Skip to content
Oct 25 10

این همه روان نویس رنگی

by ترانه علیدوستی

آستین مانتوهای یک رنگمان را بالا می زدیم. شلوارهایمان را می بردیم می دادیم مادر هایمان تنگ کنند، روز بعدش هم پشت نیمکت ها درز پاچه های شلوار را جر می دادیم. در حد یکی دو سانت، که روی کفش معلوم باشد. سر کلاس، آدامسی را که توی روی معلم نمی شد جوید، دو ساعت گوشه ی لپمان قایم می کردیم. خطرناک ترین چیزها توی کیف هایمان پیدا می شد؛ دفتر خاطرات، شماره تلفن پسرها، عکس تولد دخترخاله ی بزرگترمان، بند و موچین… چیزهایی که هیچوقت توی مدرسه به دردمان نمی خورد و راه به راه ازمان می گرفتندشان، اما به کوله پشتی مان وزن دیگری می داد که با سرویس سوار نشدن و پیاده توی خیابان راه افتادن جور در می آمد. با ترکیب زیر ابروی پرپشت و ماتیک یواشکی. با صورت چرک بلوغ و آن دماغ بزرگش.
دوست نداشتن معلم ها هم تصمیمی بود مثل بقیه ی تصمیم ها. آزار دادنشان، مسخره کردنشان، سر کار گذاشتنشان. این ها هم مثل بقیه ی کارهای بد، از صاحبان آن دماغ ها بر می آمد. باید هم بر می آمد. مزاحمت ایجاد کردن در هر شکلش، از قوانین بی برو برگرد بلوغ است.
در طول دوازده سال تحصیلی، بارها مدرسه عوض کرده ام و حساب و کتاب اینکه تا به امروز چند صد معلم را تجربه کرده ام از دستم در رفته. عجیب اینکه اسم هایشان یادم هست. اما تصویری که از آنها جلوی چشمم می آید یک سری مانتوی بلند و مقنعه گچیست، که یا سیاه بودند یا سورمه ای یا قهوه ای. این سیاه ها و سورمه ای ها و قهوه ای ها را کنار هم می چینم، اما صورتهایشان را با هم قاطی می کنم. صورت هایشان، صداهایشان، دستهایشان. واضح است که همگی وقتی وارد می شدند حضور و غیاب می کردند و درس می دادند.بعد درس می پرسیدند. یک وقت هایی امتحان می گرفتند. ریتمشان یکی بود. تذکر دادنشان یک شکل. لبخندشان و اخمشان. وقتی کرم می ریختیم، یا به روی خودشان نمی آوردند و حتی صدای نطقشان قطع نمی شد، یا جیغ می زدند. واکنش هایشان واریاسیون های دیگری نداشت. این همه زن، همه بین سنین بیست و پنج تا شصت، از این همه نقطه ی شهر، با این همه شاگرد مختلف، معلم درس های مختلف… همه “یک” جور بودند. انگار ماهیت وجودیشان به این لباس و این اتاق و این شغل محدود می شد. لا اقل به چشم ما. انگار اگر معجزه ای می شد و صبح روز بعد ساختمان مدرسه غیب می شد، آنها هم دیگر نبودند. هیچ جای دیگری نبودند.
حتماً عمدی در کار بود. حتماً تصمیم داشتند هیچ چیز از دنیای شخصی شان دست این موجودات وحشی، سنگ دل و خبیث نیفتد. یادم هست که اگر اسم بچه هایشان را می پرسیدیم نمی گفتند. وانمود می کردند خانواده هایشان وجود ندارند. از خودشان نظری بروز نمی دادند. ابراز سلیقه ای در کار نبود. همین هم باعث می شد سال ها هدیه هایی که روز معلم می گرفتند، یک سری ظرف کریستال عین هم باشد. هر سوألی می کردیم که ربطی به کتاب درسی نداشت، چشم می دوختند به تخته. محض تنوع یکیشان پیدا نمی شد که چشم بدوزد به ناخن هایش، یا به زمین، یا به چشم ماها. تخته. فقط تخته.
حالا که فکر می کنم، شاید همین بود که حرص ما را در می آورد. و تحریکمان می کرد که اذیتشان کنیم. هم خودمان بخندیم، هم چیزی از آنها ببینیم؛ نگاهی، لحظه ای، حرفی که آن ها را از معلم زنگ قبلی و زنگ بعدیشان متمایز کند. بهشان خصلتی بدهد، رنگی بدهد که با آن بشناسیمشان. بتوانیم به عنوان تعدادی زن، مثل مادرهایمان، موضعی در برابرشان اتخاذ کنیم. ما آدم های نصفه و نیمه ی رشد نکرده ای که بدون موضع داشتن می مردیم، ماه ها توی آن اتاق های تنگ با این خانم ها زندگی می کردیم و غریزه مان، آن ها را هم مثل درز پاچه ی شلوارمان پاره می کرد تا فرقی بکنند.
چند وقت پیش با ماشین از خیابان خودمان می گذشتم. یکیشان را دیدم. یک سالی معلم زبانمان بود و مطمئنم از همان مدرسه ی سابق من بیرون آمده بود. پوشه هایش را گرفته بود جلوی سینه اش و سرش را انداخته بود پایین تا سوز به صورتش نزند. تند و تند می رفت. یک لحظه سرش را کج کرد تا به خیابان نگاهی بیندازد و از آن رد شود. بعد از سال ها صورتش را می دیدم. صورتی که دیگر نمی توانست توی ذهنم با بقیه قاطی شود؛ زن میانسالی که از سر کار بر می گردد، سردش است اما خوشحال از اینکه در راه خانه اش است، حواسش به رد شدن ماشین ها هست و روز به روز لای همان مانتو و مقنعه ها و جلوی همان نیمکت ها – که من و همکلاسی هایم سالهاست فراموششان کرده ایم- پیرتر می شود.
دو مورد… در این دوازده سال مدرسه رفتن، دو معلم بودند که دلم بارها برایشان تنگ شده. آن هم بابت لحظه های انسانی پیش پا افتاده ای که به کمکشان توانستم آن هارا بفهمم. توانستم به آنها فکر کنم. دوستشان داشته باشم یا لا اقل بپذیرمشان.
اولی خانم ن. بود. معلم پنجم دبستانم. فکر می کنم آن زمان چهل و دو – سه ساله بود. موهایش سیاه سیاه بودند و زیر مقنعه اش پف دار و کج می ایستادند. دندان هایش سفید سفید بود. قد بلندی هم داشت. شق و رق راه می رفت و کفش هایش همیشه پاشنه داشتند. خیلی خوش اخلاق نبود. با من بود، اما با بقیه نه. نمی دانم چرا. یک جور عجیبی همدیگر را دوست داشتیم. هر چقدر فضولی می کردم ناراحت نمی شد. به من گفته بود شوهرش آلمان است. پرسیده بودم چرا نمی رود پیشش. می گفت :” من اونجا را دوست ندارم، اون اینجا رو.” یک بار مریض شد و رفتم خانه اش. تنها زندگی می کرد. کتابخانه اش را نشانم داد. می گفت:” کتاب پونصد صفحه ای رو با یه دست می گیرم جلوم، با شستم ورق می زنم. چند ساعت!” بچه هم نداشت. حالا می فهمم که هیچ کس را نداشت. یک بار سر کلاس یواشکی گفتم:” خانوم، شما چه خواننده ای رو دوس دارین؟”
همانطور که رو به پنجره ایستاده بود و با دستهای به پشت قفل شده، بلوار دریا را نگاه می کرد ، خندید و جوری که هیچکس دیگر نشنود گفت :”ستار.”

بعدی هم خانم ن. بود. یک ن. دیگر. معلم ادبیات دوم دبیرستان. پوست روشنی داشت . صورتش شکل مردها بود. دستهایش هم خیلی بزرگ بودند. من و دوست شماره ی دو و سه (از داستان “قهرمان”) بهش می گفتیم “ن. کمانگیر”. چون دو کلمه که درس می داد یاد شاهنامه می افتاد و صحنه های آن را نه تنها تعریف، که بازی می کرد. گرم که می شد همه ی ما را یادش می رفت. به جای آرش، چنان تیر را روی کمان می کشید که آسمان را توی چشمش می دیدیم. یک بار همین طور که زده بود به صحرای کربلا و وسط درس یاد خاطرات کودکیش افتاده بود و دست های بزرگش را توی هوا تکان می داد ، گفت:” نمی دونم حکمتش چی بود که من، بچگیم انقدر عاشق این روان نویس رنگیا بودم. پشت ویترینا وای میسادم، دو ساعت سه ساعت اینا رو نگا می کردم. حالا با این سن و سال، هنوز دلم می ره. از این بچه ها خودکار می گیرم دفترو امضا کنم… می گن خانم قابل نداره. من هم بی تعارف می ذارم جیبم…” لبخندی آمد روی صورتش و رفت :” می رم خونه می چینمشون کنار هم… این همه خودکار و روان نویس… چهل تا، پنجاه تا. همه هم اینقدر یه گوشه خاک می خورن که خشک می شن. می گم فلانی، اینا امیال فرو کوفته س. گوش می دین؟ امیال فروکوفته. که سال ها تو دل تو بوده… شما ها از الان این چیزا رو بدونین.”

به یاد ندارم هیچ کدام از همکلاسی های من، هرگز به امیال فروکوفته ی خانم ن. خندیده باشند. یا او را اذیت کرده باشند.
حیف از این همه روان نویس که بی خودی خشک می شوند.

Oct 25 10

قهرمان

by ترانه علیدوستی

روی فرش پتو انداخته بودیم. سه تایی دراز به دراز افتاده بودیم رو به تلویزیون، پاهامان را هم، کنار هم گذاشته بودیم بالا روی میز زیرش. فیلم عاشقانه نگاه می کردیم. یک دیس ته چین مرغ خورده بودیم و تا پلکهامان می خواست بیفتد روی هم، وول خوردن دوست شماره ی یک چرتمان را پاره می کرد. ده روزی می شد که چشمش را لیزیک ( یا لازیک؟) کرده بود و قرنیه اش غافلگیر شده بود و بهش گفته بودند مدتی طول می کشد تا خودش را وفق دهد. یک روز تار می دید، یک روز نمی دید، یک روز دور اشیا سایه می دید و یک روز هر چیزی را دو تا می دید. حالا هم هی جا به جا می شد تا زاویه ی دید بهتری پیدا کند. یک بار هم قطره ریخت توی چشمش. من و دوست شماره ی دو هم غرق در دنیای قشنگ آرتیسته شده بودیم، با موانع و ناملایمات حسرت بر انگیز زندگیش.

آرتیسته چشمهاش قشنگ بود و خنده اش قشنگ تر. حرفهای بامزه می زد. عشقش زیاد بود. دلش که می شکست و اخم می کرد دوست داشتنی تر هم می شد. گریه اش که دیگر هیچ. قوی بود. تلاش می کرد. و با اینکه خوب می دانستیم سرانجام خوبی در انتظارش است، شکست که می خورد نگرانش می شدیم و آخرش که قهرمانانه بر مشکلات پیروز شد کیف کردیم. فیلم که تمام شد به هم نگاه کردیم و آه از نهادِ دخترانه مان بر آمد. دوست شماره ی دو چای ریخت و وقتی برگشت، فیلم دیگری از همان آرتیسته را گذاشتیم توی دستگاه.
بلند بلند بهش می گفتیم الآن این را بگو…خاک بر سرت! … الهی بمیرم… آخی… الآن برو دنبالش… نامه ی روی میز را بخوان!… احمق، اینوری رفت… . به ناخن های لاک زده ی دوست شماره ی دو نگاه می کردم و شست پایش که نا خود آگاه وقتی هیجان زده می شد جم می خورد. از آن بعد از ظهرهای ابری تاریک بود و کتری روی شعله ی گاز صدا می داد و دلم گرفته بود.
هوس “هَپی اِند” کرده بودم. هپی اند واقعی. دلم می خواست درِ آپارتمان دوستم ناگهان با صدای بلندی باز شود و آرتیسته که زیر باران تا اینجا دویده بود با موهای آب چکان بپرد تو، نفس نفس زنان بگوید: منو ببخش. دلم می خواست بعد از سالها انتظار و تنهایی، در حال شخم زدن مزرعه ای، ناگهان ببینم کسی که مدت ها بود فکر می کردم کشته شده دارد از دور می آید. دلم می خواست آدم بدی که حقم را خورده بود به سزای اعمالش برسد. دلم می خواست بروم روی پشت بام و خودم را پرت کنم پایین، اما در آخرین لحظه آرتیسته مچ دستم را بگیرد، توی چشمهایم نگاه کند و بگوید: تو بپری، من هم می پرم. دوست داشتم خودم را بیندازم جلوی گلوله ای که به سمت محبوبم شلیک شده. دوست داشتم صبح روز بعد از جنگ و خونریزی، آفتاب که می زند نوزاد تازه به دنیا آمده ام لبخند بزند. طلسمی بشکند. حق بر باطل پیروز شود. قهرمانی… معجزه ای… اتفاق خوبی بیفتد که تا این لحظه قرار نبوده بیفتد.

” اینو. خوابش برد.”
دوست شماره ی دو بود که با همان پای لاک زده اش لگدی به کمرم زد. فیلم دوم تمام شده بود. مجبورم کردند اینبار من چای بریزم. بلند شدم و کتری را از نو پر کردم و رفتم دم پنجره ی کوچک آشپزخانه. ترافیک سنگین بود و توی بزرگراه ماشین ها چسبیده بودند به هم. رگبار زده بود. افسر بیچاره ای، مثل لکه ی سفید ریزی لای ماشین ها گم و پیدا می شد. مردم توی هم گیر کرده بودند و بوق می زدند و معلوم بود هر ماشینی٬ یک کپسول ناسزای فشرده شده است.
“چه باروونی گرفت.”
“بهاره دیگه… الان قطع می شه.”
شماره ی یک و شماره ی دو آمده بودند ایستاده بودند پشت سرم. شماره ی دو گفت:” اِ . برفه انگار.”
گفتم:” نه بابا. به نظرت می آد.”
شماره ی یک گفت:” کو؟”
“اوناهاش… برفه به خدا.”
گفتم:” پس باد زده، داره از رو کوه می آد.”
شماره ی دو گفت:” می گه به نظرت می آد! اونجارو ببین.”
شماره ی یک گفت:” کجا رو نگا کنم؟”
“وا. چه می دونم؟ بیلبورد سیاهه رو ببین. جلوش دونه ها سفیدن.”
“می بینم.”
گفتم:” شاید تگرگه. هوا گرمه آخه.”
دوست شماره ی یک گفت:” باورم نمی شه.”
دوست شماره ی دو گفت:” آره. احتمالاً تگرگه. سوخت این کتری.”
دوست شماره ی یک گفت: “دارم می بینم.”
بر گشت نگاهم کرد:” دارم می بینم. باورم نمی شه…به خدا دارم دونه هاشو می بینم!”
پرید بغلم. غش غش خندید. دوست شماره ی دو رفت سراغ استکان ها. غرغر کرد و قوری را برداشت.
دوست شماره ی یک دوباره رو کرد به پنجره. موهای نرمش را برد پشت گوشهاش.گفت :” افسره رو می بینی؟”
گفتم:”بعله.”
دستش را کرد توی کیفش تا باز آن دوربین کذایی را بیاورد بیرون. اما یادش رفت دنبال چه می گردد. کیف را گذاشت زمین. استکان چایش را دادم دستش. توی چشمهاش آرتیست سفید پوشی، زیر باران بین ماشین ها می دوید.

Oct 25 10

دیدمت

by ترانه علیدوستی

توی آن عکس تو تاریکی
لاغر تر از حالا
چین های دور چشمت پیدا نیست
جمعیتی دورت را گرفته، با خودشان می برندت انگار
پشتت به عکس است، و موهایت
خیلی سیاه تر از حالا…
به گمانم از یخ کردن دستم بود که شناختمت.

Oct 25 10

آن انتظار آفتاب و گل

by ترانه علیدوستی

چند روز پیش رفته بودیم تجریش. بازار شلوغ بود و هوا خوب بود و شب عید بود و همان بوهای معروف می آمد و همه ی آن چیزهایی که فروغ فرخزاد گفته. ماهی فروش ها سرحال بودند و عطار و بقال خوش اخلاق و میوه فروش بلند تر داد می زد و سبزه و سنبل غوغا می کرد. باد سردی می آمد اما آفتاب چشم را می زد و کوهها حسابی معلوم بودند.
یک عالمه خرید کرده بودیم و سرخوش از اینهمه تحول راه افتادیم به سمت ماشین که سر کوه پارکش کرده بودیم. مادرِ دوستم آرام تر از ما می آمد و دوست تازه از سفر برگشته ام مدام از در و دیوار عکس می گرفت. عادت کرده. عید که می شود می آید ایران، می رود تجریش از مردم عکس می گیرد.
کنار میدان، روبروی فروشگاه کفش ملی، یک چادر موقت برزنتی برپا بود و بر فرازش پارچه ای پر پر می زد که روی آن نوشته شده بود: طرح استقبال از بهار.
دوستم را صدا زدم. همین چند روز پیش با دیدن بیلبوردی با همین جمله یک ساعت توی ماشین خندیده بودیم. بی خودی.
سرک کشیدیم توی چادر. میزی آنجا بود و یکی دو صندلی پلاستیکی. زنی با مانتو و مقنعه ی مشکی نشسته بود روی یکی از صندلی ها و ما را نگاه می کرد. شاید هم پشت سر ما را نگاه می کرد. شبیه کسی نبود که توی آن چادر مسئول چیزی باشد. شبیه کسی بود که منتظر اتوبوس بوده و پاهایش درد گرفته، یا از دیر کردن شوهر سر به هوایش ذله است و نشسته خستگی در کند. این پا و آن پا کردیم و پرسیدیم:” ببخشید، طرح استقبال از بهار یعنی چی؟”
بدون اینکه صورتش تکانی بخورد گفت:” ما پایگاه هستیم.”
من و دوستم بی حرکت به او چشم دوختیم و چند بار پلک زدیم.
گفت:” بچه ها می آیند اینجا، نقاشی می کشند، جایزه می گیرند، می روند.”
چند بار به زن، میز سفید، و زمین خاکی چادر نگاه کردیم. دوستم دوربینش را در آورد. بعد یک کمی فکر کرد، و دوباره آن را گذاشت توی کیفش.
وقتی به ماشین رسیدیم، نفسمان از سر بالایی و خنده بریده بود و محکم دلمان را گرفته بودیم و جلوی اشکهایمان را نمی توانستیم بگیریم. به این خاطر که زنی که پایگاه بود و از مستقبلین بهار بود و این کار را با نقاشی های نکشیده ی بچه های غیبی می کرد و به آنها جایزه نمی داد، به خودش یک نفر می گفت:”ما”.
اشکهایمان را که پاک کردیم مادر دوستم را دیدیم که بدون اینکه متوجه من و او و ماشین بشود دارد سر از دربند در می آورد.

عنوان از شعر “آن روزها ” – فروغ فرخزاد

Oct 25 10

سرفه

by ترانه علیدوستی

باید سه سال پیش بوده باشد. سه سال پیش، سر سیاه زمستان. بد مرضی گرفته بودم. لوزه هایم چرک کرده بود و به قول مادر بزرگم “نه اینجور!”. هر کدامشان شده بودند قد یک گردو. یک گردوی نشکسته.
پنی سیلین تجویز شده بود. پنج تا، روزی یکی. زدم. بدتر شد. رفتیم پیش پزشک دیگری. متخصص. گفت اوضاع خیلی خراب است. باید عملش کنی. نمی شد. دو هفته بعد سفر داشتم و باید می رفتم روی صحنه و دکتر می گفت تا آن موقع نمی توانی روی حنجره ات حساب کنی. قرار شد پنی سیلین ها ادامه پیدا کند. روزی دو تا، به مدت یک هفته. فقط می شد منتظر ماند و دید چه پیش می آید.
غذا نمی خوردم، چون رد شدن هر چیزی از راه گلو به شدت دردناک بود. حرف نمی زدم زیاد. بوی گندی پیچیده بود توی کله ام. بوی بد چرک. ساعت نه صبح می رفتم درمانگاه یک خیابان آن طرف تر، پنی سیلینم را می زدم. بر می گشتم خانه. سرم را یک جوری گرم می کردم که حواسم را از نگرانی هایم پرت کنم و از این حال بد. نمی توانستم. آینه را بر می داشتم و می رفتم جلوی پنجره. گلویم را نگاه می کردم. هیچ تغییری در کار نبود. هیچ بهبودی. نُهِ شب، دوباره می رفتم درمانگاه. عصبانی بر می گشتم. نفس عمیق می کشیدم. هیچ.
تا اینکه یک شب با وحشت پریدم از خواب. مدت ها بود این شکلی نصفه شب مادرم را صدا نزده بودم. دوید توی اتاق. گفتم نمی توانم نفس بکشم. دراز که می کشیدم لوزه ها از فرط ورمی که کرده بودند می چسبیدند به هم . سرم گیج می رفت از عصبانیت. گرسنه بودم، خیلی. نفسم بالا نمی آمد. می خواستم بخوابم، نمی شد. مادرم نگاهم می کرد و کاری از دستش بر نمی آمد. دو هفته ی دیگر اجرا داشتم. از سرما متنفر بودم و برف قطع نمی شد. زدم زیر گریه.
فردا صبح پدرم تا درمانگاه همراهم آمد. برف تازه قطع شده بود و احتمالاً تعطیل کرده بود کار و زندگی مردم را. آرام می راندیم روی آسفالتی که برف ها روی آن هنوز لیز و تازه بودند. مردم جا به جا ماشین ها را زده بودند کنار، پیاده شده بودند و به هم برف پرت می کردند. دوستشان نداشتم چون می خندیدند و پشتشان از برفی که توی یقه ی هم می کردند یخ می کرد. ماشین ها لیز می خوردند و راننده ها… خوشحال از این روز عجیب، به هم فحش نمی دادند و کسی عجله نداشت. روز قشنگی بود و همه یک نفر بودند و من یک نفر دیگر.
رادیو پیام حرف های قشنگ می زد. ترانه ای پخش می شد. پدرم گفت:” خدا بیامرزدش” نمی شناختمش. زمستون، تن عریون باغچه زیر بارون.
قیافه ی آن دو موجود زشت که راه حلقم را بسته بودند، هنوز خیلی خوب یادم هست.

چند هفته پیش، شب، دیر وقت، سوار ماشین شدم تا برگردم خانه. برف می آمد. ریز و تند تند. بزرگراه کش می آمد انگار و سکوتی که توی ماشین بود و پایی که نمی توانستم آنطور که می خواهم روی گاز فشارش بدهم، منگم کرده بود.
یاد لوزه های چرکی ام افتادم، که باید مال سه سال پیش بوده باشند. دو تا دایره ی سیاهِ بزرگ. سفت مثل سنگ. با لکه های سفید. سمج. به همان کوچکی، و تحملشان آنقدر سخت.
رد چرخ ماشینی که نمی دانم چه مدت پیش از من از آنجا گذشته بود را گرفته بودم و می رفتم. لوزه ها از جلوی چشمم نمی رفتند کنار. بزرگ می شدند. احساس می کردم توی حلقم هستند، توی ریه هام، توی قلبم. احساس می کردم تمام وجودم سیاه شده و سفت. تمام غصه هایم همان بوی بد را می داد. صدای ترانه ی آن روز برفی را می شنیدم از دور. درختا با پاهای برهنه زیر بارون… دانه های برف زیر نور تیر چراغ های حاشیه ی بزرگراه تار می شدند. پشت اشکی که جمع شده بود توی چشمم کج و معوج.
حالم خوش نبود اصلاً. مدت ها بود که خوش نبود. دارویی اثر نمی کرد روی مرضی که داشتم. منتظر فردا بودم و همان قدر هم می ترسیدم که فردایی در کار باشد… کسی نمی خندید توی خیابان و کسی توی دل من خندیدن را از یاد برده بود. پدرم روی صندلی کناری ننشسته بود و ترانه ای… در کار نبود ترانه ای.

همان شب نوشته بودم این پست را. همان شب هم اشتباهی پاک شده بود. چه می شد کرد؟ پنی سیلین هم وقتی نمی خواست اثر نمی کرد . ناتوانی تجربه ی عجیبی ست. عجیب است حتی اگر بدانی پایانی هم دارد. چون دانستنش هیچ وقت دردی را دوا نکرده. می دانم.
اما هیجانی که دارم، امروز، بابت یاد آوری یک لحظه است.
لحظه ی سرفه. لحظه ی سرفه ای که به یکباره شروع شد، شب قبل از سفر.
باور نکردنی و بی رحم بود و طولانی. و ناگهان تمام کرد همه ی کابوس را.
امروز. از پنجره نگاه کردم به اتوبانی که ماشین هایش سرعت گرفته اند، این آخر سالی. و درست مثل لحظه ی بعد از سرفه، چشمهایم خیس بود ، شقیقه هایم سرخ، جای زخم کهنه ای توی گلو داشتم ، اما راه نفسی… باز.

چه خوب که اسفند است.

Oct 25 10

در رثای واژه

by ترانه علیدوستی

همین حالا نوار قرمز رنگی از زیر صفحه ی تلویزیون رد شد که چنین جمله ای روی آن پر پر می زد:
” پیروزی هسته ای ایران مبارک”

پیروزی هسته ای… عزیزی در توضیح اینکه واژه هایمان٬ از حوزه ی معنایشان خارج می شوند و فقط و فقط کافی است پیامی را در کوتاهترین واحد زمانی منتقل کنند مثال جالبی می زد. این که روی یکی از این نمایشگرهای روی بزرگراه ها نوشته می شود: همت سنگین.

فعل را که ولش کن. اما این دقیقاْ کدام “همت” است؟ ۱. اراده٬ ۲.شهید همت٬ ۳. بزرگراه

آخر چه چیز این سه می تواند “سنگین” باشد؟؟؟

باز هم ناخواسته یاد آن مریخی ها در کتاب “مرد بی وطن” ونه گات می افتم و ناچارم تخیل کنم پیامی که آنها از این عبارات دریافت می کردند چه می توانست باشد. همان مریخی ها که وقت ترک امریکا به مقصد خانه شان با انگلیسی دست و پا شکسته ای گفتند:

What’s all this
About
Golf
And bl0w j0bs?

شرمنده از بی ادبی این مریخی ها. امید است که پیروزی هایتان میوه ای و درختی بشود.

Oct 25 10

کشور در حال توسعه

by ترانه علیدوستی

بانو، آدم برفی، آتشکار، زندان زنان، ده، آفساید، صد سال به این سال ها، مجلس شبیه در ذکر مصائب دکتر نوید ماکان و همسرش رخشید فرزین، اوهام، حاجی واشنگتن، گوشی رو بردار تا صدات…، پرسپولیس، 300، جبر جغرافیایی، شرق، گزارش فیلم، تماشاگران، چای تلخ، در خیابان های سرد شب، ساعت شنی، به رنگ ارغوان، استخوان خوک و دست های جزامی، مجلس نامه، خانه ی امن، شهر قصه، دایره، آبادان، علی سنتوری، دایره زنگی، طلای سرخ، کد داوينچی، سه راه آذری، مانیفست چو…

پرسش:« آن چیزِ سفیدی که در فضله ی پرندگان دیده می شود چیست؟»

پاسخ:« آن هم فضله ی پرندگان است.»

کورت ونه گات- زمان لرزه

Oct 25 10

اگر عشق این شکلی بود

by ترانه علیدوستی

از آن دسته آدم هايی نيستم که مناسک جمعی را دوست ندارند. يا فکر می کنند به جا آوردن آيين هايی، اگر صرفاً به دليل مناسبت يا تاريخ خاصی باشد، رياست و حقيقت ندارد. نه. ادعا نمی کنم که اگر دوستی روز تولدم را فراموش کند، دلم نمی شکند. بر خلاف خيلی ها، دلم از عيد و سال نو نمی گيرد که هيچ، هميشه از رسيدنش بی نهايت شاد می شوم. اصلاً عاشق آن صبح ساکت و خلوت اول فروردينم که هنوز بوی سرکه ی هفت سين و آب تنگ ماهی دنيا را نگرفته، بيرون آفتاب است و همه تنبل و لَخت و بی کارند، اما بی خود و بی جهت احساس می کنند که اتفاقی افتاده.
نکته اصلاً همين است. من از هر مراسم و مناسبتی که باعث شود بی خودی به نظر بيايد اتفاقی افتاده خوشم می آيد. اين که روزهايی وجود دارند که بابت اسمی که رويشان می گذاريم منتظرشان می مانيم، برايشان نقشه هايی می کشيم، خود را موظف به رعايت قوانينشان می کنيم، و وقتی می گذرند مدتی به آن چه بودند فکر می کنيم. رنگ آميزی. آدم هايی که ما هستيم محتاج به رنگ آميزی روزهايشان هستند، تا کسالت از بينشان نبرد. دنيايی را تصور می کنم که در آن هيچ روزی نه تولد کسی است، نه عزای کسی، نه سالگرد ازدواج کسی است نه روز فارغ التحصيلی اش، نه هيج روزی عيد است نه هيج روزی چهارشنبه سوری، نه هيج روزی روز مادر است نه هيچ روزی شهادت حسين… بد می شد، نه؟
بله ممکن بود اگر هديه ای به هم می دهيم از دل بر آمده تر باشد، اشکی که برای دلتنگی مان می ريزيم صاف تر. نمی دانم. شايد هم نه.
به هر حال، از “ولنتاين” بيزارم. به معنی واقعی کلمه بيزار. از کی اين طور شد نمی دانم. اما از ديدن قلب های پارچه ای با نوشته های طلايی، که از در و ديوار شهر آويزانند دلم به هم می خورد. از ديدن کارت پستال های اکليلی، گل گلی، موزيکال با جمله ی معروف be my valentine، که هر از گاهی هم با املای غلط و ترحم آوری به چشم می خورد سرم گيج می رود. ترحم آور نه به خاطر کم سوادی طراح وطنی اش که فقط يک نفر بوده، بلکه به خاطر فروشنده ای که حراجشان می کند و چندين دختر هم سن و سالی که با موها و شال ها و کفش های يک شکل، با دستهای به آن قشنگی، به آن لطافت روی آن اکليل ها دست می کشند و به فکر می روند. يا جوان موتور سوار درشت هيکلی که مو های بلند کرده اش از يک روز زير کلاه کاسکت ماندن چرب شده و به عروسک پشمالوی کوچکی که فروشنده داده دستش نگاه می کند و نمی شناسدش. ترحم نه به اين خاطر که آن عروسک بنجل در دستهای جوان اينقدر غريب است، ترحم به اين خاطر که آن مرد شايد با خود فکر کند، چيزی که ذهن خسته اش توانايی پردازشش را ندارد، نه اين پارچه ی مسخره، که خود عشق است.
يک روز در سال، هر پسری و هر دختری، وظيفه دارند به هم بگويند که عاشق همند. چه خوب. کاش هميشه اين طور بود. اما راهش هم… مهم نيست. بازار گرم است، پيدا می شود.
اين وسط دانشجوی روشنفکر آه در بساط نداشته ای شايد کارتی برای محبوبش بنويسد. هديه ای معنوی. آن هم دلم را به هم می زند… فخری که دانشجويمان بابت معنوی بودن هديه اش می فروشد، اينکه ارضا می شود از اينهمه فرقی که با مردم ديگر دارد. اينکه چقدر عزتش پيش محبوبش بيشتر می شود… عشق؟ نمی دانم. شايد خود من يکی از همين ها هستم و نمی دانم.
از ولنتاين بيزارم. ولنتاين به جای روزمان، عشقمان را رنگ می کند. به جای اينکه بی خودی فکر کنيم اتفاقی افتاده، بيخودی و راحت عشق را برايمان تبديل می کند به چند رنگ اصلی. تقليلش می دهد به چند رنگ اصلی. وای که چه حال بديست استشمام عطری که مرد فروشنده لای پوشال های رنگیِ هديه های مردم می پاشد.
تصوری که از عشق داريم را قبول ندارم. نه قبول دارم که مفهومی است سانتی مانتال و رنگی رنگی و شکلاتی، نه قبول دارم که سياه است و بلاست و پدرش بايد بسوزد. ساده تعريف کردن عشق برايمان، شده هموار کردن راه درکش. که بتوانيم تکليفمان را زودتر باهاش روشن کنيم. يا خوشبختمان کرده باشد يا بدبخت… بهتر از اين است که بپذيريم بزرگ تر و پيچيده تر از اين حرفهاست.
من هم ادعای حل کردن معمايش را ندرام. اما تازگی ها يک چيز را می دانم. با آنچه دل من از روز دنيا آمدنم از عشق گرفتن و عشق دادن تجربه کرده، يک چيز راخوب فهميده ام. و آن اينکه عشق، درست مثل موجودی به نام انسان، که از معدود وارثان آن روی زمين است، زمينی است. زيبا هست، با ارزش هست، آرزويش را داريم و بی آن می ميريم، اما مقامی دست نيافتنی و ملکوتی ندارد. عشق آن بالاها نيست، همينجاست، دست خودمان است. اگر با نگاه من نمی شود روزی را به مناسبتی برگزيد، و آن را روز عشق ناميد، به اين دليل است که بر عکس روز تولد و مرگ، روز عيد و شب يلدا، عشق، يگانه مفهوم انسانی است که در “روزمرگی” تعريف می شود. در روزمرگی. ای کاش که عشق هم تولدی داشت که می شد تاريخش را دانست تا “آن” را جشن بگيريم. اما اگر جشن تولد، به مناسبت آن روزی از سال است که عزيزی مثل تو را به اين دنيا آورد، اگر تخمه شکستن سی امِ آذر ماه به مناسبت طولانی ترين شبی است که امسال کنار هميم، اگر زنجيری که روز ده محرم به پشت می کوبيم برای پشت سوخته ی حسين است در “آن” روز، آن روزِ خاص… پس شکلاتی که من امروز دورش را برايت روبان می پيچم، دقيقاً به خاطر کدام لحظه است؟ به خاطر کدام يک از روزهايی که توی بازار تجريش بوی جگر می آمد و من نگران شدم که گرسنه نباشی؟ به خاطر کدام يک از آشتی هايی که کرديم؟ به خاطر کدام حرصی که از دستت خوردم؟ کدام حرفی که خطاب به من گفته ای؟ کدام کمکی که به هم کرده ايم، يا کدام عذر خواهی که به هم بدهکاريم؟
عشقی که دکمه اش را بزنم و گُل کند چه شکلی است؟ پس تکليف اينهمه سالی که نه دکمه ای بوده نه گُلی، زندگی کرده ای و رندگی کرده ايم و بدون توقع اينکه بينمان شق القمری اتفاق بيفتد، ولی هميشه عشقی بوده که نيازی نداشته اينقدر آن را به رخ هم بکشيم و تبديلش کنيم به چيز ديگری چيست؟ اصلاً چرا عشق پر سر و صدا و گل درشت، برايمان لذيذتر از عشق عادی و قابل پيش بينیِ هر روزه است. مگر نه اينکه آن چيزی “عشق” است، که می ماند؟
بهانه ای برای اين که به هم بگوييم؟ خب بله. خوب است که بگوييم. اما عشق راه خودش را می رود، من و تو آنقدر توانا نيستيم که وجودش را با کلاممان قضاوت کنيم.
اصلاً بيزاريم از ولنتاين شايد به خاطر اين است که کلماتم را برای گفتن عشقم محدود می کند.
اما شايد… نمی دانم. شايد واقعاً خوش خيال تر بوديم اگر عشق اين شکلی بود…
حيفم می آيد چند سطر پايانی يکی از داستان های زيبای “آليس مونرو” را اينجا نياورم.اميدوارم که اين کتاب چاپ شود و ترجمه ی ناشيانه ی من نتوانسته باشد کوچکتريت لطمه ای بزند به اين نثر صميمی.

ر. عزيز، رابين – آخرين چيزی که برايت می گويم چه بايد باشد؟
خداحافظ و موفق باشی.
برايت عشق می فرستم.
( اگر مردم واقعاً اين کار را می کردند چی- اگر عشقشان را همراه نامه ای می فرستادند تا از شر آن خلاص شوند؟ در آن صورت آن چه می فرستادند چه می توانست باشد؟ يک جعبه شکلات با مغزی شبيه زرده ی تخم بوقلمون. عروسکی خاک گرفته با چشم های در کاسه فرو رفته. يک خروار گل سرخ که پيش از پژمرده شدنشان، هنوز کمی خوش عطرند. يا بسته ای پيچيده شده در روزنامه ای خونی که هيچکس رغبت نخواهد کرد که بازش کند؟)
مواظب خودت باش.

من عشق را می فهمم. دارمش. بدجوری. دوستش دارم. دوستش دارم نه برای تازگی اش که برای تکراری بودنش. دوستش دارم به خاطر روزمرگی. دوستش دارم به خاطر لطافتش، زيباييش، و اين که مثل خودم، پر از کاستی است. پر از کاستی.