Skip to content

به خدا هیچ کجا تهرون نمی شه*

by ترانه علیدوستی on October 25th, 2010

باز هم شهر شلوغ است. در خیابان های اصلی و پر رفت و آمد، گُله به گُله ازدحام ملت را می بینی جلوی ستادهای انتخاباتی کاندیدای محبوبشان. هر چراغانیِ تازه، نشانه ی راه بندان است، و ماشین های پر سرنشینی که با پرچم و بوق و تراکت و فلاشرهای روشن می پیچند جلوی هم، شکایتی از هیاهو ندارند. جا به جا تصویر صورت های خندان، جدی، متفکر و پر شکوه کاندیدا ها را می بینی؛ چشم هایی که از بالای تیرهای چراغ برق، آویزان از ایوان خانه ها، از پشت شیشه های ماشین ها، یا لای درخت های میدان های شهر، مردم را دید می زنند، و این آشوب دوست داشتنی را.

ما، -کولی های جدول نشین نیمه شب- طبق معمول خودمان را از سر راه کنار کشیده ایم. پس کوچه ای پیدا کرده ایم تا مزاحم دخترها و پسرهایی که تا کمر از ماشین ها بیرون آمده اند و جیغ می کشند نباشیم. منتظریم کاروان رد شود و کارمان را از سر بگیریم.

یاسر، همکار جوان و دوست داشتنی گروه، که مسئولیت پذیرایی را بر عهده دارد، مشغول بساط چایش است. دو تا کلمن دارد که یک کیسه پر از لیوان یک بار مصرف از آن آویزان است، و دو کتری بزرگ که می گذاردشان روی هم تا وقت آب جوش درست کردن در مصرف وقت و انرژی صرفه جویی کند. روی یکی از کلمن ها هم یک جعبه دستمال کاغذی می گذارد و یک ردیف لیوان کاغذی می چیند کنارش. اگر برای آب خوردن دستت برود سمت لیوان کاغذی ها، تذکر می دهد که آن ها مخصوص چای هستند و پلاستیکی ها برای آب. تمام روز چشم اش مواظب تک تک بچه های گروه است و برای هر کس که بیش از نیم ساعت تنها بنشیند و فکرش مشغول باشد، یک نسکافه ی اختصاصی نطلبیده می آورد. هر بار چشم ات به او بی افتد سلام می کند و می خندد. و کسی را بین افراد گروه نمی شناسم که عاشق او نباشد.

بحث شیرین رای دادن است. و آخرین صحبت های کاندیدا ها، و فیلتر شدن فیس بوک، و یادداشت های انتخاباتی این و آن، و همه ی آن چیزهایی که این جور وقت ها بحث شان هست.

یاسر با قوری و لیوان هایش از راه می رسد. درست در لحظه ای که بحث ما با یک خنده ی جمعی تمام شده. یکی از او می پرسد که به چه کسی رای می دهد و او جواب می دهد:” احمدی نژاد”.

حیرت جمعی، به همراه صدای “ایشش” و “فش” و “فوش” سایرین بالا می گیرد. یاسر هم با همان نیش همیشه باز در دفاع از خودش هی می پرسد :”خوب مگه چیه؟؟” و دیگران به فش و فوش ادامه می دهند و او باز می گوید اگر بنا به رای دادن باشد او فقط و فقط به احمدی نژاد رای می دهد. همین جاست که جمله ی طلایی یکی از همکاران روشنفکرم را می شنوم:

” تو غلط کردی.”

با تعجب نگاهی به او می کنم و نگاهی به یاسر (که ببینم به دل گرفته یا نه) و می بینم که او هنوز لبخند می زند. می پرسم:”چرا به احمدی نژاد رای می دی؟”

می خندد و می گوید:” خانم علیدوستی شما چیکار دارید اصلاً؟ اصلاً ما یه چیزی گفتیم حالا. چرا شما گیر می دید؟”

می گویم:” گیر نمی دم یاسر جان. واقعاً می خوام بدونم چرا رای ات احمدی نژاده. دارم سوال می کنم.”
“چه می دونم… از همه شون با وجود تره.”

“از چه لحاظ؟”

یاسر زیر چشمی نگاهی به همکارمان می اندازد. انگار که وضعیت را سبک و سنگین می کند تا ببیند به خودش حق این اظهار نظر را می دهد یا نه. بعد می آید روبروی من می ایستد تا تعداد کمتری حرف هایش را بشنوند:” اولاً که هیشکی مثل اون نتونسته تو روی این آمریکاییای پر رو وایسه… دوماً که لا اقل تنها کسی بوده که قابل دونسته و تا شهر ما –الیگودرز- اومده.”

می گویم:” خب، تو فکر می کنی هر کی بیاد شهر شما، اون رئیس جمهور بهتریه؟”

“من نمی دونم… ولی حد اقلش اینه که جواب امریکا رو خوب داد.”

“کِی؟”

“کلاً.”

از او می پرسم که تمام حرف های رئیس جمهور را گوش داده یا نه، و اگر که گوش داده، درباره ی اتفاقاتی که در ازای آن ها افتاده خبر دارد یا نه. چیزی از تحریم شنیده؟ یا این که در این چهار سال گوجه فرنگی های همه ی کشور گران شد، به جز میوه فروشی سر کوچه ی آقای رئیس جمهور؟ می گوید که او از این چیزها سر در نمی آورد، و وقت این را ندارد که به مسائل سیاسی بپردازد. به او می گویم که خود من هم از این چیزها سر در نمی آورم، حتی اگر وقت داشته باشم. اما فلان چیز و بهمان حرف را همه می دانند… کافی است یک گوشی موبایل در جیب ات باشد تا قبل از اخبار ساعت نه، خبردار شوی که اولین توریست فضایی یک زن ایرانی بوده.

می پرسد:” اصلاً خود شما به کی رای می دی؟”

می گویم:” نمی دونم یاسر جان.”

“پس چی؟!”

” من هم نمی دونم. بین دو نفر مردد ام. دارم فکر می کنم.”

نگاه عاقل اندر سفیهی به من می کند. همکار خوش اخلاقم باز به زبان می آید:” بیخود. همه تون می آین می ریم رای می دیم به {…}.”

سکوت کوتاهی می شود. یاسر سرش را گرم قوری اش می کند، و بالاخره می گوید:” من اصلاً رای نمی دم آقاجان.”

“چراااااااا؟؟”

“من اصلاً وقت ندارم خانم علیدوستی. شوخی کردم اصلاً. من که اون روز خوابم. خوبه؟”

“یاسر جان ما که نگفتیم به کسی که می خوای، رای نده. می گیم خوب فکراتو کردی؟ مطمئنی؟ خیلی بده که رای ندی. خیلی اشتباهه.”

یکی رد می شود و می گوید فرقی هم نمی کند، چون ما همه بازیچه هستیم و فقط دلمان خوش است و از این حرف ها… بله…

همکارِ دموکرات و خوش برخوردم باز می گوید:” می کشمتون. پدرتونو در می آرم. همین که گفتم. با شمام هستم آقا یاسر. یا به {…} رای می دی یا دیگه کاری با کارت ندارم. فهمیدی؟ تو الان نمی فهمی. بچه ای. فردا که بیچاره بشیم تقصیر آدمای مثل توئه. پس حرف گوش می دی و هر چی بزرگترت گفت می گی چشم”. و از جایش بلند می شود و می رود.

احساس می کنم گوش هایم داغ شده. عصبانی ام. نمی فهمم که چرا بعضی از آن ها که ادعای “اصلاح طلبی” دارند، در مواجهه با مخالفانشان برخوردی می کنند که صدبار متعصبانه تر از برخورد نمونه های اصولگراست. نمی فهمم که این شکل طرفداری از دموکراسی، کجایش طرفداری از دموکراسی است؟ نمی فهمم در روزگاری که –همین- حکومت از پانزده سالگی به من حق رای داده (یعنی من را به عنوان یک شهروند آن قدر بالغ دانسته که بتوانم “نظری” در قبال انتخابات داشته باشم، بتوانم بنا بر تفکر خودم کسی را به کس دیگری “ترجیح” بدهم)، چرا دائم باید نگران قضاوت و برخورد کسانی باشم که معلوم نیست بنا به کدام مدرک امر بهشان مشتبه شده که داناتر از من اند؟

و این که کلاً گاهی نمی دانم “این”ها با “آن”ها چه فرقی دارند.

یاسر با بساط چای اش ور می رود. به او می گویم:”یه چای دیگه به من می دی؟” این طور که می شناسم اش، چای خواستن از او حکم یک جور دلجویی از او را دارد. شارژ می شود و با چای می آید. می گویم:” اینا را ول کن، به هر کی دوست داشتی رای بده. فقط فکر کن و رای بده. من هم وقتی تصمیم ام رو گرفتم به تو می گم.”

نخودی می خندد و می گوید:”باشه” و می دود می رود دنبال کاری.

چشم می اندازم به خیابان. به هم سن و سالهای خوشحال و سرحال ام که تراکت به دست دنبال ماشین ها می دوند. که دنبال هم می گذارند و بلند بلند می خندند و برای ما دست تکان می دهند. کیف می کنم. دلم می خواست در این کشور، هر روز انتخابات بود.

چای ام را می خورم و چهار کاندیدا، از لای درخت های میدان سبز پیش رویم، یواشکی نگاهمان می کنند، از هم چشم می دزدند و، شاید، زیر لب نچ نچ می کنند.

پی نوشت: به فاصله ی بیست و چهار ساعت بعد، سر میز شام، یاسر با شالی سبز رنگ و پلاکاردی به دست دوان دوان از در می آید تو. می گوید:” خانم علیدوستی، خانم علیدوستی… فقط میرحسین!”

می خندم و می گویم:”باور کن سریع ترین مسیری که می شد برای تبدیل شدن از یک اصولگرا به یک اصلاح طلب را طی کرد، تو طی کردی یاسر!”

می گوید:” حالا خوب شد خانم علیدوستی؟ دیگه حله؟؟”

می گویم:” گفتم که، نمی دونم یاسر… باور کن نمی دونم.”

*عنوان از ترانه ی “به یاد تهران” ویگن

Comments are closed.