Skip to content

.

by ترانه علیدوستی on December 12th, 2011

نزدیک به پایان فیلم یه حبه قند،
آنجا که نیمه شب، پسندیده دراز کشیده بین فامیل سیاه‌پوش‌اش که بغل به بغل خواب رفته‌اند زیر چراغ‌ها،
تصویری هست؛
چشم که باز می‌کند سقف را می‌بیند
و آن پنکه‌ سقفیِ آشنای آبی را
که یک ذره از کاغذ تزئینی ریش ریش سرخابی، ته یکی از پره‌هایش جا مانده از دیروز؛
,و کوچک و ول و تنها، آویزان از یک تکه چسب نواری، با آمدن برق و روشن شدن پنکه، شروع می‌کند به پرواز.
آن جاست که حجت تمام می‌شود شاید
دلِ نگرانِ نوعروس
چه بخواهد برای ماندن؟

Comments are closed.