Skip to content

افسانه آه

by ترانه علیدوستی on October 25th, 2010

“از من بشنو که زن اینجوریه. به خصوص، صد دفعه بدتر اگه مادر هم باشه. دلخوریا همه به کنار، حق و ناحقم اصلاً حرف حالای من نیس… ولیکن اگه غصه ش شد، اگه نشست یه گوشه فکر و خیال کرد… اگه دلش شکست، احیاناً آه کشید، خدای نکرده، خدای نکرده همون لحظه مرغ آمین بالای سرش پر زد… وای از اون روز.”

مادر بزرگم بغضش گرفت. پک محکمتری به سیگارش زد. دود را با نفس عمیقی تو داد و چند بار پلک زد:” من تو رو یه جور دیگه ای دوس دارم. می ترسم. نگرانتم. قربون اون لب و لوچه ت برم که وقت دنیا اومدنت شکل ماهی بود… می ترسم که مادرت دلش بگیره، نخواسته آهی بکشه و مرغ آمین همون موقع تو آسمون باشه. نمی خوام اون روزو ببینم. نمی خوام ببینم که بچه مو آه مادرش گرفت. ما زنیم. وای اگه دلمون بسوزه. خدا به سر شاهده از همین یه چی می ترسم. همیشه اینو یادت باشه. خودتم دیگه قاطی زنایی. یه وقتی آدم نیتش این نیس، نمی فهمه و دست خودش نیس و آه می کشه…”

اشک های مادربزرگم نچکید. چشم و ابروی مشکی و پیرش را نگاه کردم. لبهای باریکش را. صورت سبزه اش را. سیگار لای انگشت هایش. مادربزرگ شیر زنم، با آن ته لهجه ی دلبرانه ی شیرازی، و آن دل پر.

داستان، داستان خیلی وقت پیش است. وقتی که من و مادرم با هم قهر کرده بودیم. و او که بزرگوارانه هیچوقت به خود اجازه دخالت در این مسائل را نمی داد، از ترس مرغ آمینش صدایم زده بود تا این ها را بگوید.

این روزها چیزی شبیه به سنگ توی دلم گیر کرده. درد نیست، غصه هم شاید نباشد. آن چنان عذابم هم نمی دهد. هر از گاهی یادش می افتم و سنگینی اش را از نو حس می کنم. نفس می کشم. مواظبم سر خود نشود و به دردم نیاورد. موفق هم می شوم.

این روزها مدام یاد آن حرف های مادرم بزرگم می افتم. یاد آن لحظه ی کوتاهی که بعد از جمله ی آخرش خیره نگاهم کرد. با یک خواهش دردمندانه ی تاریخی. با یک وصیت شاید، برای مادرم و خاله هایم و دختر خاله هایم و من و هر آن زنی که از برکت حضور او پا به این دنیا گذاشته بود. وصیتی که روی چشممان بگذاریم و دنیا را از خطر دلِ سوخته مان حفظ کنیم. خطری که نمی شناسیم. جوانیم و نمی دانیم. از عاقبت شکستن دلمان بی خبریم. باید آگاه باشیم. ما اینجوری هستیم، ما زنیم.

صد بار از صبح تا شب چشم هایم را می بندم. آب دهانم را قورت می دهم. و توی دلم می گویم: چه خرافاتی هستی چه نیستی، چه به قدرت ذهن معتقدی چه نه، چه فکر می کنی عقوبت گناهانمان در همین دنیا گریبانمان را می گیرد یا به دنیایی پس از این محول می شود، چه اهل مراقبه و پاک سازی روح و رسیدن به کمال و بی نیازی هستی، چه لائیک، چه ماتریالیست… کاری به این ها نداشته باش. فقط بابت احتمال ناچیز نقش داشتن آشوبی که در دل داری، در حال و هوای آنها که می شناسی… بابت احترام به چند نسل حضور مؤثر چنین حقیقتی در زندگی زنانی که از آنها به وجود آمده ای… بابت این ترس، این وحشت که نکند هویت زنانه ات – همانطور که از روز ازل در اسطوره های بسیاری نماد قدرت و تاثیر گذاری شگفت انگیزی در سرنوشت بشریت بوده- واقعاً بتواند بسوزاند… ببخش.

Comments are closed.