Skip to content

هر سی ثانیه

by ترانه علیدوستی on October 25th, 2010

نمی دانم اولین بار به فکر چه کسی خطور کرد که چراغ های رهنمایی سر چهار راه ها بهتر است ثانیه شمار داشته باشند. اما حدس می زنم دلیلش این بوده که آدمیزاد پشت فرمان که نشسته تکلیف خودش را بداند. وقتی از دور به چهار راه نزدیک می شود بتواند حدس بزند که تا رسیدنش به تقاطع آیا چراغ سبز می ماند یا خیر، و آیا بهتر است به نیش ترمزی اکتفا کند یا اینکه باید قید رد شدن را بزند و با آرامش بایستد. پشت چراغ قرمز بداند که چقدر باید معطل شود و در نتیجه گوش به زنگ باشد که از کی دنده را جا بیندازد که وقت بقیه تلف نشود، یا این که اصلا ترمز دستی را بالا بکشد و با خیال راحت لحظه ای سرش را تکیه دهد و چشمانش را ببندد و نفس عمیقی بکشد.

فلسفه ی این که برای هر وضعیتی شمارش معکوسی وجود داشته باشد یحتمل این است که نسبت به فرصت ها و محدودیت های خودمان آگاه باشیم و با درایت و تمرکز بهترین استفاده را از آن وضعیت بکنیم. این همان چیزی است که آدمیزاد به آن می گوید: تکلیف خود را دانستن.

نزدیک به نیم ساعت است که مانده ام پشت چراغ یکی از چهار راه های شلوغ مرکز شهر. تا چشم کار می کند بدنه ی آهنی ماشین ها را می بینم و چراغ های ترمز شان را. و دور تر از همه چراغ راهنمایی را که پشت هم برای خودش سبز و قرمز می شود و ما همین طور سرجایمان می مانیم و فقط مدت ها بعد از سبز شدنش یک تکانی می خوریم و قدمی جلوتر می رویم. چراغ، از آنهایی نیست که با اولین نم باران قاطی می کند و شماره هایش پس و پیش می شوند یا حروف بی معنی po روی آنها نقش می بندد، یا که اصلاً از کار می افتد و ماشین ها در هم گیر می کنند و مردم خودشان باید واسطه شوند برای نجات خودشان. خدا را شکر سالم است. فقط عادلانه نیست. سبز بودنش سی ثانیه طول می کشد و قرمز بودنش صد و هشتاد ثانیه. شاید هم عادلانه هست. شاید آن بیچاره های دیگر، مسیر به مراتب بدتری را پشت سر گذاشته اند و این آنها را محق می کند که هر سی ثانیه یک بار، صد و پنجاه ثانیه بیشتر از ما فرصت رهایی داشته باشند.

به هر حال من تا حالا دورتر از آن بودم که بتوانم اعتراضی به وضع داشته باشم. حالا که فقط چند ردیف ماشین مانده تا به چهارراه برسم، حواسم بیشتر به چراغ است و کم کم دارم انتظار را احساس می کنم. می توانم افسر ریزه میزه ای را ببینم که کنار چراغ ایستاده و برای ماشین ها دست تکان می دهد. عینکی است و نمی توانم حدس بزنم کجا را دارد می پاید. اما حرکت دست هایش بیش از این که راهنمای راننده هایی باشد که حواسشان به هیچ چیز نیست غیر از آن شماره های معکوس، شبیه دست تکان دادن و آرزوی موفقیت برای ماست.

سبز است. شکی نیست که سبز است. شکی نیست که من این بار هم به رد کردن چهار راه نمی رسم. در عین حال شکی نیست که دفعه ی بعدی رد خواهم شد. دفعه ی بعدی، یعنی صد و هشتاد ثانیه به علاوه ی ده ثانیه ای که از سبز بودن چراغ باقی مانده. همان طور که گفتم “تکلیف روشن” اگر هیچ فایده ای برای انسان نداشته باشد، دست کم خراب شدن اعصاب او را به تعویق می اندازد. پس با تک رقمی شدن شماره ها دنده را خلاص می کنم، آماده ی این که به فاصله ی یک یا دو ردیف ماشین پشت چراغ بمانم پایم را مماس با ترمز نگه می دارم… تا این که واقعه ای پیش پا افتاده و غیر منطقی تمام معادلات را بر هم می زند: چراغ سبز روی عدد 3 ثابت می ماند.

پایم را ناگهان از روی ترمز بر می دارم و نزدیک است بزنم به ماشین جلویی، این جاست که می فهمم جلویی متوجه فرصت دوباره ای که به ما عطا شده نیست. بوق می زنم، چشم می دوانم تا افسر را پیدا کنم، شاید بفهمم که آیا اوست که چراغمان را سبز نگه داشته است؟ و آیا اگر اوست که چراغمان را سبز نگه داشته، قصد دارد چقدر به ما فرصت بدهد؟ دستش روی کلید هست یا نه، دستش به سمت کلید می رود یا نه؟ وقت نمی کنم که ببینم، پشت سری من هم برای من بوق می زند. پایم را می گذارم روی گاز، یکی از بچه هایی که گل و دستمال کاغذی می فروشند محو شمردن پولهایش شده و راه را بسته، دیر می فهمد که باید بپرد عقب. می پرد. به من فحش می دهد. دختر و پسر جوانی آرام و دست در دست از روی خطوط عابر می گذرند، در حالی که چراغ ما سبز است، هنوز سبز است… این 3 تا کی می ماند؟ تصویرها اسلوموشن می شوند و کش می آیند، استرس نرسیدن به چراغ سرم را داغ می کند، مثل جلویی ها و عقبی ها، دستم را می کوبم روی بوق، نگه می دارم، دختر بر می گردد و صورتش را مچاله می کند و بی آنکه دست از دست پسر بیرون بیاورد می گوید:”وااای…مرض!” چشمانم سیاهی می رود و سرم را از شیشه بیرون می کنم و فریاد می کشم:”خفه شو!” پایم را چنان روی گاز فشار می دهم که ماشین از جا کنده می شود، می پیچم جلوی یک راننده ی عاصی دیگر و او را پشت چراغ جا می گذارم و نفسی می کشم از ناباوری این که رد شدم.

این کارها را من کردم. منی که تا قبل از این محترمانه پذیرفته بودم که چراغ، چراغ است، سبز و قرمز می شود و ما تابع آن هستیم. فکر کردم شاید بهتر بود آدم تکلیف خودش را نداند، تا این که فکر کند می داند و در آخرین لحظه اتفاقی خلاف روال او را تبدیل به کسی کند که از مدنیت خودش، این قدر دور است. اگر می شد که چراغ ها ثانیه ها را نشمارند، یا اگر می شد تنها به ریاضی آن ها اطمینان کرد، و تبدیل شدن 3 به 2، و 2 به 1 و بعد 0 در یک شمارش معکوس، چیزی نباشد که بتوان خلافش را ثابت کرد…

پی نوشت: دوستی داشتم که با یکی از این تورهای مسافرتی، همراه با هم وطنان بسیاری به آنتالیا رفته بود. ده روز اقامت در فلان هتل، همراه با صبحانه و ناهار و شام و نوشیدنی رایگان و نامحدود، فلان تومان. رایگان و نامحدود… یعنی هرگاه خواستید چیزی بخورید یا بنوشید، فقط اعلام کنید. دوستم می گفت که بعضی از هم وطنانمان هر بار به جای سه نوبت نوشیدنی می گرفتند و می گذاشتند توی اتاقهایشان. خیلی بیشتر از آن مقداری که فرصت نوشیدنش را داشتند. آخر هم همه را گذاشتند توی اتاق ها و برگشتند خانه. چرا؟

Comments are closed.