Skip to content

آن انتظار آفتاب و گل

by ترانه علیدوستی on October 25th, 2010

چند روز پیش رفته بودیم تجریش. بازار شلوغ بود و هوا خوب بود و شب عید بود و همان بوهای معروف می آمد و همه ی آن چیزهایی که فروغ فرخزاد گفته. ماهی فروش ها سرحال بودند و عطار و بقال خوش اخلاق و میوه فروش بلند تر داد می زد و سبزه و سنبل غوغا می کرد. باد سردی می آمد اما آفتاب چشم را می زد و کوهها حسابی معلوم بودند.
یک عالمه خرید کرده بودیم و سرخوش از اینهمه تحول راه افتادیم به سمت ماشین که سر کوه پارکش کرده بودیم. مادرِ دوستم آرام تر از ما می آمد و دوست تازه از سفر برگشته ام مدام از در و دیوار عکس می گرفت. عادت کرده. عید که می شود می آید ایران، می رود تجریش از مردم عکس می گیرد.
کنار میدان، روبروی فروشگاه کفش ملی، یک چادر موقت برزنتی برپا بود و بر فرازش پارچه ای پر پر می زد که روی آن نوشته شده بود: طرح استقبال از بهار.
دوستم را صدا زدم. همین چند روز پیش با دیدن بیلبوردی با همین جمله یک ساعت توی ماشین خندیده بودیم. بی خودی.
سرک کشیدیم توی چادر. میزی آنجا بود و یکی دو صندلی پلاستیکی. زنی با مانتو و مقنعه ی مشکی نشسته بود روی یکی از صندلی ها و ما را نگاه می کرد. شاید هم پشت سر ما را نگاه می کرد. شبیه کسی نبود که توی آن چادر مسئول چیزی باشد. شبیه کسی بود که منتظر اتوبوس بوده و پاهایش درد گرفته، یا از دیر کردن شوهر سر به هوایش ذله است و نشسته خستگی در کند. این پا و آن پا کردیم و پرسیدیم:” ببخشید، طرح استقبال از بهار یعنی چی؟”
بدون اینکه صورتش تکانی بخورد گفت:” ما پایگاه هستیم.”
من و دوستم بی حرکت به او چشم دوختیم و چند بار پلک زدیم.
گفت:” بچه ها می آیند اینجا، نقاشی می کشند، جایزه می گیرند، می روند.”
چند بار به زن، میز سفید، و زمین خاکی چادر نگاه کردیم. دوستم دوربینش را در آورد. بعد یک کمی فکر کرد، و دوباره آن را گذاشت توی کیفش.
وقتی به ماشین رسیدیم، نفسمان از سر بالایی و خنده بریده بود و محکم دلمان را گرفته بودیم و جلوی اشکهایمان را نمی توانستیم بگیریم. به این خاطر که زنی که پایگاه بود و از مستقبلین بهار بود و این کار را با نقاشی های نکشیده ی بچه های غیبی می کرد و به آنها جایزه نمی داد، به خودش یک نفر می گفت:”ما”.
اشکهایمان را که پاک کردیم مادر دوستم را دیدیم که بدون اینکه متوجه من و او و ماشین بشود دارد سر از دربند در می آورد.

عنوان از شعر “آن روزها ” – فروغ فرخزاد

2 Comments
  1. rahman permalink

    sait vaghehan baraye taraneh alidoosti .
    vali fekr nakonam na on na asghar farhadi be webloget sar bezanand .
    vali khob man sar zadam .

  2. yek sar be weblog man bezanid yek matlab ast ke haman shoma va aghaye farhadi bayad bekhonid .

Comments are closed.