Skip to content

شمایل مُنشی

by ترانه علیدوستی on October 25th, 2010

منشی جوان است. سر و وضع مرتبی دارد. عموماً مقنعه به سر می کند، اما اگر شال به سر کند شال رنگی رنگی به سر می کند. ناخن هایش از آرایش و پیرایش مناسبی بر خوردارند و احتمالاً اگر فرصتی دست بدهد که به سر رسید یا دفترچه ای که او در آن چیز می نویسد و قرار ملاقات یادداشت می کند نگاه کنیم، می فهمیم که دست خط خوبی دارد و اینکار را با لطافتی بسیار حرفه ای انجام می دهد. اما این فرصت دست نمی دهد. ما هرگز سر رسید یا دفترچه ای که او در آن قرار ملاقات یادداشت می کند را نمی بینیم.
ما او را از وقتی می بینیم که شخصیت اصلی داستان، آن کسی که برایمان اهمیت دارد و نگران او هستیم، سراسیمه و منقلب وارد اتاق انتظار می شود، خشمگین به او نگاه می کند و می گوید:” آقای فلانی اینجاست؟”
اما او بدون عکس العمل خاصی، با صدایی که انگار هرگز امید به شنیده شدن ندارد می گوید:” تشریف ندارن.”
شخصیت اصلی، در اوج ناباوری ما کاری غیر قابل پیش بینی می کند… به سمت اتاق آقای فلانی قدم بر می دارد!
او بدون قصد خاصی، از روی وظیفه ای که بهش محول شده به فاصله ی دو قدم پشت سر شخصیت اصلی راه می افتد. شاید با همان صدای نشنیدنی بگوید:” آقا کجا؟” شاید هم نگوید.
شخصیت اصلی درِ اتاق را جر می دهد (می دانم که در را نمی شود جر داد… اما فعل دیگری برای کاری که او می کند به ذهن من متبادر نمی شود) و نفس نفس زنان به آقای فلانی چشم می دوزد.
آقای فلانی اما –که دروغ گفته بود که اگر شخصیت اصلی آمد بگویید من نیستم- بدجنسانه دارد با تلفن حرف می زند. با دیدن شخصیت اصلی، به شخص پشت تلفن می گوید:” بعداً باهات تماس می گیرم.” و گوشی را می گذارد.
نگاه پر غضب آقای فلانی، به منشی دوخته می شود. منشی به حرف می آید. با کدام صدا؟ همان صدایی که خودش هم امید ندارد کسی آن را بشنود:”نتونستم جلوشو بگیرم.”
فلانی سری تکان می دهد که بی ادبانه اش معنی “گمشو” می دهد. منشی خارج شده در را می بندد.
آقای فلانی و شخصیت اصلی با هم بگو مگو می کنند. به هم جواب های دندان شکن می دهند. موضوع دعوا، چه پول است چه ناموس چه سلامتی یک بی گناه چه غیره… آن دو به هر حال یک جوری در آن مقطع از قصه با هم کنار می آیند.

منشی وقتی از اتاق می آید بیرون پشت میزش می نشیند و به صداهایی که از اتاق آقای فلانی می آید گوش می دهد. نگاهش می افتد به شخص دیگری که در اتاق انتظار نشسته و زل زده به او. از خجالت رفتاری که با او شده آب می شود. تلفن پیش رویش زنگ می خورد. به دو نفر وقت ملاقات می دهد. بعد از رفتن شخصیت اصلی، نفر بعدی را می فرستد تو. بعد زنگ می زند به کسانی که باید قرارشان به آنها یاد آوری شود. یکی از آنها اعصابش را خرد می کند چون دفعه ی هزارم است که وقتش را پس و پیش می کند. گوشی را که می گذارد می رود آبدار خانه. برای خودش چای می ریزد. دو تا توت از جیب مانتویش در می آورد که به جای قند بخورد. زیر کتری را خاموش می کند که نسوزد. ماتش می برد به گوشه ی دیوار، جایی که آبدارچی بعد از جارو زدن خاک ها را یک گوشه جمع کرده . بخار چای را بو می کشد و گریه اش می گیرد. چون می داند هرگز در این روزگار نمی تواند نقشی بیش از این ایفا کند و معنی وجودی او به عنوان یک “شخص”، در کنار تصویر ما و فیلم ها و سریال ها و کتاب ها از یک “منشی”، از این حوزه که هیچ، از هیچ حوزه ی دیگری هم فراتر نخواهد رفت چون هیچکس هیچوقت از او و تصویرش توقعی بیش از این ندارد.

منشی شاید نمی داند که مشکل از مطب یا دفتر کار آنهاست… چون وضع شخصیت اصلی و آقای فلانی هم بهتر از او نیست.

Comments are closed.