Skip to content

سرفه

by ترانه علیدوستی on October 25th, 2010

باید سه سال پیش بوده باشد. سه سال پیش، سر سیاه زمستان. بد مرضی گرفته بودم. لوزه هایم چرک کرده بود و به قول مادر بزرگم “نه اینجور!”. هر کدامشان شده بودند قد یک گردو. یک گردوی نشکسته.
پنی سیلین تجویز شده بود. پنج تا، روزی یکی. زدم. بدتر شد. رفتیم پیش پزشک دیگری. متخصص. گفت اوضاع خیلی خراب است. باید عملش کنی. نمی شد. دو هفته بعد سفر داشتم و باید می رفتم روی صحنه و دکتر می گفت تا آن موقع نمی توانی روی حنجره ات حساب کنی. قرار شد پنی سیلین ها ادامه پیدا کند. روزی دو تا، به مدت یک هفته. فقط می شد منتظر ماند و دید چه پیش می آید.
غذا نمی خوردم، چون رد شدن هر چیزی از راه گلو به شدت دردناک بود. حرف نمی زدم زیاد. بوی گندی پیچیده بود توی کله ام. بوی بد چرک. ساعت نه صبح می رفتم درمانگاه یک خیابان آن طرف تر، پنی سیلینم را می زدم. بر می گشتم خانه. سرم را یک جوری گرم می کردم که حواسم را از نگرانی هایم پرت کنم و از این حال بد. نمی توانستم. آینه را بر می داشتم و می رفتم جلوی پنجره. گلویم را نگاه می کردم. هیچ تغییری در کار نبود. هیچ بهبودی. نُهِ شب، دوباره می رفتم درمانگاه. عصبانی بر می گشتم. نفس عمیق می کشیدم. هیچ.
تا اینکه یک شب با وحشت پریدم از خواب. مدت ها بود این شکلی نصفه شب مادرم را صدا نزده بودم. دوید توی اتاق. گفتم نمی توانم نفس بکشم. دراز که می کشیدم لوزه ها از فرط ورمی که کرده بودند می چسبیدند به هم . سرم گیج می رفت از عصبانیت. گرسنه بودم، خیلی. نفسم بالا نمی آمد. می خواستم بخوابم، نمی شد. مادرم نگاهم می کرد و کاری از دستش بر نمی آمد. دو هفته ی دیگر اجرا داشتم. از سرما متنفر بودم و برف قطع نمی شد. زدم زیر گریه.
فردا صبح پدرم تا درمانگاه همراهم آمد. برف تازه قطع شده بود و احتمالاً تعطیل کرده بود کار و زندگی مردم را. آرام می راندیم روی آسفالتی که برف ها روی آن هنوز لیز و تازه بودند. مردم جا به جا ماشین ها را زده بودند کنار، پیاده شده بودند و به هم برف پرت می کردند. دوستشان نداشتم چون می خندیدند و پشتشان از برفی که توی یقه ی هم می کردند یخ می کرد. ماشین ها لیز می خوردند و راننده ها… خوشحال از این روز عجیب، به هم فحش نمی دادند و کسی عجله نداشت. روز قشنگی بود و همه یک نفر بودند و من یک نفر دیگر.
رادیو پیام حرف های قشنگ می زد. ترانه ای پخش می شد. پدرم گفت:” خدا بیامرزدش” نمی شناختمش. زمستون، تن عریون باغچه زیر بارون.
قیافه ی آن دو موجود زشت که راه حلقم را بسته بودند، هنوز خیلی خوب یادم هست.

چند هفته پیش، شب، دیر وقت، سوار ماشین شدم تا برگردم خانه. برف می آمد. ریز و تند تند. بزرگراه کش می آمد انگار و سکوتی که توی ماشین بود و پایی که نمی توانستم آنطور که می خواهم روی گاز فشارش بدهم، منگم کرده بود.
یاد لوزه های چرکی ام افتادم، که باید مال سه سال پیش بوده باشند. دو تا دایره ی سیاهِ بزرگ. سفت مثل سنگ. با لکه های سفید. سمج. به همان کوچکی، و تحملشان آنقدر سخت.
رد چرخ ماشینی که نمی دانم چه مدت پیش از من از آنجا گذشته بود را گرفته بودم و می رفتم. لوزه ها از جلوی چشمم نمی رفتند کنار. بزرگ می شدند. احساس می کردم توی حلقم هستند، توی ریه هام، توی قلبم. احساس می کردم تمام وجودم سیاه شده و سفت. تمام غصه هایم همان بوی بد را می داد. صدای ترانه ی آن روز برفی را می شنیدم از دور. درختا با پاهای برهنه زیر بارون… دانه های برف زیر نور تیر چراغ های حاشیه ی بزرگراه تار می شدند. پشت اشکی که جمع شده بود توی چشمم کج و معوج.
حالم خوش نبود اصلاً. مدت ها بود که خوش نبود. دارویی اثر نمی کرد روی مرضی که داشتم. منتظر فردا بودم و همان قدر هم می ترسیدم که فردایی در کار باشد… کسی نمی خندید توی خیابان و کسی توی دل من خندیدن را از یاد برده بود. پدرم روی صندلی کناری ننشسته بود و ترانه ای… در کار نبود ترانه ای.

همان شب نوشته بودم این پست را. همان شب هم اشتباهی پاک شده بود. چه می شد کرد؟ پنی سیلین هم وقتی نمی خواست اثر نمی کرد . ناتوانی تجربه ی عجیبی ست. عجیب است حتی اگر بدانی پایانی هم دارد. چون دانستنش هیچ وقت دردی را دوا نکرده. می دانم.
اما هیجانی که دارم، امروز، بابت یاد آوری یک لحظه است.
لحظه ی سرفه. لحظه ی سرفه ای که به یکباره شروع شد، شب قبل از سفر.
باور نکردنی و بی رحم بود و طولانی. و ناگهان تمام کرد همه ی کابوس را.
امروز. از پنجره نگاه کردم به اتوبانی که ماشین هایش سرعت گرفته اند، این آخر سالی. و درست مثل لحظه ی بعد از سرفه، چشمهایم خیس بود ، شقیقه هایم سرخ، جای زخم کهنه ای توی گلو داشتم ، اما راه نفسی… باز.

چه خوب که اسفند است.

Comments are closed.