Skip to content

رفلکسیون

by ترانه علیدوستی on October 25th, 2010

اخم می کنی. کج و زیر چشمی به او نگاه می کنی. یا نه؛ ته ابروهایت را بالا می اندازی، به او لبخند می زنی. یا که صورتت را جلو می بری… خیلی جلو. زیادی جلو. آن قدر که تصویر دِفرمه ای از خودت ارائه دهی. لب هایت را می گزی، پوست چانه ات را می کشی. یا چانه را پایین می آوری و خیره می شوی به او، چشمانت را تنگ می کنی. فقط کمی. آن قدر که خط باریکی زیر پلک پایینت بی افتد. این خط صورت تو را دل نشین تر و مهربان تر می کند. می خندی، بی صدا و با کرشمه. خودت را دوست داری… شاید هم حالت خیلی خوب نباشد. صورت زنی را به خود بگیری که ستم دیده و تلخ است. گودی زیر چشمانت اولین جیزی باشد که از چهره ات می بینی. سرخی چشمانت. اشکی که با خیره شدنت به او آرام آرام چشم های غمگین ات را می گیرد، و شاید آرام پایین بی افتد. نمایشی و تاثیر گذار. رو بر گرداندن ات هم مهم است. آن طور به او پشت می کنی و دور می شوی که به زعم خودت زیباترین حالت توست، از پشت کردن و دور شدن.

هر کس در خلوت خودش و جلوی آینه، صورتی دارد که به نظرش بهترینِ اوست. وقتی در اتاقی با آینه ای تنها هستیم بین صورت ما و آن صفحه اتفاقات جالبی می افتد. تفسیر ما از بهترین حالتمان. یا حتی شوخی های ما با خودمان؛ صورت های خنده دار و یواشکی، که رویمان نمی شود دیگران از ما ببینند. یا کارهایی که به چشم دیگری دلپذیر نیست، اما آینه ما را به آن ها وسوسه می کند. مثل ور رفتن با جوش هایمان، بیرون کشیدن تکه ای غذا از لای دورترین دندان هایمان، یا پیدا کردن قسمت خشکی زده ای لای موهایمان. ما به آن صفحه ی جیوه ای اطمینان داریم.

من بیست سال است که در ساختمانی زندگی می کنم، با آسانسوری که دور تا دور آن آینه است. بچه که بودم، مادرم از ترس این که روزی درِ آسانسور باز شود بی آن که خودش به آن طبقه رسیده باشد، و من به آن گودال سیاه پا بگذارم، می گفت: “تا وقتی عکس خودتو تو آینه ندیدی سوار نشو. صبر کن تا مطمئن بشی خودتو دیدی.” و من (همچنان که مادرم، و پدرم) سال های سال است که با باز شدنِ در آسانسور، اولین چیزی که به آن چشم می دوزم تصویر خودم است در آینه. آینه هایی که دور تا دور آسانسور را گرفته اند و به من این امکان را می دهند که پیش از خارج شدن از خانه، ظاهر عزیز خودم را از چند وجه مورد بررسی و ارزیابی قرار بدهم. عادت شده. حتی وقتی به خانه بر می گردم، تمام زمان کوتاه انتظارم برای رسیدن به طبقه ی خودمان را صرف پرداختن به خودم می کنم در همان آینه. صرف همه ی آن کارهایی که در پاراگراف اول شرحش رفت. صرف ساختن آن صورت های غریبه ای که خودم را برای خودم جالب تر کند، یا لا اقل به عنوان یک بازی مازوخیستی، حالم را از خودم به هم بزند.

بیست سال. کم حرفی نیست. از دختر بچه ای که قدش سخت به این آینه می رسید، تا حالا که زن جوانی به آن نگاه می کند. بیست سال با هزار حال و هوای متفاوت از خانه رفته و به خانه برگشته ام. و این آینه صورت های زیادی از من دیده است. و حتماً از بقیه هم. (من و مادرم وقتی با هم سوار این اتاقک می شویم، طی یک رفتار شرطی ناگفته، هر دو حرف هایمان را قطع می کنیم و به یکی از آینه ها می چسبیم. من به راستی و او به چپی. وقتی پدرم همراه ماست، او آینه ی وسط را می گیرد.)

حالا من را تصور کنید که شش ماه پیش، توی آسانسور، وقتی با اعوجاج دیگری از خودم وداع می کردم، چشمم به یادداشت کوچکی روی دیوار اتاقک افتاد: “این آسانسور مجهز به دوربین مدار بسته است و تصاویر آن ضبط می شوند.”

مثل برق گرفته ها اطرافم را نگاه کردم و دیدمش. کنج سمت راست سقف، یک جسم کروی سیاه. دوربینی که رازهای بزرگ من و دیگران را ضبط می کند، تا دیگر کسی نتواند با کلیدش روی دیوارهای آسانسور برای مدیریت ساختمان فحش بنویسد.

تا مدت ها نتوانستم در خاطرم نگه دارم که پا به آسانسوری می گذارم که دوربینی در آن هست. هنوز هم نتوانسته ام. عادت ندارم. من و آینه هزار جور بازی شرم آور می کنیم و من در لحظه ی پیاده شدن به یاد می آورم که تصاویر احمقانه ام ضبط شده اند. بعد سعی می کنم بازی هایمان را به یاد بیاورم تا بفهمم خسارت این آبروریزی چقدر می تواند باشد. هر بار خودم را متقاعد می کنم که خجالتی ندارد، و من که کار بدی نکرده ام. صرفاً اگر کسی این تصویرها را نگاه کند خواهد خندید و فکر خواهد کرد من از حضور آن دوربین خبر نداشته ام، پس بدون رودبایستی جوش هایم را فشار داده ام یا مثل دیوانه ها چیزهایی گفته ام که او نمی شنود و نمی داند دیالوگ های من بوده اند. هر بار به خودم می گویم که مهم نیست. چراکه از میان تک و توک دفعاتی که حواسم را جمع کرده و با آگاهی به آن اتاقک پا گذاشته ام، زمان هایی بوده که نتوانسته ام تحمل کنم و بعد از چند ثانیه به دوست عزیز بیست ساله ام چسبیده ام.

اما نتیجه ی حضور آن چشم بدجنس و سیاه، با این که نتوانست رفتار تنهایی های من را در فضایی بسته تحت تاثیر قرار دهد، باعث اتفاق عجیب تری شد… معذب بودم. معذب بودم و نمی دانستم چرا. جلوی آینه ی دستشویی خانه ی خودم. جلوی آینه ی دم درِ خانه ی دوستم. جلوی آینه ی اتاق پرو یک مانتو فروشی، جلوی آینه ی گریم، جلوی آینه ی کوچک رژ گونه ام، و جلوی دیواری آینه ای، که کنار میز ناهارخوری خانه ی یکی از دوستانم قرار دارد، و از آن به بعد پشت به آن می نشینم تا از شر نگاه های خودم در امان باشم. و همین بار آخری که دور آن میز غذا می خوردیم، نگاهم به دوست دیگری که روبروی من نشسته بود افتاد، که در فاصله ای که دیگران سر گرم حرف زدن بودند، پوست دماغش را کشید، اخم عجیبی کرد، لبهایش را کمی جمع کرد، و حالت خنده داری به خودش داد که تصور او بود از نهایت جذابیت و دلربایی اش. او بود که رو به آن آینه نشسته بود.

اما من، من که سال ها اطمینان و صداقتم را روی آینه ای سرمایه گذاری کردم که بعد از بیست سال با چشم سیاه و کریهی به من رکب زد، و باعث شد به مسخره بودن خودم و دنیای یواشکی ام پی ببرم، و من را در چشم خودم به یک احمق ظاهربین تنزل داد… حالا جلوی تمام آینه های دنیا معذبم، عضلاتم منقبض است، بدون این که بخواهم سعی دارم سنگین و موقر باشم، و کمتر خودم را نگاه کنم… جز یکی. همانی که به اصالت هر آن چه که شاید هم ایراد من بود گند زد: خود کذایی اش.

Comments are closed.