Skip to content

زخم

by ترانه علیدوستی on October 25th, 2010

هر آدمی عادت های بدی هم دارد. من عادت دارم پوست دور ناخن های دستم را بکَنم. تقریباً از چهارده سالگی اصرار عجیبی به این کار دارم. اول از شستم شروع می کنم. آن قدر انگشت سبابه ام را روی شستم می کشم تا احساس کنم نقطه ی خشکی را کشف کرده ام. بعد ساعت ها، مشغول هر کاری که هستم –اغلب حتی وقتی با همان دستم مشغول کاری هستم- با ناخن با آن بازی می کنم. بالاخره یک وقتی ور می آید. بالاخره یک وقتی خون می افتد. اوایل یک وقت هایی درد هم می گرفت، حالا دیگر نه. بعد یک وقتی زخم خشک می شود، آن وقت مجبورم زخم را بکنم… و این ماجرا ده- یازده سال است که ادامه دارد.

راه های زیادی رفته ام تا بتوانم جلوی خودم را بگیرم. مدتی دست کش دستم کردم. مدتی چسب زخم روی شستم زدم اما به خودم که می آمدم می دیدم چسب را تکه پاره کرده ام. یک بار موفق شدم یک ماه کاری به انگشت هایم نداشته باشم. اما عادتش برگشت. اطرافیانم هم همیشه سعی کرده اند با تاثیر گذارترین جمله هایشان انقلابی در عادت انگشت هایم به پا کنند.

پدرم همیشه می گوید:” ول کن اون بدبختو… انقدر گیتار نزن!” یک وقت هایی از اتاقی دیگر داد می زند:” نکَن!”

مادرم مدتی هر جا می نشستیم می گفت:” دستتو بده من! (من زیر لب غر می زدم) نگا کن فلانی. ببین با دستش چیکار کرده. هر کی ندونه فکر می کنه دستت سوخته. می فهمی؟ یه دختر جوون دسته گل که هر کی دستاشو نگا کنه حالش به هم می خوره.”

الان یک جورهایی نا امید شده. فقط گاهی می گوید:” مامان جان، عزیزم…”

برادرم از صدای خفیفی که این عمل معروفم می داد متنفر بود. گوشش را می گرفت، داد می زد:” اه! خب پاشو برو اون ور… هی خرت خرت… چندشش می شه آدم.”

یکی از دوستانم کاری به کارم ندارد، چون در عوض اجازه دارد جلوی من با جوش های صورتش ور برود. کاری که بقیه اجازه ندارند جلوی من بکنند.

همکارانم معمولاً می گویند :” با این دستت کار داری شما!” یا “نوبتش که برسه می گن از دست یکی دیگه استفاده کنین، ایشون به زیبایی شناسی کار لطمه می زنه.” یا “تو حق نداری زحمت های ما رو هدر بدی و توی پلان ما گند بزنی.”

یک مدت همکاری داشتم که خیلی به ناخن های همه دقت می کرد و می دانستم سختش است با کسانی که دستشان کج و کوله است ارتباط برقرار کند. برای پایین نیامدن اعتماد به نفس خودم هم که شده یکی دو هفته تحمل کردم. اما اعتماد به نفسم که بالا رفت دوباره شروع شد. حتی یاد گرفته ام با این موضوع شوخی کنم. وقتی آدم ها می پرسند:” آخه چرا این قدر می کنَی؟” می گویم:” می خوام به نفت برسم.”

اوایل این طور نبود اما حالا دیگر می دانم که همه راست می گویند و دست های من دیگر دست های زیبایی به حساب نمی آیند. در نتیجه هر جا که می نشینم، به خصوص اگر همراه کسانی باشم که کمتر می شناسندم، شستهایم را توی مشتم می گیرم. اگر مشغول خواندن چیزی باشم، شستم را می گذارم زیر یکی از صفحه هایی که در دست دارم. سینما که می روم دستهایم را توی جیبم نگه می دارم تا چراغ ها خاموش شوند. بعد آنها را می آورم بیرون و وقتی غرق تماشا می شوم –روی هم رفته هر وقت به چیزی دقت می کنم یا فکرم مشغول است- آن قدر در لذت این اعتیاد غرق می شوم که نمی فهمم زمان چطور می گذرد…

گاه گداری که خودم هم از خودم و هر کس که به من پیله می کند دلخورم، توی دلم می گویم با انصاف ها، این چیزی که همه در مسخره کردنش یک صدا هستید، این چیز بدی که برای دور کردنش از من مسابقه ی تاثیر گذاری با هم می گذارید، این ناتوانی و ضعفی که دارم و می دانم که دارم و شما با دست و دل بازی آن را به رخم می کشید، زخم من است. زخم!

یک بار یک نفر حرف خیلی درستی بهم زد. جمله ی ساده و در ظاهر پیش پا افتاده اش را بارها در شرایط مختلف و فراتر از موضوع انگشتانم به یاد می آورم. گفت:” ترانه جان، یا یه روز دیگه این کارو نمی کنی، یا تا ابد این کارو می کنی.”

تنها واکنشی که هنوز هم به این جمله دارم سکوت است. آن یک روزی که آدم دیگر یک کاری را نمی کند، آن روزی که یک چیزی مثل میوه ی رسیده از سر آدم می افتد، روزی که بالاخره آدم آمادگی این را پیدا می کند که چیزی را ترک کند بعضی اوقات دیر می رسد. و تو زخم تر و زخم تر شده ای.

Comments are closed.