Skip to content
Oct 25 10

مرثیه

by ترانه علیدوستی

رویش نوشته برای شستن لباس ها با دست، یک پیمانه از نرم کننده را با ده لیتر آب مخلوط کرده، بعد از ده الی پانزده دقیقه بدون آب کشی خشک نمایید.

یادت هست در فیلمی، خانم مسنی لباس های باران زده ی محبوبش را اتو می کشید تا راهی اش کند، تا محبوبش وقت رفتن سردش نباشد؟ یادت هست که تا آخر هم سکوتش را نشکست؟ حرف دلش را به طرف نگفت هیچ وقت؟ پشتش را کرد به پسر جوان. لباس هایش را اتو کشید تا خشک شوند و یواشکی شاید، بغضش ترکید.

پیرهن ات بوی تو را نمی داد. دردِ چلاندنِ آبِ یخ و اسانس مصنوعی خوش بو از آن با انگشت های زخمی، نمی دانم چه فایده ای داشت. حجم خیس و سرد و سنگینی که افتاده گوشه ی لگن پلاستیکی. هم وزن جگر خام.

شاید بنا بود خیساندن آن با آب سرد و مایع نرم کننده، چنگ زدن به آن، چلاندنش بعد از ده الی پانزده دقیقه بدون آب کشی دوباره، بوسیدن آنجا که جای گردن است و آنجا که جای شانه، صاف و مرتب پهن کردنش روی بند… محبتی باشد که دیگر نمی توان به خودت کرد. کاری که پنهان کند این ناتوانی را. حواس را پرت کند از سیاهچال های عمیق دلتنگی. یک طوری پر کند این سکوت را.

کاش که سردت نباشد، بلند بالای غایبم.

Oct 25 10

رفلکسیون

by ترانه علیدوستی

اخم می کنی. کج و زیر چشمی به او نگاه می کنی. یا نه؛ ته ابروهایت را بالا می اندازی، به او لبخند می زنی. یا که صورتت را جلو می بری… خیلی جلو. زیادی جلو. آن قدر که تصویر دِفرمه ای از خودت ارائه دهی. لب هایت را می گزی، پوست چانه ات را می کشی. یا چانه را پایین می آوری و خیره می شوی به او، چشمانت را تنگ می کنی. فقط کمی. آن قدر که خط باریکی زیر پلک پایینت بی افتد. این خط صورت تو را دل نشین تر و مهربان تر می کند. می خندی، بی صدا و با کرشمه. خودت را دوست داری… شاید هم حالت خیلی خوب نباشد. صورت زنی را به خود بگیری که ستم دیده و تلخ است. گودی زیر چشمانت اولین جیزی باشد که از چهره ات می بینی. سرخی چشمانت. اشکی که با خیره شدنت به او آرام آرام چشم های غمگین ات را می گیرد، و شاید آرام پایین بی افتد. نمایشی و تاثیر گذار. رو بر گرداندن ات هم مهم است. آن طور به او پشت می کنی و دور می شوی که به زعم خودت زیباترین حالت توست، از پشت کردن و دور شدن.

هر کس در خلوت خودش و جلوی آینه، صورتی دارد که به نظرش بهترینِ اوست. وقتی در اتاقی با آینه ای تنها هستیم بین صورت ما و آن صفحه اتفاقات جالبی می افتد. تفسیر ما از بهترین حالتمان. یا حتی شوخی های ما با خودمان؛ صورت های خنده دار و یواشکی، که رویمان نمی شود دیگران از ما ببینند. یا کارهایی که به چشم دیگری دلپذیر نیست، اما آینه ما را به آن ها وسوسه می کند. مثل ور رفتن با جوش هایمان، بیرون کشیدن تکه ای غذا از لای دورترین دندان هایمان، یا پیدا کردن قسمت خشکی زده ای لای موهایمان. ما به آن صفحه ی جیوه ای اطمینان داریم.

من بیست سال است که در ساختمانی زندگی می کنم، با آسانسوری که دور تا دور آن آینه است. بچه که بودم، مادرم از ترس این که روزی درِ آسانسور باز شود بی آن که خودش به آن طبقه رسیده باشد، و من به آن گودال سیاه پا بگذارم، می گفت: “تا وقتی عکس خودتو تو آینه ندیدی سوار نشو. صبر کن تا مطمئن بشی خودتو دیدی.” و من (همچنان که مادرم، و پدرم) سال های سال است که با باز شدنِ در آسانسور، اولین چیزی که به آن چشم می دوزم تصویر خودم است در آینه. آینه هایی که دور تا دور آسانسور را گرفته اند و به من این امکان را می دهند که پیش از خارج شدن از خانه، ظاهر عزیز خودم را از چند وجه مورد بررسی و ارزیابی قرار بدهم. عادت شده. حتی وقتی به خانه بر می گردم، تمام زمان کوتاه انتظارم برای رسیدن به طبقه ی خودمان را صرف پرداختن به خودم می کنم در همان آینه. صرف همه ی آن کارهایی که در پاراگراف اول شرحش رفت. صرف ساختن آن صورت های غریبه ای که خودم را برای خودم جالب تر کند، یا لا اقل به عنوان یک بازی مازوخیستی، حالم را از خودم به هم بزند.

بیست سال. کم حرفی نیست. از دختر بچه ای که قدش سخت به این آینه می رسید، تا حالا که زن جوانی به آن نگاه می کند. بیست سال با هزار حال و هوای متفاوت از خانه رفته و به خانه برگشته ام. و این آینه صورت های زیادی از من دیده است. و حتماً از بقیه هم. (من و مادرم وقتی با هم سوار این اتاقک می شویم، طی یک رفتار شرطی ناگفته، هر دو حرف هایمان را قطع می کنیم و به یکی از آینه ها می چسبیم. من به راستی و او به چپی. وقتی پدرم همراه ماست، او آینه ی وسط را می گیرد.)

حالا من را تصور کنید که شش ماه پیش، توی آسانسور، وقتی با اعوجاج دیگری از خودم وداع می کردم، چشمم به یادداشت کوچکی روی دیوار اتاقک افتاد: “این آسانسور مجهز به دوربین مدار بسته است و تصاویر آن ضبط می شوند.”

مثل برق گرفته ها اطرافم را نگاه کردم و دیدمش. کنج سمت راست سقف، یک جسم کروی سیاه. دوربینی که رازهای بزرگ من و دیگران را ضبط می کند، تا دیگر کسی نتواند با کلیدش روی دیوارهای آسانسور برای مدیریت ساختمان فحش بنویسد.

تا مدت ها نتوانستم در خاطرم نگه دارم که پا به آسانسوری می گذارم که دوربینی در آن هست. هنوز هم نتوانسته ام. عادت ندارم. من و آینه هزار جور بازی شرم آور می کنیم و من در لحظه ی پیاده شدن به یاد می آورم که تصاویر احمقانه ام ضبط شده اند. بعد سعی می کنم بازی هایمان را به یاد بیاورم تا بفهمم خسارت این آبروریزی چقدر می تواند باشد. هر بار خودم را متقاعد می کنم که خجالتی ندارد، و من که کار بدی نکرده ام. صرفاً اگر کسی این تصویرها را نگاه کند خواهد خندید و فکر خواهد کرد من از حضور آن دوربین خبر نداشته ام، پس بدون رودبایستی جوش هایم را فشار داده ام یا مثل دیوانه ها چیزهایی گفته ام که او نمی شنود و نمی داند دیالوگ های من بوده اند. هر بار به خودم می گویم که مهم نیست. چراکه از میان تک و توک دفعاتی که حواسم را جمع کرده و با آگاهی به آن اتاقک پا گذاشته ام، زمان هایی بوده که نتوانسته ام تحمل کنم و بعد از چند ثانیه به دوست عزیز بیست ساله ام چسبیده ام.

اما نتیجه ی حضور آن چشم بدجنس و سیاه، با این که نتوانست رفتار تنهایی های من را در فضایی بسته تحت تاثیر قرار دهد، باعث اتفاق عجیب تری شد… معذب بودم. معذب بودم و نمی دانستم چرا. جلوی آینه ی دستشویی خانه ی خودم. جلوی آینه ی دم درِ خانه ی دوستم. جلوی آینه ی اتاق پرو یک مانتو فروشی، جلوی آینه ی گریم، جلوی آینه ی کوچک رژ گونه ام، و جلوی دیواری آینه ای، که کنار میز ناهارخوری خانه ی یکی از دوستانم قرار دارد، و از آن به بعد پشت به آن می نشینم تا از شر نگاه های خودم در امان باشم. و همین بار آخری که دور آن میز غذا می خوردیم، نگاهم به دوست دیگری که روبروی من نشسته بود افتاد، که در فاصله ای که دیگران سر گرم حرف زدن بودند، پوست دماغش را کشید، اخم عجیبی کرد، لبهایش را کمی جمع کرد، و حالت خنده داری به خودش داد که تصور او بود از نهایت جذابیت و دلربایی اش. او بود که رو به آن آینه نشسته بود.

اما من، من که سال ها اطمینان و صداقتم را روی آینه ای سرمایه گذاری کردم که بعد از بیست سال با چشم سیاه و کریهی به من رکب زد، و باعث شد به مسخره بودن خودم و دنیای یواشکی ام پی ببرم، و من را در چشم خودم به یک احمق ظاهربین تنزل داد… حالا جلوی تمام آینه های دنیا معذبم، عضلاتم منقبض است، بدون این که بخواهم سعی دارم سنگین و موقر باشم، و کمتر خودم را نگاه کنم… جز یکی. همانی که به اصالت هر آن چه که شاید هم ایراد من بود گند زد: خود کذایی اش.

Oct 25 10

هر سی ثانیه

by ترانه علیدوستی

نمی دانم اولین بار به فکر چه کسی خطور کرد که چراغ های رهنمایی سر چهار راه ها بهتر است ثانیه شمار داشته باشند. اما حدس می زنم دلیلش این بوده که آدمیزاد پشت فرمان که نشسته تکلیف خودش را بداند. وقتی از دور به چهار راه نزدیک می شود بتواند حدس بزند که تا رسیدنش به تقاطع آیا چراغ سبز می ماند یا خیر، و آیا بهتر است به نیش ترمزی اکتفا کند یا اینکه باید قید رد شدن را بزند و با آرامش بایستد. پشت چراغ قرمز بداند که چقدر باید معطل شود و در نتیجه گوش به زنگ باشد که از کی دنده را جا بیندازد که وقت بقیه تلف نشود، یا این که اصلا ترمز دستی را بالا بکشد و با خیال راحت لحظه ای سرش را تکیه دهد و چشمانش را ببندد و نفس عمیقی بکشد.

فلسفه ی این که برای هر وضعیتی شمارش معکوسی وجود داشته باشد یحتمل این است که نسبت به فرصت ها و محدودیت های خودمان آگاه باشیم و با درایت و تمرکز بهترین استفاده را از آن وضعیت بکنیم. این همان چیزی است که آدمیزاد به آن می گوید: تکلیف خود را دانستن.

نزدیک به نیم ساعت است که مانده ام پشت چراغ یکی از چهار راه های شلوغ مرکز شهر. تا چشم کار می کند بدنه ی آهنی ماشین ها را می بینم و چراغ های ترمز شان را. و دور تر از همه چراغ راهنمایی را که پشت هم برای خودش سبز و قرمز می شود و ما همین طور سرجایمان می مانیم و فقط مدت ها بعد از سبز شدنش یک تکانی می خوریم و قدمی جلوتر می رویم. چراغ، از آنهایی نیست که با اولین نم باران قاطی می کند و شماره هایش پس و پیش می شوند یا حروف بی معنی po روی آنها نقش می بندد، یا که اصلاً از کار می افتد و ماشین ها در هم گیر می کنند و مردم خودشان باید واسطه شوند برای نجات خودشان. خدا را شکر سالم است. فقط عادلانه نیست. سبز بودنش سی ثانیه طول می کشد و قرمز بودنش صد و هشتاد ثانیه. شاید هم عادلانه هست. شاید آن بیچاره های دیگر، مسیر به مراتب بدتری را پشت سر گذاشته اند و این آنها را محق می کند که هر سی ثانیه یک بار، صد و پنجاه ثانیه بیشتر از ما فرصت رهایی داشته باشند.

به هر حال من تا حالا دورتر از آن بودم که بتوانم اعتراضی به وضع داشته باشم. حالا که فقط چند ردیف ماشین مانده تا به چهارراه برسم، حواسم بیشتر به چراغ است و کم کم دارم انتظار را احساس می کنم. می توانم افسر ریزه میزه ای را ببینم که کنار چراغ ایستاده و برای ماشین ها دست تکان می دهد. عینکی است و نمی توانم حدس بزنم کجا را دارد می پاید. اما حرکت دست هایش بیش از این که راهنمای راننده هایی باشد که حواسشان به هیچ چیز نیست غیر از آن شماره های معکوس، شبیه دست تکان دادن و آرزوی موفقیت برای ماست.

سبز است. شکی نیست که سبز است. شکی نیست که من این بار هم به رد کردن چهار راه نمی رسم. در عین حال شکی نیست که دفعه ی بعدی رد خواهم شد. دفعه ی بعدی، یعنی صد و هشتاد ثانیه به علاوه ی ده ثانیه ای که از سبز بودن چراغ باقی مانده. همان طور که گفتم “تکلیف روشن” اگر هیچ فایده ای برای انسان نداشته باشد، دست کم خراب شدن اعصاب او را به تعویق می اندازد. پس با تک رقمی شدن شماره ها دنده را خلاص می کنم، آماده ی این که به فاصله ی یک یا دو ردیف ماشین پشت چراغ بمانم پایم را مماس با ترمز نگه می دارم… تا این که واقعه ای پیش پا افتاده و غیر منطقی تمام معادلات را بر هم می زند: چراغ سبز روی عدد 3 ثابت می ماند.

پایم را ناگهان از روی ترمز بر می دارم و نزدیک است بزنم به ماشین جلویی، این جاست که می فهمم جلویی متوجه فرصت دوباره ای که به ما عطا شده نیست. بوق می زنم، چشم می دوانم تا افسر را پیدا کنم، شاید بفهمم که آیا اوست که چراغمان را سبز نگه داشته است؟ و آیا اگر اوست که چراغمان را سبز نگه داشته، قصد دارد چقدر به ما فرصت بدهد؟ دستش روی کلید هست یا نه، دستش به سمت کلید می رود یا نه؟ وقت نمی کنم که ببینم، پشت سری من هم برای من بوق می زند. پایم را می گذارم روی گاز، یکی از بچه هایی که گل و دستمال کاغذی می فروشند محو شمردن پولهایش شده و راه را بسته، دیر می فهمد که باید بپرد عقب. می پرد. به من فحش می دهد. دختر و پسر جوانی آرام و دست در دست از روی خطوط عابر می گذرند، در حالی که چراغ ما سبز است، هنوز سبز است… این 3 تا کی می ماند؟ تصویرها اسلوموشن می شوند و کش می آیند، استرس نرسیدن به چراغ سرم را داغ می کند، مثل جلویی ها و عقبی ها، دستم را می کوبم روی بوق، نگه می دارم، دختر بر می گردد و صورتش را مچاله می کند و بی آنکه دست از دست پسر بیرون بیاورد می گوید:”وااای…مرض!” چشمانم سیاهی می رود و سرم را از شیشه بیرون می کنم و فریاد می کشم:”خفه شو!” پایم را چنان روی گاز فشار می دهم که ماشین از جا کنده می شود، می پیچم جلوی یک راننده ی عاصی دیگر و او را پشت چراغ جا می گذارم و نفسی می کشم از ناباوری این که رد شدم.

این کارها را من کردم. منی که تا قبل از این محترمانه پذیرفته بودم که چراغ، چراغ است، سبز و قرمز می شود و ما تابع آن هستیم. فکر کردم شاید بهتر بود آدم تکلیف خودش را نداند، تا این که فکر کند می داند و در آخرین لحظه اتفاقی خلاف روال او را تبدیل به کسی کند که از مدنیت خودش، این قدر دور است. اگر می شد که چراغ ها ثانیه ها را نشمارند، یا اگر می شد تنها به ریاضی آن ها اطمینان کرد، و تبدیل شدن 3 به 2، و 2 به 1 و بعد 0 در یک شمارش معکوس، چیزی نباشد که بتوان خلافش را ثابت کرد…

پی نوشت: دوستی داشتم که با یکی از این تورهای مسافرتی، همراه با هم وطنان بسیاری به آنتالیا رفته بود. ده روز اقامت در فلان هتل، همراه با صبحانه و ناهار و شام و نوشیدنی رایگان و نامحدود، فلان تومان. رایگان و نامحدود… یعنی هرگاه خواستید چیزی بخورید یا بنوشید، فقط اعلام کنید. دوستم می گفت که بعضی از هم وطنانمان هر بار به جای سه نوبت نوشیدنی می گرفتند و می گذاشتند توی اتاقهایشان. خیلی بیشتر از آن مقداری که فرصت نوشیدنش را داشتند. آخر هم همه را گذاشتند توی اتاق ها و برگشتند خانه. چرا؟

Oct 25 10

هر جا می ری صدای رادیوش می آد

by ترانه علیدوستی

چند دقیقه مانده به شش صبح، توی ترافیک سنگین اتوبان نیایش به سمت شرق، روی صندلی عقب – همان طرفی که آفتاب بهش می تابد- مچاله شده ام. توی ماشین هیچکس هنوز بیدار نیست به جز راننده که صبح ها حوصله ی فحش دادن به ماشین های دیگر را ندارد.

از همه سر حال تر و شادتر خانم و آقای توی رادیو اند. خندان و خوشبخت نوبت را از هم می گیرند. می توانم چهره هایشان را ببینم که نشسته اند پشت یک میکروفن و در قاب آن شیشه ای که بین آن ها و باقی دنیا وجود دارد، حرکت نوبتی کله هایشان به سمت میکروفن شبیه یک جور رقص نشستنکی است.

دیشب هم به خوابم آمدی. مثل بیشتر اوقات مهمانی بودی که از راه می رسید. و من هم مثل همه ی آن اوقات خانمی می کردم و سکوت. احترام نگه می داشتم و سرم را به کاری گرم می کردم. تو اما خودت را نشانم می دادی. هر بار یک جور. وادارم می کردی نگاهت کنم.

خانم توی رادیو با صدای خیلی بلندی پشت سر هم صبح به خیر می گوید. یک بار به باباها که دور از خانه اند و دارند می روند سر کار، یک بار به مامان های خوب و زحمتکش، یک بار به کوچولوهای گلی که سال تحصیلی را تازه آغاز کرده اند، یک بار به پدر بزرگ ها و مادر بزرگ های سحرخیزی که توی صف نان هستند یا توی پارک و الهی که سایه شان صد و بیست سال از سر نوه ها کم نشود.

می آمدی، بی تاب و شلوغ. فرصت نمی دادی. پشت هم حرف می زدی، با همه. تند و تند سرت را می چرخاندی و موهای سیاهت گردنت را دور می زد و می ریخت یک ور دیگر. جوری می نشستی که انگار هر لحظه از جا می پری. جوری می ایستادی که انگار هر لحظه شروع می کنی به دویدن. دست می کشیدی روی گونه هایت که برق می زد از سرخی هیجان. خنده ات را رها می کردی و این تنها صدایی بود که از خنده ی خودم بلند تر به نظرم می رسید. مجسمه ی یک زن راضی. یک زن قوی. زنی که به هر چیزی و هر کسی فکر نمی کند. زنی که نگران نیست. بیخودی خطر حس نمی کند، بیخودی نمی ترسد. نمی ترسد؟

سرم را به شیشه تکیه می دهم و نمی دانم چرا تمام صداهایی که مشوشم می کنند، تمام صداهایی که دلم را شور می اندازند، زنانه اند… آن صدایی که توی بیمارستان همراه مریض را پیج می کند، آن صدایی که از پشت تلفنم به من می گوید “برقراری ارتباط با مشترک مورد نظر امکان پذیر نمی باشد”، آن صدایی که توی فرودگاه به من می گوید که برای آخرین بار از من می خواهد به گیت پروازم مراجعه کنم، صدای خنده ی شادمانه ی تو آن طور که لوس حرف می زنی، یا این زنی که توی رادیو نشسته و با شور و تمنا می گوید بیا و امروز صبح، همین حالا، نفس عمیقی بکش و بگذار اولین روز هفته ات را با یک “خدا را شکر”، با یک لبخند به کنار دستی ات، با یک آرزوی خوب شروع کنی.

شنیده ام که بیشترین خودکشی ها ساعت های اول سپیده دم اتفاق می افتند، و در روزهای اول هفته.

مدت هاست که به جای همه ی این صداها چهره ی تو را می بینم. تویی که راضی و خوشحالی و نمی دانم از من چه می خواهی که شب ها سراغم می آیی. زن شادی که بابت شادی اش به من فخر می فروشد. بابت هنر زنانه اش که هموار کردن راه های رضایت و بقاست، و این که این را به من سرکوفت بزند. منی که نمی توانم هر لحظه که دلم خواست از دری وارد شوم و همه را به تحسین وادارم، نمی توانم خودم را هر وقت که خواستم پیروز جا بزنم. منی که برایم نبردی در کار نیست. و تو شکل آن زنی هستی که دوست ندارم باشم. خودم هم شکل آن زنی ام که هرگز در بیداری نبوده ام؛ خویشتن دار و صبور. تو آن دختر خوش تیپ و پولدار مدرسه ای که ته کلاس قاطی نوچه هایش می نشیند، من آن بی دست و پای ردیف دومی که از سر راهت کنار می رود و با کمترین قضاوت تو زیر گریه می زند و می رود سراغ مامانش.

دیشب اما جور دیگری آمدی. خانه ام را بهم ریخته بودم تا جور دیگری بچینم. و به چشمم اسباب و اثاثم مدام زیادتر می شدند. آمدی و گوشه ای نشستی. من هم هول هولکی سلام و علیکی کردم و پشت کردم به تو و قایم شدم لای وسایلم. صدایم زدی و جلو آمدم و دستم را گرفتی و گفتی:” ترانه جان، از دیدن من خوشحالی؟”

گفتم:” ای وای، چه حرفها… قدم روی چشم من گذاشتید که آمدید…” شلوغ نبودی و نمی خندیدی و نگاهم می کردی:” مطمئنی ترانه جان؟” سر تکان دادم و سرم را گذاشتی روی پایت و باورم نمی شد و دست کشیدی روی سرم. گمانم گریه می کردی. زیر لب گفتی :” نگران نباش. من می روم.”

و از در رفتی بیرون.

نمی دانم از جور دیگر دیدن تو خیالم راحت تر است یا معذب ترم. نمی دانم خوشحالم که فهمیدی دوستت ندارم یا ناراحتم چون نمی خواستم گریه ی تو را ببینم. تو، زنی که نمی خواهم باشم چون همیشه فکر کرده ام چیزی جز صدای خندانی که مشوشم می کند نیستی. تو، زنی که نمی خواهم باشم چون ته دلم می دانستم صدای خندانت دروغگوست.

آفتاب گرم تر شده و ماشین کمی هوا گرفته و کله ی زن توی رادیو دیگر مثل قمری جلو و عقب نمی رود اما صدایش هنوز دارد خواب ماها را توی این ماشین به هم می زند. راننده دارد بد و بیراه گفتن زیر لبش را شروع می کند و من به فکر تو ام که گفتی نگران نباشم، چون می روی. آن لحظه ای که درکم کردی. وقتی سرم روی پایت بود و نوازشم می کردی. یا وقتی بلند شدی و وسایل به هم ریخته ام را نگاه کردی. یا آن وقت که تا دم در رفتی… کجا بود که این را گفتی؟ چرا به نظرم می آید که این را گفتی؟ اصلا گفتی؟ راستش را بگو… اذیتم نکن… می روی؟

عنوان از شعر “علی کوچیکه”. فروغ فرخزاد

Oct 25 10

زخم

by ترانه علیدوستی

هر آدمی عادت های بدی هم دارد. من عادت دارم پوست دور ناخن های دستم را بکَنم. تقریباً از چهارده سالگی اصرار عجیبی به این کار دارم. اول از شستم شروع می کنم. آن قدر انگشت سبابه ام را روی شستم می کشم تا احساس کنم نقطه ی خشکی را کشف کرده ام. بعد ساعت ها، مشغول هر کاری که هستم –اغلب حتی وقتی با همان دستم مشغول کاری هستم- با ناخن با آن بازی می کنم. بالاخره یک وقتی ور می آید. بالاخره یک وقتی خون می افتد. اوایل یک وقت هایی درد هم می گرفت، حالا دیگر نه. بعد یک وقتی زخم خشک می شود، آن وقت مجبورم زخم را بکنم… و این ماجرا ده- یازده سال است که ادامه دارد.

راه های زیادی رفته ام تا بتوانم جلوی خودم را بگیرم. مدتی دست کش دستم کردم. مدتی چسب زخم روی شستم زدم اما به خودم که می آمدم می دیدم چسب را تکه پاره کرده ام. یک بار موفق شدم یک ماه کاری به انگشت هایم نداشته باشم. اما عادتش برگشت. اطرافیانم هم همیشه سعی کرده اند با تاثیر گذارترین جمله هایشان انقلابی در عادت انگشت هایم به پا کنند.

پدرم همیشه می گوید:” ول کن اون بدبختو… انقدر گیتار نزن!” یک وقت هایی از اتاقی دیگر داد می زند:” نکَن!”

مادرم مدتی هر جا می نشستیم می گفت:” دستتو بده من! (من زیر لب غر می زدم) نگا کن فلانی. ببین با دستش چیکار کرده. هر کی ندونه فکر می کنه دستت سوخته. می فهمی؟ یه دختر جوون دسته گل که هر کی دستاشو نگا کنه حالش به هم می خوره.”

الان یک جورهایی نا امید شده. فقط گاهی می گوید:” مامان جان، عزیزم…”

برادرم از صدای خفیفی که این عمل معروفم می داد متنفر بود. گوشش را می گرفت، داد می زد:” اه! خب پاشو برو اون ور… هی خرت خرت… چندشش می شه آدم.”

یکی از دوستانم کاری به کارم ندارد، چون در عوض اجازه دارد جلوی من با جوش های صورتش ور برود. کاری که بقیه اجازه ندارند جلوی من بکنند.

همکارانم معمولاً می گویند :” با این دستت کار داری شما!” یا “نوبتش که برسه می گن از دست یکی دیگه استفاده کنین، ایشون به زیبایی شناسی کار لطمه می زنه.” یا “تو حق نداری زحمت های ما رو هدر بدی و توی پلان ما گند بزنی.”

یک مدت همکاری داشتم که خیلی به ناخن های همه دقت می کرد و می دانستم سختش است با کسانی که دستشان کج و کوله است ارتباط برقرار کند. برای پایین نیامدن اعتماد به نفس خودم هم که شده یکی دو هفته تحمل کردم. اما اعتماد به نفسم که بالا رفت دوباره شروع شد. حتی یاد گرفته ام با این موضوع شوخی کنم. وقتی آدم ها می پرسند:” آخه چرا این قدر می کنَی؟” می گویم:” می خوام به نفت برسم.”

اوایل این طور نبود اما حالا دیگر می دانم که همه راست می گویند و دست های من دیگر دست های زیبایی به حساب نمی آیند. در نتیجه هر جا که می نشینم، به خصوص اگر همراه کسانی باشم که کمتر می شناسندم، شستهایم را توی مشتم می گیرم. اگر مشغول خواندن چیزی باشم، شستم را می گذارم زیر یکی از صفحه هایی که در دست دارم. سینما که می روم دستهایم را توی جیبم نگه می دارم تا چراغ ها خاموش شوند. بعد آنها را می آورم بیرون و وقتی غرق تماشا می شوم –روی هم رفته هر وقت به چیزی دقت می کنم یا فکرم مشغول است- آن قدر در لذت این اعتیاد غرق می شوم که نمی فهمم زمان چطور می گذرد…

گاه گداری که خودم هم از خودم و هر کس که به من پیله می کند دلخورم، توی دلم می گویم با انصاف ها، این چیزی که همه در مسخره کردنش یک صدا هستید، این چیز بدی که برای دور کردنش از من مسابقه ی تاثیر گذاری با هم می گذارید، این ناتوانی و ضعفی که دارم و می دانم که دارم و شما با دست و دل بازی آن را به رخم می کشید، زخم من است. زخم!

یک بار یک نفر حرف خیلی درستی بهم زد. جمله ی ساده و در ظاهر پیش پا افتاده اش را بارها در شرایط مختلف و فراتر از موضوع انگشتانم به یاد می آورم. گفت:” ترانه جان، یا یه روز دیگه این کارو نمی کنی، یا تا ابد این کارو می کنی.”

تنها واکنشی که هنوز هم به این جمله دارم سکوت است. آن یک روزی که آدم دیگر یک کاری را نمی کند، آن روزی که یک چیزی مثل میوه ی رسیده از سر آدم می افتد، روزی که بالاخره آدم آمادگی این را پیدا می کند که چیزی را ترک کند بعضی اوقات دیر می رسد. و تو زخم تر و زخم تر شده ای.

Oct 25 10

بدرقه

by ترانه علیدوستی

من بدو بدوی روزهای آخرم. عجله لحظه های آخر، برای رسیدن به کارهایی که خود مسافر وقتشان را ندارد.

من خرت و پرتهایی هستم که نباید از قلم بیفتند. دو دست لباسی که خشکشویی مانده اند. سی دی نرم افزار های مختلف همراه با فونت فارسی. غیر از مدارک اصلی، یک دفترچه تلفن چاق و چله. چند بسته ی قرمز زعفرانم، و پسته هایی که با سلیقه کنار هم چیده شده اند. همان ها که سنگینند، اضافه بارند. همان ها که مسافر را کلافه می کنند.

من دیدارهای شتاب زده ی آخر آشناهای دور و نزدیکم. که پشت سر هم میایند و زود می روند که مزاحم نباشند. خداحافظی هایی که گاه از سر وظیفه اند و گاه سخت تر؛ با لبخند های کش آمده و آرزوی موفقیت.

من خانه تکانی آخرم. نگرانی این که چیزی جا نمانده باشد. گلدان هایی که باید از خانه بیرون برده شوند. یخچال و فریزری خالی هستم که در و پیکرش باز است تا یخ ها آب شوند و بشود آن را از برق کشید. آن چند لیوان نیم خورده ی چای هستم که گذاشته شده تا دم آخر شسته شود.

من یک یادگاری کوچکم. یادگاری کوچکی که کلی برایش فکر شده تا به درد بخور باشد. جاگیر نباشد. مسافر آن را بپسندد. و بداند دوستان خوبی دارد.

یک باک پر از بنزینم، در جاده فرودگاه. دبنال تابلوهایی که دیگر نیستند و راهی که ممکن است مرا گم کند، اما نمی کند. هیچوقت نکرده.

من یک دوربین عکاسی دیجیتالم که باتری اش تازه عوض شده، آماده ی ثبت کردن بهترین خاطره ها. بانمک ترین عکس ها. خنده دار ترین و گریه دار ترین اتفاق ها. تهدیدی برای هر کس که اشکش زودتر در بیاید.

من یک عکسم… عکس دختری که پشت شیشه ایستاده و از نگاه مسافری که قدم های آخرش را تند تر بر می دارد، کوچک و کوچک تر می شود.

من انتظار آن تماس اول هستم و با خبر شدن از سلامتی. انتظار همیشگی رسیدن یک ای میل. انتظار ابدی تعطیلات ژانویه، یا نوروز.

من، زندگی من، یکfolder است. حاوی folder های کوچکتر. با اسم های زیاد. سرشار از تولد و عید و تابستان و زمستان، کیش و تنکابن و لواسان و اصفهان، پروژه های مختلف، سال های مختلف، آدم های مختلف… مسافرهای مختلف.

من تمام آن چیزی هستم که جا می ماند؛ یک عکسم… یک عکس کوچک پرسنلی که ته یک کیف پول، یا لای کاغذ ها و پاکت های چند ساله ی توی کمد، هر روز کهنه تر می شود. یک فلاش بک. یک یاد آوری. یاد آوری این که همه چیر خوب است. این که پشت سر پل هایی وجود دارد و می شود با امید به راه پیش رو چشم دوخت. این که مسافر تنها نیست. گذشته ای دارد. بهانه ای برای دلتنگی های مرسوم… پرتره ای مهربان از دوستی که می خندد. دوست وفاداری که هر روز قدیمی تر می شود، و در انتظار ابدی اش پشت آن شیشه، ساکت و صبور، روز به روز لبخند زدن را بهتر می آموزد.

پی نوشت: ممنونم از س.م، به خاطر یک folder برادریِ بی کم و کاست. سفر سلامت.

Oct 25 10

افسانه آه

by ترانه علیدوستی

“از من بشنو که زن اینجوریه. به خصوص، صد دفعه بدتر اگه مادر هم باشه. دلخوریا همه به کنار، حق و ناحقم اصلاً حرف حالای من نیس… ولیکن اگه غصه ش شد، اگه نشست یه گوشه فکر و خیال کرد… اگه دلش شکست، احیاناً آه کشید، خدای نکرده، خدای نکرده همون لحظه مرغ آمین بالای سرش پر زد… وای از اون روز.”

مادر بزرگم بغضش گرفت. پک محکمتری به سیگارش زد. دود را با نفس عمیقی تو داد و چند بار پلک زد:” من تو رو یه جور دیگه ای دوس دارم. می ترسم. نگرانتم. قربون اون لب و لوچه ت برم که وقت دنیا اومدنت شکل ماهی بود… می ترسم که مادرت دلش بگیره، نخواسته آهی بکشه و مرغ آمین همون موقع تو آسمون باشه. نمی خوام اون روزو ببینم. نمی خوام ببینم که بچه مو آه مادرش گرفت. ما زنیم. وای اگه دلمون بسوزه. خدا به سر شاهده از همین یه چی می ترسم. همیشه اینو یادت باشه. خودتم دیگه قاطی زنایی. یه وقتی آدم نیتش این نیس، نمی فهمه و دست خودش نیس و آه می کشه…”

اشک های مادربزرگم نچکید. چشم و ابروی مشکی و پیرش را نگاه کردم. لبهای باریکش را. صورت سبزه اش را. سیگار لای انگشت هایش. مادربزرگ شیر زنم، با آن ته لهجه ی دلبرانه ی شیرازی، و آن دل پر.

داستان، داستان خیلی وقت پیش است. وقتی که من و مادرم با هم قهر کرده بودیم. و او که بزرگوارانه هیچوقت به خود اجازه دخالت در این مسائل را نمی داد، از ترس مرغ آمینش صدایم زده بود تا این ها را بگوید.

این روزها چیزی شبیه به سنگ توی دلم گیر کرده. درد نیست، غصه هم شاید نباشد. آن چنان عذابم هم نمی دهد. هر از گاهی یادش می افتم و سنگینی اش را از نو حس می کنم. نفس می کشم. مواظبم سر خود نشود و به دردم نیاورد. موفق هم می شوم.

این روزها مدام یاد آن حرف های مادرم بزرگم می افتم. یاد آن لحظه ی کوتاهی که بعد از جمله ی آخرش خیره نگاهم کرد. با یک خواهش دردمندانه ی تاریخی. با یک وصیت شاید، برای مادرم و خاله هایم و دختر خاله هایم و من و هر آن زنی که از برکت حضور او پا به این دنیا گذاشته بود. وصیتی که روی چشممان بگذاریم و دنیا را از خطر دلِ سوخته مان حفظ کنیم. خطری که نمی شناسیم. جوانیم و نمی دانیم. از عاقبت شکستن دلمان بی خبریم. باید آگاه باشیم. ما اینجوری هستیم، ما زنیم.

صد بار از صبح تا شب چشم هایم را می بندم. آب دهانم را قورت می دهم. و توی دلم می گویم: چه خرافاتی هستی چه نیستی، چه به قدرت ذهن معتقدی چه نه، چه فکر می کنی عقوبت گناهانمان در همین دنیا گریبانمان را می گیرد یا به دنیایی پس از این محول می شود، چه اهل مراقبه و پاک سازی روح و رسیدن به کمال و بی نیازی هستی، چه لائیک، چه ماتریالیست… کاری به این ها نداشته باش. فقط بابت احتمال ناچیز نقش داشتن آشوبی که در دل داری، در حال و هوای آنها که می شناسی… بابت احترام به چند نسل حضور مؤثر چنین حقیقتی در زندگی زنانی که از آنها به وجود آمده ای… بابت این ترس، این وحشت که نکند هویت زنانه ات – همانطور که از روز ازل در اسطوره های بسیاری نماد قدرت و تاثیر گذاری شگفت انگیزی در سرنوشت بشریت بوده- واقعاً بتواند بسوزاند… ببخش.

Oct 25 10

سؤال

by ترانه علیدوستی

گمان می کنم بیشترمان اگر سریال های مختلف شب های رمضان را نبینیم، دست کم در جریان داستان های آنها هستیم. بس که هر روز این و آن درباره شان حرف می زنند و آنهایی که دیده اند برای آنهایی که ندیده اند تعریفشان می کنند.تحلیل ها و قضاوت های مردم درباره ی ماوقع مجموعه ها برای من شنیدنی است. البته اغلب پیش بینی پذیرند. چون مایه ی همه ی این داستان ها بابت مناسبتشان، آموزه های اخلاقی و تقابل خیر و شر و تحول گمراهان است. به همین دلیل هم خوب و بد در آنها طبقه بندی مشخصی دارند.

در مجموعه ی “روز حسرت” به کارگردانی سیروس مقدم (که از شبکه ی اول پخش می شود) پسر خوش قیافه و سر به راهی از خانواده ای بسیار مبادی آداب، عاشقانه با دختری –که فکر کنم در همان خانواده بزرگ شده- ازدواج می کند. تازه عروس و داماد در راه ماه عسل تصادف می کنند و دختر فلج می شود. همه از جمله خود پسر، او را مقصر فلج شدن زنش می دانند.یک سال بعد آن پسر به پیشنهاد دختری که سال هاست عاشق اوست جواب مثبت می دهد. مخفیانه با او ازدواج می کند. شب ها بر می گردد خانه و در سکوت کنار زن قطع نخاعی اش می خوابد. بعضی روزها به زن دومش سر می زند.

زن دومش برای او می میرد. همیشه منتظرش است. هر جور که او باهاش رفتار می شود باز هم چشمش برای او برق می زند. هیچکس را ندارد. همه ی شرایط او را پذیرفته. دلش هم برای زن اول شوهرش می سوزد. اما معتاد است. کوکائین می زند. یواشکی.

در قسمتی که دیروز پخش شد او طاقت نیاورد و رفت سراغ هوویش. مرد و زنده شد تا حقیقت را بگوید. گریه کرد. کمک خواست. معذرت خواست… در قسمتی که امروز پخش شد زن اول در کمال بزرگواری با او برخورد کرد و غصه هایش را توی دلش ریخت. به هیچکس چیزی نگفت. گله ای جزئی کرد و از شوهرش خواست امشب در اتاق او نخوابد. بعد شب تا صبح دعا کرد تا خدا از روی زمین برش دارد. و صبح مرد.

همه ی اینها در حالی اتفاق می افتاد که زن دوم (بعد از سه روز که خود من شاهدم چقدر منتظر عشقش بود و چشمش به در و دیوار پوسید و او نیامد و در این فاصله با خودش مبارزه کرد تا طرف کوکائینش نرود) نیمه شب تک و تنها از خواب پرید و رفت در خانه ی ساقی اش، خواهش و تمنا که در را رویش باز کند.

بقیه ی داستان را هنوز نمی دانم.

این وسط همه از پسره متنفرند. پسر بی وفا و بدقول. از طرفی زنش را فلج کرده. از طرفی فقط یک سال توانسته سر وقت بیاید خانه و کنار تخت همسرش بنشیند. همسری که مهمترین دلمشغولی اش به ناچار راز و نیز کردن است. حالا هم که زن گرفته. نمک نشناس. تا جایی که من دیده ام توی این قصه هیچکس این پسر بیچاره را بعد از افتادن در چنین وضع هولناکی پیش مشاور روان شناس نبرد، سعی نکرد اعصاب او را آرام کند. هیچکس به او عشق نورزید. غیر از همان دختر بد و کوکائینی.

قرار است در این ماه مبارک از این سریال چیزی یاد بگیریم. و معادله های آن هم قضاوت را برایمان تا حدی راحت تر می کند. اما من می خواهم این معادله را به هم بزنم. کنجکاوم قصه را جور دیگری بچینم و بفهمم در آن صورت تکلیف چیست؟

” پسر خوش قیافه و سر به راهی از خانواده ای بسیار مبادی آداب، عاشقانه با دختری ازدواج می کند. همان اول زندگی می فهمد که زنش مخفیانه کوکائین می زند. چیزی نمی گوید و آبروداری می کند. زن معتادش به جای اینکه به او برسد هر شب در احوالات نشئگی خودش سیر می کند. یک سال بعد دختر فلجی که سال هاست عاشق این پسر است (اما آن پسر بابت فلج بودن او هیچوقت نگاهش هم نکرده) به او پیشنهاد ازدواج می دهد. پسر می پذیرد و مخفیانه با او ازدواج می کند. زن فلج حاضر است تا ابد بی حرکت منتظر او بماند. پسر هر روز بعد از کار به او سر می زند، کنار تختش می نشیند و با او درد دل می کند، بعد بر می گردد خانه و در سکوت کنار زن نشئه اش می خوابد. زن معتاد که می بیند شوهرش خوشحال تر از قبل است به او شک می کند و ردش را می گیرد. می رود خانه ی هوویش. همه چیز را می شکند. پای فلج او را مسخره می کند… بعد می آید خانه و آنقدر گریه می کند و کوکائین می زند که دم سحر “اوور دوز” می کند و می میرد.”

حالا چه کار کنیم؟ چی یاد بگیریم؟ تکلیف ما با عرف های اخلاقی مان چه می شود؟ چه کسی بد است؟

هر کس بیشتر کوکائین می زند؟ یا هر کس عاشق تر است؟ یا هر کس بیشتر نیازمند عشق است؟

هر کس خودخواه تر است؟

چقدر راحت یک مثقال گرد سفید دادیم دست یک دختر تنهای عاشق، که از همه ی آن آدم ها فداکار تر است، تا نشود دوستش داشت.

لباس سفید به تن زن ناتوانی کردیم که دعا می خواند، تا سردی و ضعفش در ارتباطش را بپوشانیم و حق را بدهیم به او.

پسرک را جلوی زن دومش قلدر و بداخلاق کردیم، تا کسی نفهمد چقدر بدبخت است و دارد در خانه ی پدریش خفه می شود.

از شما خواهش می کنم قضاوت هایتان را، در مورد نسخه ی من از داستان بالا (نه خود داستان، بلکه خوبی و بدی آدمها و کارهایشان) برایم بنویسید.

فقط کنجکاوم. همین.

پی نوشت: نکته ی بسیار جالب “صدای امریکا” نگاه کردن ساقی داستان بود. که احتمالاً نمادی از گول خوردن توسط شیطان است.

Oct 25 10

شمایل مُنشی

by ترانه علیدوستی

منشی جوان است. سر و وضع مرتبی دارد. عموماً مقنعه به سر می کند، اما اگر شال به سر کند شال رنگی رنگی به سر می کند. ناخن هایش از آرایش و پیرایش مناسبی بر خوردارند و احتمالاً اگر فرصتی دست بدهد که به سر رسید یا دفترچه ای که او در آن چیز می نویسد و قرار ملاقات یادداشت می کند نگاه کنیم، می فهمیم که دست خط خوبی دارد و اینکار را با لطافتی بسیار حرفه ای انجام می دهد. اما این فرصت دست نمی دهد. ما هرگز سر رسید یا دفترچه ای که او در آن قرار ملاقات یادداشت می کند را نمی بینیم.
ما او را از وقتی می بینیم که شخصیت اصلی داستان، آن کسی که برایمان اهمیت دارد و نگران او هستیم، سراسیمه و منقلب وارد اتاق انتظار می شود، خشمگین به او نگاه می کند و می گوید:” آقای فلانی اینجاست؟”
اما او بدون عکس العمل خاصی، با صدایی که انگار هرگز امید به شنیده شدن ندارد می گوید:” تشریف ندارن.”
شخصیت اصلی، در اوج ناباوری ما کاری غیر قابل پیش بینی می کند… به سمت اتاق آقای فلانی قدم بر می دارد!
او بدون قصد خاصی، از روی وظیفه ای که بهش محول شده به فاصله ی دو قدم پشت سر شخصیت اصلی راه می افتد. شاید با همان صدای نشنیدنی بگوید:” آقا کجا؟” شاید هم نگوید.
شخصیت اصلی درِ اتاق را جر می دهد (می دانم که در را نمی شود جر داد… اما فعل دیگری برای کاری که او می کند به ذهن من متبادر نمی شود) و نفس نفس زنان به آقای فلانی چشم می دوزد.
آقای فلانی اما –که دروغ گفته بود که اگر شخصیت اصلی آمد بگویید من نیستم- بدجنسانه دارد با تلفن حرف می زند. با دیدن شخصیت اصلی، به شخص پشت تلفن می گوید:” بعداً باهات تماس می گیرم.” و گوشی را می گذارد.
نگاه پر غضب آقای فلانی، به منشی دوخته می شود. منشی به حرف می آید. با کدام صدا؟ همان صدایی که خودش هم امید ندارد کسی آن را بشنود:”نتونستم جلوشو بگیرم.”
فلانی سری تکان می دهد که بی ادبانه اش معنی “گمشو” می دهد. منشی خارج شده در را می بندد.
آقای فلانی و شخصیت اصلی با هم بگو مگو می کنند. به هم جواب های دندان شکن می دهند. موضوع دعوا، چه پول است چه ناموس چه سلامتی یک بی گناه چه غیره… آن دو به هر حال یک جوری در آن مقطع از قصه با هم کنار می آیند.

منشی وقتی از اتاق می آید بیرون پشت میزش می نشیند و به صداهایی که از اتاق آقای فلانی می آید گوش می دهد. نگاهش می افتد به شخص دیگری که در اتاق انتظار نشسته و زل زده به او. از خجالت رفتاری که با او شده آب می شود. تلفن پیش رویش زنگ می خورد. به دو نفر وقت ملاقات می دهد. بعد از رفتن شخصیت اصلی، نفر بعدی را می فرستد تو. بعد زنگ می زند به کسانی که باید قرارشان به آنها یاد آوری شود. یکی از آنها اعصابش را خرد می کند چون دفعه ی هزارم است که وقتش را پس و پیش می کند. گوشی را که می گذارد می رود آبدار خانه. برای خودش چای می ریزد. دو تا توت از جیب مانتویش در می آورد که به جای قند بخورد. زیر کتری را خاموش می کند که نسوزد. ماتش می برد به گوشه ی دیوار، جایی که آبدارچی بعد از جارو زدن خاک ها را یک گوشه جمع کرده . بخار چای را بو می کشد و گریه اش می گیرد. چون می داند هرگز در این روزگار نمی تواند نقشی بیش از این ایفا کند و معنی وجودی او به عنوان یک “شخص”، در کنار تصویر ما و فیلم ها و سریال ها و کتاب ها از یک “منشی”، از این حوزه که هیچ، از هیچ حوزه ی دیگری هم فراتر نخواهد رفت چون هیچکس هیچوقت از او و تصویرش توقعی بیش از این ندارد.

منشی شاید نمی داند که مشکل از مطب یا دفتر کار آنهاست… چون وضع شخصیت اصلی و آقای فلانی هم بهتر از او نیست.

Oct 25 10

بدون شرح

by ترانه علیدوستی

توی دکور خوش رنگ و لعاب و مدرن تلویزیون آن روزها، یک جور خاصی کج می ایستاد… انگار که بخواهد راهش را بگیرد و برود. اما قبلش حرفی را یادش می آمد و پا شل می کرد، یک دستش را می آورد بالا، انگشت اشاره اش را می گرفت رو به “عاطفه”، ابروهایش را می داد بالا، طوری که می رفتند زیر چتری های لخت و پر کلاغی موهای پرپشتش، سرش را تکان می داد و با توپ پر می گفت:” هر کاری می خوای بکن، ولی…” چند بار نرم و تند تند پلک می زد، صدایش را می آورد پایین و از ته گلو می گفت:” قهر نکن!” … بعد لبش یک کمی می لرزید، انگار بخواهد چیز دیگری هم بگوید… نمی گفت. سرش را با حرکت ریزی تکان می داد و نور روی موهایش برق می زد. سکوت می کرد. دستش را می انداخت. این پا و آن پا می کرد. شانه های پهنش را می داد عقب، نگاهش را از عاطفه می گرفت، می چرخید و می رفت.

ما هم می مردیم… می مردیم.

خسرو شکیبایی عزیز! از تو ممنونم به خاطر آن شانه های پهن، آن سر تکان دادن ها…
و عمری که برای ما صرف کردی.
از تو ممنونم به خاطر آن چهارشنبه شب ها، و آن جور خاصی که می گفتی: سبز.

خداحافظ