شده تا یک موج کف آلود خسته به پاهای ما برسد و لای شن ها گم شود، من را می ترساند. هر موج صدای بلند مسافت ها را با خودش دارد. صدایی دائمی. گفت و گویی همیشگی با هر کس که در ساحل ایستاده. هر کس که به فراخور حس و حالش از آن لذت می برد یا دل آشوبه می گیرد. زبان رمزی که ترجمه نمی شود. مانند اصرار ابدی یک ماهی سرخ کوچک برای مردن، که چون درکش نمی کردم، ناچار بودم از او بترسم.

حالا پیش دوست شماره ی یک هستم. دور از خانه و زندگی خودم. چند روز پیش، غروب، سر از ساحل سرد و پر موجی در آوردیم که کافه های اطرافش همه تعطیل بودند، و آن دور و بر تنها چراغ کیوسکی روشن بود که ساندویچ های کوچک با غذاهای دریایی می فروخت. توانستم؛ توانستم مثل خیل بی شمار انسانهایی که از خوردن ماهی لذت می برند، یکی از بهترین لقمه های زندگی ام را فرو بدهم.

دوستم گفت: سرت را گرم کردم که نبینی تازه از آب درشان می آورند. می دانستم ببینی نمی خوری. حالا انصاف بده، این طوری بهتر نیست؟

هنوز در این فکرم که آیا عشق من به ماهی، واکنش وارونه ی ناخودآگاهم بود به ترسم از ماهی؟ در این صورت، آیا ممکن است بسیاری از چیزهایی که نسبت به آن ها عشق احساس می کنم، چیزهایی باشند که در واقع عمیقاً از آن ها می ترسم؟ و آن ها کدام ها هستند؟ رفتاری که من می کنم، انتخاب هایم، آرزوهایم… چقدر از عشق اند، چقدر از ترس؟ نمی دانم. آدم نمی تواند همه چیز را بداند. و آدم باید فرصت ندانستن را داشته باشد.

آدم باید بتواند وقتی سوز می آید در ساحل بایستد، غروب را نگاه کند و به ساندویچ اش گاز بزند. آدم باید بتواند در این سرما، از مزه ی ماهی تازه سر بریده ی خامی، که با تکه های ریز پیاز گذاشته اند لای باگت لذت ببرد. بویش کند. این گوشت نرمی را که هنوز طعم یک عمر تجربه ی دریا را می دهد. و شور است… شور.

Oct 25 10

افسانه آه vol.2

by ترانه علیدوستی

دلم می خواهد فیلم را از روی تصویر بزنم جلو. نه این فیلمی که دارم از روی مانیتور می بینم و مستند است و واقعی است؛ یک جور مصاحبه است با زنی مجرم. بلکه آن فیلم خیالیِ داستانی، که شخصیت های اصلی اش من و تو ایم. همان فیلمی که در آن باید پا به سفری پر مخاطره بگذارم. سفری که به حل کردن جدول کلمات متقاطع می ماند؛ سؤال های زیادی را باید جواب داد تا اسم رمزی که آخرش در می آید نام تو باشد، و این که به کجا رسیدی آخر.

زن مجرم مثل باقی مجرمانی که جلوی دوربین اظهار پشیمانی می کنند نبود. نه که احساساتی نشود، یا پشیمان نباشد. اما مثل آن ها که من تا به حال دیده ام نبود. خودش را نزده بود به کوچه ی علی چپ، یا تحول، یا موش مردگی. چشم هاش هم خیلی قشنگ تر از آنی بودند که فکر می کردم. می گفت نمی توان همه ی تقصیرها را گردن من انداخت. می گفت خیال می کنید خود من کم برای مُرده های مردم، برای کسانی که اصلاً نمی شناختم گریه کرده ام؟ می گفت اصلاً من بد، من پست ترین آدم، حکمم را هم که داده اند، فقط می خواهم توی دلشان ببخشندم. کسی دلگیر نباشد. می گفت من هم خسته شدم، یا بکشید یا ولم کنید. می گفت مگر نه این که شما خوبید، شما والا هستید؟ خوب به من هم یاد بدهید خوب باشم… می گفت من اشتباه کردم، اشتباه کردم پا گذاشتم توی زندگی شما، اما باز شما همدیگر را دارید. می گفت فکر کرده اید خیلی برایم مهم است رضایت بدهید من را زنده بگذارند؟ هیچ چیز در این دنیا نمانده که دلم بخواهد چشم بهش بیندازم. بیرون یک نفر نیست منتظر آزادیم باشد. فکر کردید همان قبل از این اتفاقات چه خبر بود؟ همان موقع هم زندگی ام به انتظار گذشت.

می گفت یک لحظه با خودشان فکر کنند جای خودشان نیستند، جای خدا نشسته اند.

کسی که باهاش مصاحبه کرده بود می گفت:” خودمان را کشتیم توی دهانش بگذاریم که بگو من را ببخشید… نمی گفت.”

دلم می خواهد فیلم را بزنم جلو. نه این فیلمی که از مانیتور پخش شد. فیلم من و تو. بی قرارم اما نمی توانم یک باره برسم به آخرش. می خواهم روی دور تند و از روی تصویر برود جلو، که وقتی می رسد به آن آخر، به آن صحنه ای که من با لباس رزم زرد و شمشیر عالم کُشم می رسم بالای سرت تا حسابم را باهات تسویه کنم، بوی گس و تلخ راه درازی که آمده ام را یادم نرفته باشد.

بکشم ات؟ که چی بشود. مگر من می توانم تو را بکشم؟ درست که عمریست رؤیای آن زن جنگجو را میبینم که شمشیر را از یک طرف می برد بالای سرش، از کمر خم می شد عقب، در جا چرخی می زد انگار که می رقصد، و ده ها دشمن سیاه پوشِ بد دل را نثار خاک می کرد. اما نه من چنان لباسی به تن دارم و نه چنان شمشیری به دست، نه دشمنانی که بلای جان برایم خریده باشند و بشود خونشان را ریخت. خوب که فکر می کنم می بینم همان زن جنگجو هم آخرش، وقتی رسید به آدم اصل کاری، بی شمشیر باهاش معامله کرد. با لباسِ خانه.

خودم را می بینم در صحنه ی آخر، ایستاده بالای سرت… بی شمشیر و بی ادعا. یادت هست داستان مرغ آمین را؟ نه عزیز؛ آن ضعیفه ای نیستم که هر جا از زور کم می آورد، ایمان فراموش شده اش را عَلَم می کند و پشت آن قایم می شود و حواله ات می دهد به تقدیر. نفرین هم نمی کنم چون نه با افاضاتم جور در می آید نه با دوست داشتنِ تو. آه ام را کشیده ام ولی. ناغافل. ناخودآگاه. ناخواسته.

بابت یک جمله، که قرارمان بود و قول تو بود که هیچوقت و هیچ کجا نگویی. فاصله ی وفا و خیانت در درام ما، فوقش سه کلمه. لحظه ای که از دلم گذشت در ازای هر بار گفتن آن سه کلمه، حرفی بشنوی که این طور بسوزاندت، در حد بی خوابیِ یک شب تا صبح فقط، خودم از آهی که نفهمیدم و پشت ات روان شد لرزیدم.

زن مجرم توی مانیتور چانه اش می لرزید و غرور نادرش نمی خواست اشک اش پایین بیاید. می گفت من هم سنی نداشتم، دلم رفته بود. نمی گفت اشتباهم این بود که رفتم دنبال آن مرد. می گفت اشتباه کردم چون دیر بود، چند سالی دیر بود.

جنگجویی که دلم می خواست باشم را یادت هست، که سفر دور و درازش را با محبوب کُشیِ محتومش به پایان رسانده بود و کف حمام خوابیده بود و گریه می کرد؟ گریه می کرد در سوگ یاری که یارای بخشیدنش را نداشت.

این هم یک جورش است لابد. یک جور جنایت، ندامت. از این می سوزم که به تلافی، آه کشیدم و نفهمیدم و مرغ آمین پرید. از این می سوزم که نمی توانم تنها خودم را ملامت کنم و باید بگویم همه ی تقصیرها به گردن من نیست. از این می سوزم که آه کشیدنم نشانه ی ناتوانی عظیم ام بود در چیزی که به آن معتقدم: گذشتن.

می دانم که می دانی که می گیردت. در بی خوابی های آن شب تا صبحی که به مجازات پهلو به پهلو می شوی، یک لحظه فکر کن جای خودت نیستی، یک لحظه خودت را جای خدا بگذار… و من را ببخش.

Oct 25 10

به خاطر سنگ فرشی که مرا به تو می رساند، نه به خاطر شاهراه های دوردست*

by ترانه علیدوستی

فکرهایم را کرده ام. تا آن جا که می شد در تصمیمی تعلل و شک به خرج داد، قضاوتم را عقب انداختم. حرف همه را شنیدم و می شنوم. چه آنهایی که سن و سال بیشتری دارند و دهه ی نخست انقلاب را از نزدیک لمس کرده اند، چه آنهایی که در حال حاضر صاحب تحلیل های قوی برای بررسی وضع موجود هستند. مخالف ها و موافق ها، و دلایلشان. در نهایت خوب فهمیده ام که “همه ی حقیقت نزد هیچ کس نیست”، هرگز نمی توانم بفهمم اتیکت “صلاحیت محض” را به سینه ی چه کسی با خیال راحت می توان سنجاق کرد. و باید بدانم طرف هر کس که باشی، اما و اگر در آن زیاد هم اگر نباشد، وجود دارد.

فهمیدم نمی توانم ادعا کنم که میزان تسلطم بر مسائل روز کشور، بیش از ظرفیت سن و سالم، تحصیلاتم، تجربه ام و دیده ها و شنیده هایم است. در نتیجه هر قدر هم که بپرسم و بشنوم و باور کنم، آنچه من را به رأی خودم مطمئن می کند دریافت های ساده ی درک خودم است از چیز هایی که به چشم می بینم.

فهمیده ام که هر چهار نامزد ریاست جمهوری هم اینها را می دانند، و تلاش و تبلیغشان هم بر همین اساس استوار است؛ لحظه هایی که ملت به راحتی فراموش می کنند، لحظه هایی که ملت بی جهت احساساتی می شوند، لحظه هایی که کسی موفق می شود تاثیر درستی بگذارد و به هدف بزند تا از نعمت بی نظیر “اعتماد” بهره مند شود.

فهمیدم که اکثریت، علیرغم آن چه به نظر خودش می آید، بیش از این که از روی آمار و ارقام تصمیم بگیرد، “انسان اش آرزوست”. از جمله خود من، که با قبول کردن چیزهایی که در این چند سطر آمد، پذیرفته ام که “اگر قرار بود واضح و مبرهن باشد که ایده آل چیست، دنیا الان بهشت بود.” و بهشت نبودن دنیا این نکته را اثبات می کند که بهتر است بنده سنگ بزرگ را بی خیال شوم، امکانات را بسنجم، و دلایل خودم را داشته باشم و بدانم گاهی ساده ترین دلیل درست ترین دلیل است.

من به مهندس میر حسین موسوی رای می دهم. به دلیل مهارتش در تشخیص دادن زمان سکوت، و زمان صحبت. به دلیل روانشانسی درست موقعیت، هنگامی که مجبوری با مردی به مناظره بنشینی که منطق اش فرسنگ ها از منطق رایج “گفتگو” در مدنیت امروزی فاصله دارد. به او رأی می دهم چون توان این را دارد که خشم اش را، خنده اش را، فوران لحظه ای احساسات اش را مدیریت کند تا هنگامی که شروع به صحبت می کند جملاتش صداهایی بی معنی نباشند که از حفره ی سیاه ساده انگاری بیرون می ریزند.

به او رای می دهم چون اوتوریته و اتکا به نفس در سکوت اش هم هست، نه فقط وقت فریاد زدن در میکروفون برای تهییج مردمی که مثل مربی کودکستان با آنها برخورد می کنیم.

به او رای می دهم چون من را یاد پدر ژپتو می اندازد، پیرمردی که “انفعال”اش را هم، به تلاش های شبانه روزی مردی ترجیح می دهم، که آن قدر به بچه ها شکلات و شیرینی می داد تا تبدیل به خر شوند.

به میر حسین موسوی رای می دهم، نه به خاطر حامیان اش، که به خاطر توسل نکردن بیش از حد نیاز به حامیانش. به او رای می دهم چون دوست داران اش اکثراً “داوطلب” دوست داشتن او هستند، نه موظف به پشتیبانی اش.

به میرحسین موسوی رای می دهم، چون کسی را دوست دارم که جنگ و قوانین اش را بلد است اما کنار می نشیند، نه کسی که از رعایت قوانین ساده ی یک مناظره عاجز است و برای جهان رجز می خواند.

به او رای می دهم، به قول توکا: نه چون معمار و نقاش و هنرمند است، بلکه چون دلش خواسته معمار و نقاش و هنرمند باشد.

در کشوری که پدربزرگ مرحوم من در جوانی، خجالت می کشید در خیابان های شیراز دوش به دوش مادربزرگ باردارم راه برود، من به مردی که جلوی دوربین های عکاسی با افتخار دست همسرش را می گیرد رأی می دهم… هر قدر هم که انگ فریفته شدن بهم بخورد.

در وانفسایی که مقاله ها و شعارها و جوزدگی های عمومی آدم را دلزده می کند، و در وضعیتی که خود من واقعاً کمترین لذت را از نوشتن در مورد انتخابات می برم (چند نفر در کامنت ها انتقاد کردند که محافظه کارم، و شاید راست می گویند) ، مردی آمد، که منِ بی اطلاع ِ محافظه کارِ بی حافظه ای که تمام تلاشم در ناخود آگاه، گارد گرفتن در برابر امواج سبز و آبی و قرمز بود را به نوشتن این یادداشت واداشت و از خودم غافلگیرم کرد. و شاید دلیل امیدی که خود من به یک باره حس کردم، همین غافلگیری با ارزش باشد. پس به میرحسین موسوی رای می دهم، چون حس کردم حیف از چهار سالی که گذشت، و باعث شد که امروز “امید” آن عنصر جدید و ناشناخته ای باشد که ما را غافلگیر می کند.

جناب مهندس موسوی، امیدوارم به همین خوبی باشید، امیدورام بهتر از این ها باشید، امیدوارم ناچاری ما در دوست داشتن شما، ما و شما را در کنار هم سر بلند کند، امیدوارم رأی بیاورید، امیدوارم توان پدری کردن برای ما را داشته باشید… و بزرگ ترین آرزویی که می توانم بدرقه ی راهتان کنم این است که خداوند “اعتماد” این مردم را شامل حالتان کند.

پی نوشت: دوستان مهربانی که به خاطر اختلاف نظری که با هم داریم خودتان را محق به فحش دادن و توهین کردن می دانید، کلامی که شما به کار می برید معرف نگرشی است که از آن حمایت می کنید، پس این شکل از هواداری ارزش تجدید نظر کردن را دارد. ضمن این که بنده فحش ها را می خورم، اما شرمنده ام که نمی توانم با بی احترامی به خواننده های اینجا عمومی شان کنم.

*از عموهایت- احمد شاملو

Oct 25 10

به خدا هیچ کجا تهرون نمی شه*

by ترانه علیدوستی

باز هم شهر شلوغ است. در خیابان های اصلی و پر رفت و آمد، گُله به گُله ازدحام ملت را می بینی جلوی ستادهای انتخاباتی کاندیدای محبوبشان. هر چراغانیِ تازه، نشانه ی راه بندان است، و ماشین های پر سرنشینی که با پرچم و بوق و تراکت و فلاشرهای روشن می پیچند جلوی هم، شکایتی از هیاهو ندارند. جا به جا تصویر صورت های خندان، جدی، متفکر و پر شکوه کاندیدا ها را می بینی؛ چشم هایی که از بالای تیرهای چراغ برق، آویزان از ایوان خانه ها، از پشت شیشه های ماشین ها، یا لای درخت های میدان های شهر، مردم را دید می زنند، و این آشوب دوست داشتنی را.

ما، -کولی های جدول نشین نیمه شب- طبق معمول خودمان را از سر راه کنار کشیده ایم. پس کوچه ای پیدا کرده ایم تا مزاحم دخترها و پسرهایی که تا کمر از ماشین ها بیرون آمده اند و جیغ می کشند نباشیم. منتظریم کاروان رد شود و کارمان را از سر بگیریم.

یاسر، همکار جوان و دوست داشتنی گروه، که مسئولیت پذیرایی را بر عهده دارد، مشغول بساط چایش است. دو تا کلمن دارد که یک کیسه پر از لیوان یک بار مصرف از آن آویزان است، و دو کتری بزرگ که می گذاردشان روی هم تا وقت آب جوش درست کردن در مصرف وقت و انرژی صرفه جویی کند. روی یکی از کلمن ها هم یک جعبه دستمال کاغذی می گذارد و یک ردیف لیوان کاغذی می چیند کنارش. اگر برای آب خوردن دستت برود سمت لیوان کاغذی ها، تذکر می دهد که آن ها مخصوص چای هستند و پلاستیکی ها برای آب. تمام روز چشم اش مواظب تک تک بچه های گروه است و برای هر کس که بیش از نیم ساعت تنها بنشیند و فکرش مشغول باشد، یک نسکافه ی اختصاصی نطلبیده می آورد. هر بار چشم ات به او بی افتد سلام می کند و می خندد. و کسی را بین افراد گروه نمی شناسم که عاشق او نباشد.

بحث شیرین رای دادن است. و آخرین صحبت های کاندیدا ها، و فیلتر شدن فیس بوک، و یادداشت های انتخاباتی این و آن، و همه ی آن چیزهایی که این جور وقت ها بحث شان هست.

یاسر با قوری و لیوان هایش از راه می رسد. درست در لحظه ای که بحث ما با یک خنده ی جمعی تمام شده. یکی از او می پرسد که به چه کسی رای می دهد و او جواب می دهد:” احمدی نژاد”.

حیرت جمعی، به همراه صدای “ایشش” و “فش” و “فوش” سایرین بالا می گیرد. یاسر هم با همان نیش همیشه باز در دفاع از خودش هی می پرسد :”خوب مگه چیه؟؟” و دیگران به فش و فوش ادامه می دهند و او باز می گوید اگر بنا به رای دادن باشد او فقط و فقط به احمدی نژاد رای می دهد. همین جاست که جمله ی طلایی یکی از همکاران روشنفکرم را می شنوم:

” تو غلط کردی.”

با تعجب نگاهی به او می کنم و نگاهی به یاسر (که ببینم به دل گرفته یا نه) و می بینم که او هنوز لبخند می زند. می پرسم:”چرا به احمدی نژاد رای می دی؟”

می خندد و می گوید:” خانم علیدوستی شما چیکار دارید اصلاً؟ اصلاً ما یه چیزی گفتیم حالا. چرا شما گیر می دید؟”

می گویم:” گیر نمی دم یاسر جان. واقعاً می خوام بدونم چرا رای ات احمدی نژاده. دارم سوال می کنم.”
“چه می دونم… از همه شون با وجود تره.”

“از چه لحاظ؟”

یاسر زیر چشمی نگاهی به همکارمان می اندازد. انگار که وضعیت را سبک و سنگین می کند تا ببیند به خودش حق این اظهار نظر را می دهد یا نه. بعد می آید روبروی من می ایستد تا تعداد کمتری حرف هایش را بشنوند:” اولاً که هیشکی مثل اون نتونسته تو روی این آمریکاییای پر رو وایسه… دوماً که لا اقل تنها کسی بوده که قابل دونسته و تا شهر ما –الیگودرز- اومده.”

می گویم:” خب، تو فکر می کنی هر کی بیاد شهر شما، اون رئیس جمهور بهتریه؟”

“من نمی دونم… ولی حد اقلش اینه که جواب امریکا رو خوب داد.”

“کِی؟”

“کلاً.”

از او می پرسم که تمام حرف های رئیس جمهور را گوش داده یا نه، و اگر که گوش داده، درباره ی اتفاقاتی که در ازای آن ها افتاده خبر دارد یا نه. چیزی از تحریم شنیده؟ یا این که در این چهار سال گوجه فرنگی های همه ی کشور گران شد، به جز میوه فروشی سر کوچه ی آقای رئیس جمهور؟ می گوید که او از این چیزها سر در نمی آورد، و وقت این را ندارد که به مسائل سیاسی بپردازد. به او می گویم که خود من هم از این چیزها سر در نمی آورم، حتی اگر وقت داشته باشم. اما فلان چیز و بهمان حرف را همه می دانند… کافی است یک گوشی موبایل در جیب ات باشد تا قبل از اخبار ساعت نه، خبردار شوی که اولین توریست فضایی یک زن ایرانی بوده.

می پرسد:” اصلاً خود شما به کی رای می دی؟”

می گویم:” نمی دونم یاسر جان.”

“پس چی؟!”

” من هم نمی دونم. بین دو نفر مردد ام. دارم فکر می کنم.”

نگاه عاقل اندر سفیهی به من می کند. همکار خوش اخلاقم باز به زبان می آید:” بیخود. همه تون می آین می ریم رای می دیم به {…}.”

سکوت کوتاهی می شود. یاسر سرش را گرم قوری اش می کند، و بالاخره می گوید:” من اصلاً رای نمی دم آقاجان.”

“چراااااااا؟؟”

“من اصلاً وقت ندارم خانم علیدوستی. شوخی کردم اصلاً. من که اون روز خوابم. خوبه؟”

“یاسر جان ما که نگفتیم به کسی که می خوای، رای نده. می گیم خوب فکراتو کردی؟ مطمئنی؟ خیلی بده که رای ندی. خیلی اشتباهه.”

یکی رد می شود و می گوید فرقی هم نمی کند، چون ما همه بازیچه هستیم و فقط دلمان خوش است و از این حرف ها… بله…

همکارِ دموکرات و خوش برخوردم باز می گوید:” می کشمتون. پدرتونو در می آرم. همین که گفتم. با شمام هستم آقا یاسر. یا به {…} رای می دی یا دیگه کاری با کارت ندارم. فهمیدی؟ تو الان نمی فهمی. بچه ای. فردا که بیچاره بشیم تقصیر آدمای مثل توئه. پس حرف گوش می دی و هر چی بزرگترت گفت می گی چشم”. و از جایش بلند می شود و می رود.

احساس می کنم گوش هایم داغ شده. عصبانی ام. نمی فهمم که چرا بعضی از آن ها که ادعای “اصلاح طلبی” دارند، در مواجهه با مخالفانشان برخوردی می کنند که صدبار متعصبانه تر از برخورد نمونه های اصولگراست. نمی فهمم که این شکل طرفداری از دموکراسی، کجایش طرفداری از دموکراسی است؟ نمی فهمم در روزگاری که –همین- حکومت از پانزده سالگی به من حق رای داده (یعنی من را به عنوان یک شهروند آن قدر بالغ دانسته که بتوانم “نظری” در قبال انتخابات داشته باشم، بتوانم بنا بر تفکر خودم کسی را به کس دیگری “ترجیح” بدهم)، چرا دائم باید نگران قضاوت و برخورد کسانی باشم که معلوم نیست بنا به کدام مدرک امر بهشان مشتبه شده که داناتر از من اند؟

و این که کلاً گاهی نمی دانم “این”ها با “آن”ها چه فرقی دارند.

یاسر با بساط چای اش ور می رود. به او می گویم:”یه چای دیگه به من می دی؟” این طور که می شناسم اش، چای خواستن از او حکم یک جور دلجویی از او را دارد. شارژ می شود و با چای می آید. می گویم:” اینا را ول کن، به هر کی دوست داشتی رای بده. فقط فکر کن و رای بده. من هم وقتی تصمیم ام رو گرفتم به تو می گم.”

نخودی می خندد و می گوید:”باشه” و می دود می رود دنبال کاری.

چشم می اندازم به خیابان. به هم سن و سالهای خوشحال و سرحال ام که تراکت به دست دنبال ماشین ها می دوند. که دنبال هم می گذارند و بلند بلند می خندند و برای ما دست تکان می دهند. کیف می کنم. دلم می خواست در این کشور، هر روز انتخابات بود.

چای ام را می خورم و چهار کاندیدا، از لای درخت های میدان سبز پیش رویم، یواشکی نگاهمان می کنند، از هم چشم می دزدند و، شاید، زیر لب نچ نچ می کنند.

پی نوشت: به فاصله ی بیست و چهار ساعت بعد، سر میز شام، یاسر با شالی سبز رنگ و پلاکاردی به دست دوان دوان از در می آید تو. می گوید:” خانم علیدوستی، خانم علیدوستی… فقط میرحسین!”

می خندم و می گویم:”باور کن سریع ترین مسیری که می شد برای تبدیل شدن از یک اصولگرا به یک اصلاح طلب را طی کرد، تو طی کردی یاسر!”

می گوید:” حالا خوب شد خانم علیدوستی؟ دیگه حله؟؟”

می گویم:” گفتم که، نمی دونم یاسر… باور کن نمی دونم.”

*عنوان از ترانه ی “به یاد تهران” ویگن

Oct 25 10

از نتوانستن

by ترانه علیدوستی

می خواهم بنویسم.

از این که موسیقی شاد و پر از ضرب و طرب، دیوارها را می لرزاند. و تک و توک نورهای این جشن شلوغ یا شاید خلوت، توی نگاه من کش می آیند. از تو که بر می خیزی و می ایستی، سایه ی بلند قامتی می شوی که شعاع زرد و بی رمق چراغی که پیدا نیست حریفش نمی شود، برای لحظه ای –فقط لحظه ای- گوش می دهی به ریتم این هیاهوی سبکسر و شاد، سرت را تا آن جا که می شود بالا می گیری، نمی بینم اما می دانم که چشم ها را می بندی، و حرکت ریز شانه های معصومت رقصی می شود، نرم و راحت و جاری.

می خواهم بنویسم… آن لحظه ای را که – نمی بینم اما- می دانم چهره ات از تخیلی که پشت چشم های بسته ات برایش می رقصی باز می شود، همان طور که می خوانی و می رقصی لبخند می زنی. می خواهم از آن لحظه ای بنویسم که آدم با نگاه کردن به تو، چه جنگی با خودش دارد، برای تجسم آن چه تو با چشمان بسته می بینی، و به این زیبایی برایش می خندی.

می خواهم بنویسم که این روزها، هر نوایی که می شنوم چشمانم را پر می کند از آن نورهای بی رمقی که بر سر نوازش سایه ی بلند بالا و رقصانت از هم پیشی می گرفتند. نورهای بی رمقی که تا راهشان را پیدا کنند و به نگاه من برسند، هزار هزار تصویر ماندنی از پایکوبی تو ساخته بودند.

می خواهم بنویسم که در ساعت های شلوغ و گذرا و یخ زده ی این روزمرگی، دوای من شکل گرفتن گاه گاه نقش شاد بودن توست.

می خواهم چیزی بنویسم که گویای ترانه ای که یک باره تنم را پر می کند باشد.

می خواهم بنویسم اما… هر چه تلاش می کنم، نمی توانم.