Skip to content

من و ماهی

by ترانه علیدوستی on October 25th, 2010

یکی دو ماه پیش، دلزده و آزرده و غمگین، از راه دور با دوست شماره ی یک حرف می زدم. جمله هایم تلخ بودند و بدون فکر از ذهن شلوغم بیرون می ریختند. سکوتی که از پی شکایت های یک ریزم آمد پر از نا امیدی بود. دوست شماره ی یک گفت: یک چیزی بنویس برای وبلاگت. گفتم هیچ چیزی توی دلم نیست که عمق و توان بیشتری از این زجر داشته باشد. و مگر چقدر می شود از زجر نوشت؟ گفت که نه، برای خاطر همین زجر چیز خوبی بنویس. اصلاً داستانی خیالی. یا داستانی خنده دار… چیزی که خواندنش امید برساند، تنفسی باشد… چه می دانم، مثلاً بنویس همه چیز افتضاح است جز این که دیشب خواب دیدم ماهی ام دارد پرواز می کند.

خواب دیدم ماهی ام دارد پرواز می کند. پرسیدم: این جمله ی احمقانه را از کجایت آوردی؟ زد زیر خنده. و خندیدیم و خندیدیم. آن قدر که اشکمان در آمد. مثل همیشه.

خواب دیدم ماهی ام دارد پرواز می کند. شوخی ساده و بی معنی دوست شماره ی یک، که فی البداهه وارد درد دل های غمگین مان شده بود، بنا نبود بتواند امیدی برای کسی باشد. اما تصویری به من داد که مدت ها تفریح کوچک لحظه های خیال پردازیم بود. کوچکتر که بودم ساعت ها کنار تنگ ماهی قرمزی که از شب عید مانده بود می نشستم، نگاهش می کردم، و توی دلم می گفتم این تنها موجود زنده ایست که همه ی عمرش را پرواز می کند. به حرکت نرم تکه ی باریک دمش خیره می شدم، به این که هر از گاهی آرام و بی خیال دو باله ی نازک و بی وزن را باز و بسته می کند، کمی جلو می آید، کمی عقب می رود، به همان نرمی و آسودگی رو بر می گرداند. خودش را بی وزن تر می کند و بالا می رود، موجِ فرزی به هیکل کوچکش می دهد و پایین می رود.

ماهی همیشه برایم مثل فرشته ی بی آزاری بود که رها تر از هر جنبنده ای، یک عمر در سکوت آب، آرام و سر فرصت می رقصد. نمی توانستم ماهی بخورم، و نمی توانستم ماهی کوچکی را در دست بگیرم. دوست داشتن ماهی، او را در دنیای من تبدیل به قدیس کوچکی می کرد. می ترسیدم دستهای من برای این همه لطافت خطرناک و زبر باشند. می ترسیدم تن شکننده اش از پوست من خوشش نیاید. می ترسیدم که بترسد و قلب کوچکش تندتر بزند.

همه ی اطرفیانم می دانند که اگر در خانه ی من یک ماهی، یک حشره – حتی یک سوسک- بمیرد، آن قدر منتظر می مانم تا کسی بیاید و آن را بردارد و ببرد. می دانند که تحمل مقایسه ی ابعاد دست لرزانم با این تن لیز و سرد و باریک را ندارم. نگاهش هم نمی کنم. در اتاق دیگری می نشینم. صبر می کنم تا کسی بیاید.

اما آخرین بار، ماهی ای داشتم که همه چیز را عوض کرد. یک فایترِ قرمز رنگ بداخلاق، که عاشق باله های بلند سرخش بودم. وسط تنگ می ایستاد، تکان نمی خورد و روبرویش را نگاه می کرد. گفته بودند که عادت این نژاد این است. گفته بودند باید مواظب بود و تنگ یک فایتر را لبالب پر نکرد که ممکن است صبح بیدار شوی و ببینی شبانه خودش را انداخته روی زمین. یک بار با شال قرمزی که به سر داشتم رفتم روبروی تنگش. باید در آن شیشه ی گرد تصویر عظیمی همرنگ با خودش دیده باشد که ناگهان مثل گربه پشتش را خم کرد و آب شش هایش را مثل دو بادبان بیرون آورد و با تندی جلو آمد تا با حریفش بجنگد.

از همان روزهای اول که با خلق و خویش آشنا شدم کابوس هایم شروع شد. هر شب خواب می دیدم که از آب بیرون می پرد و چون نمی توانم به او دست بزنم جلوی چشمانم روی زمین خشک می شود. خواب می دیدم که حرف می زند. و یک بار خواب دیدم که ماهی ام دارد پرواز می کند.

گمان می کردم این تصویر را از فیلم “رویای آریزونا” دارم. اما بعد از این همه ماهی که تا آن روز در خانه داشتیم، این اولین ماهی بود که در خواب من پرواز کرد. و طولی نکشید که فهمیدم این ماهی من را نمی خواهد. این ماهی هیچ چیز نمی خواهد. این ماهی به این زنده است که نهایت تلاشش را بکند برای این که زودتر بمیرد.

یک روز آمد روی آب. مثل یک لاشه. وحشت کردم و عقب رفتم و دوستی را صدا زدم تا ببردش. چند روز بعد آن دوست زنگ زد و گفت که ماهی زنده است؛ خودش دلش می خواهد که روی آب بیاید. برش گرداند. باور نمی کردم که راست می گوید. اما ماهی نفس می کشید؛ هر از گاهی می شد باز و بسته شدن آب شش هایش را دید. همین طور مردمک ریز چشمانش را، که وقتی کسی به تنگ نزدیک می شد به سمت او می چرخید.

ماهی ام مدت ها روی آب ماند. در حالی که می ترسیدم آن دسته پولکهایش که از آب بیرون می ماندند خشک شوند. حاضر نبود کوتاه بیاید. ماهها روی آب ماند و سعی کرد بمیرد. هر روز با ترس می رفتم بالای سرش، و او چشم می گرداند و نگاهم می کرد، بعد هم با دلخوری نگاهش را می دوخت به همان روبروی همیشگی. تا این که موفق شد. موفق شد، و مرد.

به گمانم این اولین نگاه دقیق و عمیق من به یک ماهی بود، هر چند مرده. چون دیگر عادت کرده بودم به جای دور نشستن و خیال بافتن، خم شوم و نگاهی طولانی به حجم شناورش بیاندازم. آب شش اش تکان نمی خورد، چشمش نگاه نداشت، و رنگ سرخش چرک شده بود.

ناراحت شدم، اما عجیب بود که به سرعت فهمیدم احساس آزادی می کنم. فهمیدم این غصه ی چند ماهه ی کوچک – که ماهی افسرده ای دارم که از من متنفر است-، این انتظار طولانی برای مرگی که باید بیاید، این تخیل هر روزه ی ماهی ای که روی فرش چسبیده و خشک می شود، تمام شده است.

حالا دیگر رقص یک ماهی مستم نمی کند. دیگر شنا کردن بازیگوشانه ی ماهی سفره ی هفت سین برایم نشان دل انگیزی از تحرک و زیبایی نیست. ماهی، تبدیل شده به موجودی که از حرکت تند و ناگهانی اش مور مورم می شود. حالا از ماهی می ترسم. از معلق بودنش. این بی کرانه ای که ماهی در آن گم می شود برایم نه شاعرانه، که نا امن است. همان وحشتی که از مقایسه ی جسم یک ماهی با دست بزرگ خودم داشتم را، حالا از مقایسه ی جهان خشک و ملموسمان با دنیای خیس و تاریک و بی کران او دارم. دریایی که زیبا و درخشان و مهربان است اما تازگیها، تخیل تمام آنچه در آن مخفی است، تمام آنچه موجب ابهت اش می شود، آن راهی که طی شده تا یک موج کف آلود خسته به پاهای ما برسد و لای شن ها گم شود، من را می ترساند. هر موج صدای بلند مسافت ها را با خودش دارد. صدایی دائمی. گفت و گویی همیشگی با هر کس که در ساحل ایستاده. هر کس که به فراخور حس و حالش از آن لذت می برد یا دل آشوبه می گیرد. زبان رمزی که ترجمه نمی شود. مانند اصرار ابدی یک ماهی سرخ کوچک برای مردن، که چون درکش نمی کردم، ناچار بودم از او بترسم.

حالا پیش دوست شماره ی یک هستم. دور از خانه و زندگی خودم. چند روز پیش، غروب، سر از ساحل سرد و پر موجی در آوردیم که کافه های اطرافش همه تعطیل بودند، و آن دور و بر تنها چراغ کیوسکی روشن بود که ساندویچ های کوچک با غذاهای دریایی می فروخت. توانستم؛ توانستم مثل خیل بی شمار انسانهایی که از خوردن ماهی لذت می برند، یکی از بهترین لقمه های زندگی ام را فرو بدهم.

دوستم گفت: سرت را گرم کردم که نبینی تازه از آب درشان می آورند. می دانستم ببینی نمی خوری. حالا انصاف بده، این طوری بهتر نیست؟

هنوز در این فکرم که آیا عشق من به ماهی، واکنش وارونه ی ناخودآگاهم بود به ترسم از ماهی؟ در این صورت، آیا ممکن است بسیاری از چیزهایی که نسبت به آن ها عشق احساس می کنم، چیزهایی باشند که در واقع عمیقاً از آن ها می ترسم؟ و آن ها کدام ها هستند؟ رفتاری که من می کنم، انتخاب هایم، آرزوهایم… چقدر از عشق اند، چقدر از ترس؟ نمی دانم. آدم نمی تواند همه چیز را بداند. و آدم باید فرصت ندانستن را داشته باشد.

آدم باید بتواند وقتی سوز می آید در ساحل بایستد، غروب را نگاه کند و به ساندویچ اش گاز بزند. آدم باید بتواند در این سرما، از مزه ی ماهی تازه سر بریده ی خامی، که با تکه های ریز پیاز گذاشته اند لای باگت لذت ببرد. بویش کند. این گوشت نرمی را که هنوز طعم یک عمر تجربه ی دریا را می دهد. و شور است… شور.

4 Comments
  1. a fan permalink

    سوز این نوشته رو هر بار که میخونم حس میکنم.

  2. علی permalink

    وااای چقدر خوبه الان…
    مطمئنا تا چند روز دیگه نظر منم میره قاطی سیل نظرهای دیگه!
    همیشه دوست داشتم 2 بار زندگی کنم یه بار معروف یه بار هم مثل الآن
    کلی سوال داشتم ولی چون می دونم جواب دادنش برات مقدور نیست خوب…

  3. تو وبلاگت نظر خواهی این نوشته بسته بود و اون موقع نتونستم در موردش نظری بدم
    ولی باید بگم خوب و زیبا بود.
    و شاید قوی تر از نوشته های قبلی

  4. پسرک مزخرف permalink

    شاید از سر ترس باشه شایدم نباشه نمیدونم شایدم همان چیزی که فکر می کنید، درست باشه باز هم نمیدونم
    اما این را باید بگم که: شما خیلی خوب می نویسید و راستش خیلی خوب واقعیت را همانگونه که تلخ است، تلخ می نویسید

Comments are closed.