Skip to content

این همه روان نویس رنگی

by ترانه علیدوستی on October 25th, 2010

آستین مانتوهای یک رنگمان را بالا می زدیم. شلوارهایمان را می بردیم می دادیم مادر هایمان تنگ کنند، روز بعدش هم پشت نیمکت ها درز پاچه های شلوار را جر می دادیم. در حد یکی دو سانت، که روی کفش معلوم باشد. سر کلاس، آدامسی را که توی روی معلم نمی شد جوید، دو ساعت گوشه ی لپمان قایم می کردیم. خطرناک ترین چیزها توی کیف هایمان پیدا می شد؛ دفتر خاطرات، شماره تلفن پسرها، عکس تولد دخترخاله ی بزرگترمان، بند و موچین… چیزهایی که هیچوقت توی مدرسه به دردمان نمی خورد و راه به راه ازمان می گرفتندشان، اما به کوله پشتی مان وزن دیگری می داد که با سرویس سوار نشدن و پیاده توی خیابان راه افتادن جور در می آمد. با ترکیب زیر ابروی پرپشت و ماتیک یواشکی. با صورت چرک بلوغ و آن دماغ بزرگش.
دوست نداشتن معلم ها هم تصمیمی بود مثل بقیه ی تصمیم ها. آزار دادنشان، مسخره کردنشان، سر کار گذاشتنشان. این ها هم مثل بقیه ی کارهای بد، از صاحبان آن دماغ ها بر می آمد. باید هم بر می آمد. مزاحمت ایجاد کردن در هر شکلش، از قوانین بی برو برگرد بلوغ است.
در طول دوازده سال تحصیلی، بارها مدرسه عوض کرده ام و حساب و کتاب اینکه تا به امروز چند صد معلم را تجربه کرده ام از دستم در رفته. عجیب اینکه اسم هایشان یادم هست. اما تصویری که از آنها جلوی چشمم می آید یک سری مانتوی بلند و مقنعه گچیست، که یا سیاه بودند یا سورمه ای یا قهوه ای. این سیاه ها و سورمه ای ها و قهوه ای ها را کنار هم می چینم، اما صورتهایشان را با هم قاطی می کنم. صورت هایشان، صداهایشان، دستهایشان. واضح است که همگی وقتی وارد می شدند حضور و غیاب می کردند و درس می دادند.بعد درس می پرسیدند. یک وقت هایی امتحان می گرفتند. ریتمشان یکی بود. تذکر دادنشان یک شکل. لبخندشان و اخمشان. وقتی کرم می ریختیم، یا به روی خودشان نمی آوردند و حتی صدای نطقشان قطع نمی شد، یا جیغ می زدند. واکنش هایشان واریاسیون های دیگری نداشت. این همه زن، همه بین سنین بیست و پنج تا شصت، از این همه نقطه ی شهر، با این همه شاگرد مختلف، معلم درس های مختلف… همه “یک” جور بودند. انگار ماهیت وجودیشان به این لباس و این اتاق و این شغل محدود می شد. لا اقل به چشم ما. انگار اگر معجزه ای می شد و صبح روز بعد ساختمان مدرسه غیب می شد، آنها هم دیگر نبودند. هیچ جای دیگری نبودند.
حتماً عمدی در کار بود. حتماً تصمیم داشتند هیچ چیز از دنیای شخصی شان دست این موجودات وحشی، سنگ دل و خبیث نیفتد. یادم هست که اگر اسم بچه هایشان را می پرسیدیم نمی گفتند. وانمود می کردند خانواده هایشان وجود ندارند. از خودشان نظری بروز نمی دادند. ابراز سلیقه ای در کار نبود. همین هم باعث می شد سال ها هدیه هایی که روز معلم می گرفتند، یک سری ظرف کریستال عین هم باشد. هر سوألی می کردیم که ربطی به کتاب درسی نداشت، چشم می دوختند به تخته. محض تنوع یکیشان پیدا نمی شد که چشم بدوزد به ناخن هایش، یا به زمین، یا به چشم ماها. تخته. فقط تخته.
حالا که فکر می کنم، شاید همین بود که حرص ما را در می آورد. و تحریکمان می کرد که اذیتشان کنیم. هم خودمان بخندیم، هم چیزی از آنها ببینیم؛ نگاهی، لحظه ای، حرفی که آن ها را از معلم زنگ قبلی و زنگ بعدیشان متمایز کند. بهشان خصلتی بدهد، رنگی بدهد که با آن بشناسیمشان. بتوانیم به عنوان تعدادی زن، مثل مادرهایمان، موضعی در برابرشان اتخاذ کنیم. ما آدم های نصفه و نیمه ی رشد نکرده ای که بدون موضع داشتن می مردیم، ماه ها توی آن اتاق های تنگ با این خانم ها زندگی می کردیم و غریزه مان، آن ها را هم مثل درز پاچه ی شلوارمان پاره می کرد تا فرقی بکنند.
چند وقت پیش با ماشین از خیابان خودمان می گذشتم. یکیشان را دیدم. یک سالی معلم زبانمان بود و مطمئنم از همان مدرسه ی سابق من بیرون آمده بود. پوشه هایش را گرفته بود جلوی سینه اش و سرش را انداخته بود پایین تا سوز به صورتش نزند. تند و تند می رفت. یک لحظه سرش را کج کرد تا به خیابان نگاهی بیندازد و از آن رد شود. بعد از سال ها صورتش را می دیدم. صورتی که دیگر نمی توانست توی ذهنم با بقیه قاطی شود؛ زن میانسالی که از سر کار بر می گردد، سردش است اما خوشحال از اینکه در راه خانه اش است، حواسش به رد شدن ماشین ها هست و روز به روز لای همان مانتو و مقنعه ها و جلوی همان نیمکت ها – که من و همکلاسی هایم سالهاست فراموششان کرده ایم- پیرتر می شود.
دو مورد… در این دوازده سال مدرسه رفتن، دو معلم بودند که دلم بارها برایشان تنگ شده. آن هم بابت لحظه های انسانی پیش پا افتاده ای که به کمکشان توانستم آن هارا بفهمم. توانستم به آنها فکر کنم. دوستشان داشته باشم یا لا اقل بپذیرمشان.
اولی خانم ن. بود. معلم پنجم دبستانم. فکر می کنم آن زمان چهل و دو – سه ساله بود. موهایش سیاه سیاه بودند و زیر مقنعه اش پف دار و کج می ایستادند. دندان هایش سفید سفید بود. قد بلندی هم داشت. شق و رق راه می رفت و کفش هایش همیشه پاشنه داشتند. خیلی خوش اخلاق نبود. با من بود، اما با بقیه نه. نمی دانم چرا. یک جور عجیبی همدیگر را دوست داشتیم. هر چقدر فضولی می کردم ناراحت نمی شد. به من گفته بود شوهرش آلمان است. پرسیده بودم چرا نمی رود پیشش. می گفت :” من اونجا را دوست ندارم، اون اینجا رو.” یک بار مریض شد و رفتم خانه اش. تنها زندگی می کرد. کتابخانه اش را نشانم داد. می گفت:” کتاب پونصد صفحه ای رو با یه دست می گیرم جلوم، با شستم ورق می زنم. چند ساعت!” بچه هم نداشت. حالا می فهمم که هیچ کس را نداشت. یک بار سر کلاس یواشکی گفتم:” خانوم، شما چه خواننده ای رو دوس دارین؟”
همانطور که رو به پنجره ایستاده بود و با دستهای به پشت قفل شده، بلوار دریا را نگاه می کرد ، خندید و جوری که هیچکس دیگر نشنود گفت :”ستار.”

بعدی هم خانم ن. بود. یک ن. دیگر. معلم ادبیات دوم دبیرستان. پوست روشنی داشت . صورتش شکل مردها بود. دستهایش هم خیلی بزرگ بودند. من و دوست شماره ی دو و سه (از داستان “قهرمان”) بهش می گفتیم “ن. کمانگیر”. چون دو کلمه که درس می داد یاد شاهنامه می افتاد و صحنه های آن را نه تنها تعریف، که بازی می کرد. گرم که می شد همه ی ما را یادش می رفت. به جای آرش، چنان تیر را روی کمان می کشید که آسمان را توی چشمش می دیدیم. یک بار همین طور که زده بود به صحرای کربلا و وسط درس یاد خاطرات کودکیش افتاده بود و دست های بزرگش را توی هوا تکان می داد ، گفت:” نمی دونم حکمتش چی بود که من، بچگیم انقدر عاشق این روان نویس رنگیا بودم. پشت ویترینا وای میسادم، دو ساعت سه ساعت اینا رو نگا می کردم. حالا با این سن و سال، هنوز دلم می ره. از این بچه ها خودکار می گیرم دفترو امضا کنم… می گن خانم قابل نداره. من هم بی تعارف می ذارم جیبم…” لبخندی آمد روی صورتش و رفت :” می رم خونه می چینمشون کنار هم… این همه خودکار و روان نویس… چهل تا، پنجاه تا. همه هم اینقدر یه گوشه خاک می خورن که خشک می شن. می گم فلانی، اینا امیال فرو کوفته س. گوش می دین؟ امیال فروکوفته. که سال ها تو دل تو بوده… شما ها از الان این چیزا رو بدونین.”

به یاد ندارم هیچ کدام از همکلاسی های من، هرگز به امیال فروکوفته ی خانم ن. خندیده باشند. یا او را اذیت کرده باشند.
حیف از این همه روان نویس که بی خودی خشک می شوند.

Comments are closed.