Skip to content

قهرمان

by ترانه علیدوستی on October 25th, 2010

روی فرش پتو انداخته بودیم. سه تایی دراز به دراز افتاده بودیم رو به تلویزیون، پاهامان را هم، کنار هم گذاشته بودیم بالا روی میز زیرش. فیلم عاشقانه نگاه می کردیم. یک دیس ته چین مرغ خورده بودیم و تا پلکهامان می خواست بیفتد روی هم، وول خوردن دوست شماره ی یک چرتمان را پاره می کرد. ده روزی می شد که چشمش را لیزیک ( یا لازیک؟) کرده بود و قرنیه اش غافلگیر شده بود و بهش گفته بودند مدتی طول می کشد تا خودش را وفق دهد. یک روز تار می دید، یک روز نمی دید، یک روز دور اشیا سایه می دید و یک روز هر چیزی را دو تا می دید. حالا هم هی جا به جا می شد تا زاویه ی دید بهتری پیدا کند. یک بار هم قطره ریخت توی چشمش. من و دوست شماره ی دو هم غرق در دنیای قشنگ آرتیسته شده بودیم، با موانع و ناملایمات حسرت بر انگیز زندگیش.

آرتیسته چشمهاش قشنگ بود و خنده اش قشنگ تر. حرفهای بامزه می زد. عشقش زیاد بود. دلش که می شکست و اخم می کرد دوست داشتنی تر هم می شد. گریه اش که دیگر هیچ. قوی بود. تلاش می کرد. و با اینکه خوب می دانستیم سرانجام خوبی در انتظارش است، شکست که می خورد نگرانش می شدیم و آخرش که قهرمانانه بر مشکلات پیروز شد کیف کردیم. فیلم که تمام شد به هم نگاه کردیم و آه از نهادِ دخترانه مان بر آمد. دوست شماره ی دو چای ریخت و وقتی برگشت، فیلم دیگری از همان آرتیسته را گذاشتیم توی دستگاه.
بلند بلند بهش می گفتیم الآن این را بگو…خاک بر سرت! … الهی بمیرم… آخی… الآن برو دنبالش… نامه ی روی میز را بخوان!… احمق، اینوری رفت… . به ناخن های لاک زده ی دوست شماره ی دو نگاه می کردم و شست پایش که نا خود آگاه وقتی هیجان زده می شد جم می خورد. از آن بعد از ظهرهای ابری تاریک بود و کتری روی شعله ی گاز صدا می داد و دلم گرفته بود.
هوس “هَپی اِند” کرده بودم. هپی اند واقعی. دلم می خواست درِ آپارتمان دوستم ناگهان با صدای بلندی باز شود و آرتیسته که زیر باران تا اینجا دویده بود با موهای آب چکان بپرد تو، نفس نفس زنان بگوید: منو ببخش. دلم می خواست بعد از سالها انتظار و تنهایی، در حال شخم زدن مزرعه ای، ناگهان ببینم کسی که مدت ها بود فکر می کردم کشته شده دارد از دور می آید. دلم می خواست آدم بدی که حقم را خورده بود به سزای اعمالش برسد. دلم می خواست بروم روی پشت بام و خودم را پرت کنم پایین، اما در آخرین لحظه آرتیسته مچ دستم را بگیرد، توی چشمهایم نگاه کند و بگوید: تو بپری، من هم می پرم. دوست داشتم خودم را بیندازم جلوی گلوله ای که به سمت محبوبم شلیک شده. دوست داشتم صبح روز بعد از جنگ و خونریزی، آفتاب که می زند نوزاد تازه به دنیا آمده ام لبخند بزند. طلسمی بشکند. حق بر باطل پیروز شود. قهرمانی… معجزه ای… اتفاق خوبی بیفتد که تا این لحظه قرار نبوده بیفتد.

” اینو. خوابش برد.”
دوست شماره ی دو بود که با همان پای لاک زده اش لگدی به کمرم زد. فیلم دوم تمام شده بود. مجبورم کردند اینبار من چای بریزم. بلند شدم و کتری را از نو پر کردم و رفتم دم پنجره ی کوچک آشپزخانه. ترافیک سنگین بود و توی بزرگراه ماشین ها چسبیده بودند به هم. رگبار زده بود. افسر بیچاره ای، مثل لکه ی سفید ریزی لای ماشین ها گم و پیدا می شد. مردم توی هم گیر کرده بودند و بوق می زدند و معلوم بود هر ماشینی٬ یک کپسول ناسزای فشرده شده است.
“چه باروونی گرفت.”
“بهاره دیگه… الان قطع می شه.”
شماره ی یک و شماره ی دو آمده بودند ایستاده بودند پشت سرم. شماره ی دو گفت:” اِ . برفه انگار.”
گفتم:” نه بابا. به نظرت می آد.”
شماره ی یک گفت:” کو؟”
“اوناهاش… برفه به خدا.”
گفتم:” پس باد زده، داره از رو کوه می آد.”
شماره ی دو گفت:” می گه به نظرت می آد! اونجارو ببین.”
شماره ی یک گفت:” کجا رو نگا کنم؟”
“وا. چه می دونم؟ بیلبورد سیاهه رو ببین. جلوش دونه ها سفیدن.”
“می بینم.”
گفتم:” شاید تگرگه. هوا گرمه آخه.”
دوست شماره ی یک گفت:” باورم نمی شه.”
دوست شماره ی دو گفت:” آره. احتمالاً تگرگه. سوخت این کتری.”
دوست شماره ی یک گفت: “دارم می بینم.”
بر گشت نگاهم کرد:” دارم می بینم. باورم نمی شه…به خدا دارم دونه هاشو می بینم!”
پرید بغلم. غش غش خندید. دوست شماره ی دو رفت سراغ استکان ها. غرغر کرد و قوری را برداشت.
دوست شماره ی یک دوباره رو کرد به پنجره. موهای نرمش را برد پشت گوشهاش.گفت :” افسره رو می بینی؟”
گفتم:”بعله.”
دستش را کرد توی کیفش تا باز آن دوربین کذایی را بیاورد بیرون. اما یادش رفت دنبال چه می گردد. کیف را گذاشت زمین. استکان چایش را دادم دستش. توی چشمهاش آرتیست سفید پوشی، زیر باران بین ماشین ها می دوید.

Comments are closed.