Skip to content

افسانه آه vol.2

by ترانه علیدوستی on October 25th, 2010

دلم می خواهد فیلم را از روی تصویر بزنم جلو. نه این فیلمی که دارم از روی مانیتور می بینم و مستند است و واقعی است؛ یک جور مصاحبه است با زنی مجرم. بلکه آن فیلم خیالیِ داستانی، که شخصیت های اصلی اش من و تو ایم. همان فیلمی که در آن باید پا به سفری پر مخاطره بگذارم. سفری که به حل کردن جدول کلمات متقاطع می ماند؛ سؤال های زیادی را باید جواب داد تا اسم رمزی که آخرش در می آید نام تو باشد، و این که به کجا رسیدی آخر.

زن مجرم مثل باقی مجرمانی که جلوی دوربین اظهار پشیمانی می کنند نبود. نه که احساساتی نشود، یا پشیمان نباشد. اما مثل آن ها که من تا به حال دیده ام نبود. خودش را نزده بود به کوچه ی علی چپ، یا تحول، یا موش مردگی. چشم هاش هم خیلی قشنگ تر از آنی بودند که فکر می کردم. می گفت نمی توان همه ی تقصیرها را گردن من انداخت. می گفت خیال می کنید خود من کم برای مُرده های مردم، برای کسانی که اصلاً نمی شناختم گریه کرده ام؟ می گفت اصلاً من بد، من پست ترین آدم، حکمم را هم که داده اند، فقط می خواهم توی دلشان ببخشندم. کسی دلگیر نباشد. می گفت من هم خسته شدم، یا بکشید یا ولم کنید. می گفت مگر نه این که شما خوبید، شما والا هستید؟ خوب به من هم یاد بدهید خوب باشم… می گفت من اشتباه کردم، اشتباه کردم پا گذاشتم توی زندگی شما، اما باز شما همدیگر را دارید. می گفت فکر کرده اید خیلی برایم مهم است رضایت بدهید من را زنده بگذارند؟ هیچ چیز در این دنیا نمانده که دلم بخواهد چشم بهش بیندازم. بیرون یک نفر نیست منتظر آزادیم باشد. فکر کردید همان قبل از این اتفاقات چه خبر بود؟ همان موقع هم زندگی ام به انتظار گذشت.

می گفت یک لحظه با خودشان فکر کنند جای خودشان نیستند، جای خدا نشسته اند.

کسی که باهاش مصاحبه کرده بود می گفت:” خودمان را کشتیم توی دهانش بگذاریم که بگو من را ببخشید… نمی گفت.”

دلم می خواهد فیلم را بزنم جلو. نه این فیلمی که از مانیتور پخش شد. فیلم من و تو. بی قرارم اما نمی توانم یک باره برسم به آخرش. می خواهم روی دور تند و از روی تصویر برود جلو، که وقتی می رسد به آن آخر، به آن صحنه ای که من با لباس رزم زرد و شمشیر عالم کُشم می رسم بالای سرت تا حسابم را باهات تسویه کنم، بوی گس و تلخ راه درازی که آمده ام را یادم نرفته باشد.

بکشم ات؟ که چی بشود. مگر من می توانم تو را بکشم؟ درست که عمریست رؤیای آن زن جنگجو را میبینم که شمشیر را از یک طرف می برد بالای سرش، از کمر خم می شد عقب، در جا چرخی می زد انگار که می رقصد، و ده ها دشمن سیاه پوشِ بد دل را نثار خاک می کرد. اما نه من چنان لباسی به تن دارم و نه چنان شمشیری به دست، نه دشمنانی که بلای جان برایم خریده باشند و بشود خونشان را ریخت. خوب که فکر می کنم می بینم همان زن جنگجو هم آخرش، وقتی رسید به آدم اصل کاری، بی شمشیر باهاش معامله کرد. با لباسِ خانه.

خودم را می بینم در صحنه ی آخر، ایستاده بالای سرت… بی شمشیر و بی ادعا. یادت هست داستان مرغ آمین را؟ نه عزیز؛ آن ضعیفه ای نیستم که هر جا از زور کم می آورد، ایمان فراموش شده اش را عَلَم می کند و پشت آن قایم می شود و حواله ات می دهد به تقدیر. نفرین هم نمی کنم چون نه با افاضاتم جور در می آید نه با دوست داشتنِ تو. آه ام را کشیده ام ولی. ناغافل. ناخودآگاه. ناخواسته.

بابت یک جمله، که قرارمان بود و قول تو بود که هیچوقت و هیچ کجا نگویی. فاصله ی وفا و خیانت در درام ما، فوقش سه کلمه. لحظه ای که از دلم گذشت در ازای هر بار گفتن آن سه کلمه، حرفی بشنوی که این طور بسوزاندت، در حد بی خوابیِ یک شب تا صبح فقط، خودم از آهی که نفهمیدم و پشت ات روان شد لرزیدم.

زن مجرم توی مانیتور چانه اش می لرزید و غرور نادرش نمی خواست اشک اش پایین بیاید. می گفت من هم سنی نداشتم، دلم رفته بود. نمی گفت اشتباهم این بود که رفتم دنبال آن مرد. می گفت اشتباه کردم چون دیر بود، چند سالی دیر بود.

جنگجویی که دلم می خواست باشم را یادت هست، که سفر دور و درازش را با محبوب کُشیِ محتومش به پایان رسانده بود و کف حمام خوابیده بود و گریه می کرد؟ گریه می کرد در سوگ یاری که یارای بخشیدنش را نداشت.

این هم یک جورش است لابد. یک جور جنایت، ندامت. از این می سوزم که به تلافی، آه کشیدم و نفهمیدم و مرغ آمین پرید. از این می سوزم که نمی توانم تنها خودم را ملامت کنم و باید بگویم همه ی تقصیرها به گردن من نیست. از این می سوزم که آه کشیدنم نشانه ی ناتوانی عظیم ام بود در چیزی که به آن معتقدم: گذشتن.

می دانم که می دانی که می گیردت. در بی خوابی های آن شب تا صبحی که به مجازات پهلو به پهلو می شوی، یک لحظه فکر کن جای خودت نیستی، یک لحظه خودت را جای خدا بگذار… و من را ببخش.

Comments are closed.