Skip to content

هر جا می ری صدای رادیوش می آد

by ترانه علیدوستی on October 25th, 2010

چند دقیقه مانده به شش صبح، توی ترافیک سنگین اتوبان نیایش به سمت شرق، روی صندلی عقب – همان طرفی که آفتاب بهش می تابد- مچاله شده ام. توی ماشین هیچکس هنوز بیدار نیست به جز راننده که صبح ها حوصله ی فحش دادن به ماشین های دیگر را ندارد.

از همه سر حال تر و شادتر خانم و آقای توی رادیو اند. خندان و خوشبخت نوبت را از هم می گیرند. می توانم چهره هایشان را ببینم که نشسته اند پشت یک میکروفن و در قاب آن شیشه ای که بین آن ها و باقی دنیا وجود دارد، حرکت نوبتی کله هایشان به سمت میکروفن شبیه یک جور رقص نشستنکی است.

دیشب هم به خوابم آمدی. مثل بیشتر اوقات مهمانی بودی که از راه می رسید. و من هم مثل همه ی آن اوقات خانمی می کردم و سکوت. احترام نگه می داشتم و سرم را به کاری گرم می کردم. تو اما خودت را نشانم می دادی. هر بار یک جور. وادارم می کردی نگاهت کنم.

خانم توی رادیو با صدای خیلی بلندی پشت سر هم صبح به خیر می گوید. یک بار به باباها که دور از خانه اند و دارند می روند سر کار، یک بار به مامان های خوب و زحمتکش، یک بار به کوچولوهای گلی که سال تحصیلی را تازه آغاز کرده اند، یک بار به پدر بزرگ ها و مادر بزرگ های سحرخیزی که توی صف نان هستند یا توی پارک و الهی که سایه شان صد و بیست سال از سر نوه ها کم نشود.

می آمدی، بی تاب و شلوغ. فرصت نمی دادی. پشت هم حرف می زدی، با همه. تند و تند سرت را می چرخاندی و موهای سیاهت گردنت را دور می زد و می ریخت یک ور دیگر. جوری می نشستی که انگار هر لحظه از جا می پری. جوری می ایستادی که انگار هر لحظه شروع می کنی به دویدن. دست می کشیدی روی گونه هایت که برق می زد از سرخی هیجان. خنده ات را رها می کردی و این تنها صدایی بود که از خنده ی خودم بلند تر به نظرم می رسید. مجسمه ی یک زن راضی. یک زن قوی. زنی که به هر چیزی و هر کسی فکر نمی کند. زنی که نگران نیست. بیخودی خطر حس نمی کند، بیخودی نمی ترسد. نمی ترسد؟

سرم را به شیشه تکیه می دهم و نمی دانم چرا تمام صداهایی که مشوشم می کنند، تمام صداهایی که دلم را شور می اندازند، زنانه اند… آن صدایی که توی بیمارستان همراه مریض را پیج می کند، آن صدایی که از پشت تلفنم به من می گوید “برقراری ارتباط با مشترک مورد نظر امکان پذیر نمی باشد”، آن صدایی که توی فرودگاه به من می گوید که برای آخرین بار از من می خواهد به گیت پروازم مراجعه کنم، صدای خنده ی شادمانه ی تو آن طور که لوس حرف می زنی، یا این زنی که توی رادیو نشسته و با شور و تمنا می گوید بیا و امروز صبح، همین حالا، نفس عمیقی بکش و بگذار اولین روز هفته ات را با یک “خدا را شکر”، با یک لبخند به کنار دستی ات، با یک آرزوی خوب شروع کنی.

شنیده ام که بیشترین خودکشی ها ساعت های اول سپیده دم اتفاق می افتند، و در روزهای اول هفته.

مدت هاست که به جای همه ی این صداها چهره ی تو را می بینم. تویی که راضی و خوشحالی و نمی دانم از من چه می خواهی که شب ها سراغم می آیی. زن شادی که بابت شادی اش به من فخر می فروشد. بابت هنر زنانه اش که هموار کردن راه های رضایت و بقاست، و این که این را به من سرکوفت بزند. منی که نمی توانم هر لحظه که دلم خواست از دری وارد شوم و همه را به تحسین وادارم، نمی توانم خودم را هر وقت که خواستم پیروز جا بزنم. منی که برایم نبردی در کار نیست. و تو شکل آن زنی هستی که دوست ندارم باشم. خودم هم شکل آن زنی ام که هرگز در بیداری نبوده ام؛ خویشتن دار و صبور. تو آن دختر خوش تیپ و پولدار مدرسه ای که ته کلاس قاطی نوچه هایش می نشیند، من آن بی دست و پای ردیف دومی که از سر راهت کنار می رود و با کمترین قضاوت تو زیر گریه می زند و می رود سراغ مامانش.

دیشب اما جور دیگری آمدی. خانه ام را بهم ریخته بودم تا جور دیگری بچینم. و به چشمم اسباب و اثاثم مدام زیادتر می شدند. آمدی و گوشه ای نشستی. من هم هول هولکی سلام و علیکی کردم و پشت کردم به تو و قایم شدم لای وسایلم. صدایم زدی و جلو آمدم و دستم را گرفتی و گفتی:” ترانه جان، از دیدن من خوشحالی؟”

گفتم:” ای وای، چه حرفها… قدم روی چشم من گذاشتید که آمدید…” شلوغ نبودی و نمی خندیدی و نگاهم می کردی:” مطمئنی ترانه جان؟” سر تکان دادم و سرم را گذاشتی روی پایت و باورم نمی شد و دست کشیدی روی سرم. گمانم گریه می کردی. زیر لب گفتی :” نگران نباش. من می روم.”

و از در رفتی بیرون.

نمی دانم از جور دیگر دیدن تو خیالم راحت تر است یا معذب ترم. نمی دانم خوشحالم که فهمیدی دوستت ندارم یا ناراحتم چون نمی خواستم گریه ی تو را ببینم. تو، زنی که نمی خواهم باشم چون همیشه فکر کرده ام چیزی جز صدای خندانی که مشوشم می کند نیستی. تو، زنی که نمی خواهم باشم چون ته دلم می دانستم صدای خندانت دروغگوست.

آفتاب گرم تر شده و ماشین کمی هوا گرفته و کله ی زن توی رادیو دیگر مثل قمری جلو و عقب نمی رود اما صدایش هنوز دارد خواب ماها را توی این ماشین به هم می زند. راننده دارد بد و بیراه گفتن زیر لبش را شروع می کند و من به فکر تو ام که گفتی نگران نباشم، چون می روی. آن لحظه ای که درکم کردی. وقتی سرم روی پایت بود و نوازشم می کردی. یا وقتی بلند شدی و وسایل به هم ریخته ام را نگاه کردی. یا آن وقت که تا دم در رفتی… کجا بود که این را گفتی؟ چرا به نظرم می آید که این را گفتی؟ اصلا گفتی؟ راستش را بگو… اذیتم نکن… می روی؟

عنوان از شعر “علی کوچیکه”. فروغ فرخزاد

Comments are closed.