Skip to content

طرحی که از تو دارم، شبیه یک پرنده ست

by ترانه علیدوستی on April 21st, 2011

فیلم‌های سیاه و سفید سال‌های دور پر از دویدن‌های زنان و مردانی‌ست که برای خداحافظی از قطاری، دیر می رسند. پر از تصویر کسانی که، با دستی بالا گرفته و فریادی بی صدا، دوان دوان و سکندری خوران پشت پنجره ی آخرین خاطره ات کوچک می شوند و جا می مانند.
پر از نامه های زیر پا افتاده و نخوانده مانده، پر از کسانی که می شد از مقابل هم عبور کنند به جای پشت سر.
حرف‌های نگفته، رازهای بر ملا نشده، پر از آرزوهایی که اسیر شرم شدند، قربانی وجدان.
می گویند درام یعنی وقتی که کسی انگیزه ای دارد و در مسیرش قدم بر‌می‌دارد و به مانع می‌خورد. می گویند فیلم‌ها این‌جاست که شروع می‌شوند. وگرنه لطفی ندارند. خالی‌اند و بی‌فایده.
مهم نیست. سرانجام قصه‌های زیادی حاصل لحظه‌ی غفلت یا اقبال یا اتفاق‌ است. قهرمان و عشق و مسیر، اسیر دست قضا و قدرند و گاهی کاری‌ش نمی‌توان کرد.

اما تو آزادی. تو لا به لای همین افسوس‌های مرسوم هم آزادی. بی این‌که بنا باشد من یا دیگری بزرگوارانه این نشان را به تو عطا کنیم. تو آزادی و آزادی تو ربطی به آن‌چه من از آن دم بزنم و درکش کنم ندارد. تو آزادی، چون آزادیت مثل آزادی من تلاشی ناشیانه نیست. درون توست. و از خودت شروع می‌شود.
تو به چشم من نقض قوانین بی‌رحم زیبایی درامی. تو قهرمان بزرگِ هیچ چیز نخواستنی. پا به مسیر نمی‌گذاری و موانع را بی‌معنی می‌کنی و نیازی به برانگیختن احترام نداری و باز داستان‌ات، لا اقل برای من ارزش هزار بار شنیدن را دارد.
رهایی‌ات، فکر کردن به رهایی‌ات، من را به دنیا امیدوار می کند.
پس تو را همیشه آزاد می خواهم. و آزاد دوستت دارم.
تصویر زنده و رنگین‌ات هیچ وقت پشت سرم کوچک نمی شود، دست نیاز و ناچاری‌اش بالا نیست و سکندری نمی‌خورد.
تصویر زنده و رنگین‌ات همیشه روی مبلی تک نفره لمیده، دستش را روی شکمش گذاشته و بلند می خندد، از خنده به هوا لگد می‌زند و هیچ وقت صاحبِ تنگ نظر نگاه پر از قضاوت را حتی نمی‌بیند. من را هم، که دور می‌شوم، و به بی‌قیدی مهربانانه‌ات می‌بالم. همیشه.

Comments are closed.